انحطاط جامعه‌ی ایرانی در آینه‌ی هنر

انحطاط جامعه‌ی ایرانی در آینه‌ی هنر

محسن تنابنده در فیلم «قسم» نمونه‌ای از جامعه‌ی رو به انحطاط ایرانی را به تصویر می‌کشد. البته این انحطاط نه در محتوای فیلم، بلکه در خود فیلم است. یعنی چیزی که رو به انحطاط است، شخصیت‌های داستان نیستند که معلوم نیست از کدام سیاره‌ای آمده‌اند و اصلا آیا آدمیزاد هستند یا نه، بلکه این انحطاط در خود اثر است. فیلم خانواده‌ای را نشان می‌دهد که هیچ نشانه‌ای از روابط خانوادگی در آن نمی‌بینیم. عده‌ای غریبه که انگار با انگیزه‌ی خوردن یک دست چلوکباب عازم مشهد می‌شوند، هیچ حرف راستی بین آنها رد و بدل نمی‌شود، دائم در حال توطئه علیه همدیگر هستند و پنهانی زد و بند دارند، روابط پنهانی دختر و پسری که ظاهرا سالم‌ترین رابطه این جمع است، فامیل‌های نزدیکی که از هر چه غریبه است بدترند، زنی که حسرت «مکه و تایلند و ترکیه» زن دیگر را دارد، و زن و شوهرهایی که طبق معمول به همدیگر شک دارند، خیانت می‌کنند و اختلافات شدیدی با هم دارند. ظاهرا محدودیت‌هایی که برای نشان دادن روابط زن و شوهر در فیلم‌های ایرانی وجود دارد، فیلمسازها را به این فکر انداخته که هر چقدر بازیگران سر هم بیشتر داد بکشند و الفاظی مثل «گُه» را عین نقل و نبات به کار ببرند، فیلمشان واقعی‌تر جلوه می‌کند.انحطاطی که در فیلم می‌بینیم ناشی از نداشتن «هویت» است. همان هویتی که کارگردان تلاش می‌کند عاریه‌ای بودن و ماهیت شتر-گاو-پلنگ آن را در قالب «مکه و ترکیه و تایلند» به رخ ما بکشد. بی‌هویتی یعنی همین افراد داخل فیلم. افرادی که هم مکه را می‌خواهند و هم تایلند را، هم سگ آلمانی را می‌خواهند و هم اعتقادات مذهبی‌شان را دارند. سگ آلمانی را می‌خواهند چون خارجی و نژاده است، اما روابط برادری چه ارزشی دارد. لابد چیزی که زیاد است برادر است. و دست آخر اینکه کسانی که یک روده راست در وجودشان نیست، درگیر افکار سطحی هستند، و قادر نیستند حقیقت را لا‌به‌لای حرف‌های خاله زنک تشخیص دهند، می‌خواهند با قسم خوردن یک انسان بیگناه را بکشند. زنی می‌گوید «ما نمی‌کُشیم که قانون می‌کُشه». قانونی که ایراد دارد، یا لااقل برای این مردم دروغگوی بی‌هویت پست که معلوم نیست از کدام سیاره‌ای آمده‌اند، ساخته نشده است.واقعیت این است که انحطاط جامعه‌ی ایران چیزی نیست که فیلم نشان می‌دهد، بلکه خود فیلم است. یعنی یک هنرمند قادر نیست یک نکته‌ی مثبت از این فرهنگ به ما نشان دهد. در اثر هنری، چیز ساختگی به سادگی خودش را لو می‌دهد. وقتی تلاش می‌شود بی‌هویت بودن ما را به رخ‌مان بکشد، ناخودآگاه بی‌هویت بودن خود فیلم است که نمایانده می‌شود. اینکه هیچ چیزی برای من غیر از شنیدن متلک‌های عطاران خنده‌دار نباشد یعنی من هیچ چیزی از خودم ندارم و آن چیزی که خودم را با آن تعریف می‌کنم، یا هویتم، یک چیز معدوم و خیالی است. بی‌هویتی یعنی گیر دادن به صحنه‌ی این قبرستان عجیب و غریب و نشان دادن آن در چند نما، که نمی‌دانم چه ربطی به داستان دارد، شاید صرفا به خاطر این است که شبیه قبرستان‌های دیگر کشور ما نیست. نبود هویت همان عدم وجود هر نوع المان ایرانی و حتی انسانی در فیلم است.کپشن‌های اینستاگرامی را در نظر بگیرید. همان جملات قصار و حکمت‌آموز. شاید روزی صد بار این جملات به نظر ما برسند اما هیچکدام به خاطر ما نمی‌مانند و هیچ تاثیری هم روی افکار ما نخواهند داشت. به این خاطر که «ساختگی» هستند. یعنی در فرم مناسب قرار نگرفته‌اند. اگر فیلمسازی می‌خواهد بی‌هویت بودن مرا نشان دهد باید در فرم مناسب نشان دهد تا تاثیرگذار باشد. در غیر این صورت فرقی با این ندارد که از او فحش خواهرمادر بشنویم. این همان چیزی است که باعث تفرقه ما می‌شود، باعث می‌شود به جامعه بی‌اعتماد شویم و اگر نقاط منفی‌ای هم وجود دارد هیچوقت شناسایی و اصلاح نشوند. هنرمند باید خودش اول هویت داشته باشد تا بی‌هویتی دیگران را به تصویر بکشد. این آثار خودشان هستند که بی‌هویت‌اند، نه چیزی که نشان می‌دهند. چون چیزی که نشان می‌دهند از کره مریخ آمده، و ارتباطی با ما ندارد. فقط به صورت کاملا تصادفی زبان فارسی در آن صحبت می‌شود، وگرنه از کجا می‌توانستیم بفهمیم افراد درون فیلم ایرانی هستند. هنرمندانی که به فکر پول جمع کردن برای تبدیل به دلار و فرستادن برای خانواده‌شان در آمریکا هستند هویت ندارند. آنهایی که در تلویزیون یک شکل‌اند، در سینمای روشنفکری و جشنواره‌ای جور دیگر، و در سینمای عامه‌پسند شکل دیگر، هویت ندارند و در هر چارچوبی می‌توانند خود را بازتعریف کنند. آنهایی که خود در ارتباط با پول‌های کثیف و نامشروع هستند و بعدا در آثارشان این پول‌ها را نقد می‌کنند، برای چه کسی دارند این قصه‌ها را تعریف می‌کنند. آنهایی که یک سریال عشقی-تاریخی-تخیلی-جنایی-گانگستری شبکه خانگی می‌سازند و از روابط مافیایی در دوران پهلوی رونمایی می‌کنند، بعد هزینه‌ی ساخت سریالشان از همین پول‌های مشکوک مافیایی تامین شده است، بیشتر ماهیت خود را آشکار می‌کنند تا چیزی که ادعایش را دارند. چون در اثر هنری نمی‌توان به سادگی هر ادعایی را داشت و خیلی زود تشت رسوایی سازنده اثر هنری از بام می‌افتد. مولانا داستان کافری را تعریف می‌کند که به حضرت موسی با وجود صدها نشانه و معجزه ایمان نمی‌آورد، اما همین شخص وقتی صدایی از گوساله‌ی سامری می‌شنود، او را به خدایی می‌پذیرد. حضرت موسی به او می‌گوید تو مرا به پیغمبری قبول نداری، اما گوساله را به خدایی باور داری.گاو می‌شاید خدایی را بلاف / در رسولی‌ام تو چون کردی خلافپیش گاوی سجده کردی از خری / گشت عقلت صید سحر سامریاگر بعضی‌ها ادعای آن را دارند که جهان به سمتی پیش می‌رود که دیگر ملیت و مرز معنا و مفهومی ندارد، چرا همین‌ها در فیلم‌ها و آثارشان به چیزهایی که نشانه‌ی هویت غربی است علاقه نشان می‌دهند. هویت ملی خودمان را به عنوان «انسان مسلمان ایرانی» انکار می‌کنیم، آن را مسخره می‌کنیم، یا می‌گوییم اصلا مفهوم وطن جعلی است، اما شیفته‌ی نشانه‌های هویت ملی غربی‌ها می‌شویم. در داستان دیگری مولانا می‌گوید لوطی‌ای مخنثی را در کار لواط می‌کشد. در حین فعل، خنجری بربسته بر کمر او می‌بیند و می‌پرسد این خنجر چیست. و مخنث می‌گوید برای این است که اگر کسی گمان بد درباره‌ی من کند با آن شکمش را بدرّم. سپس مولانا به زبان طنز از جانب لوطی می‌گوید:گفت لوطی حمد لله را که من / بد نه اندیشیده‌ام با تو به فنچون که مردی نیست خنجرها چه سود / چون نباشد دل ندارد سود خوداز علی میراث داری ذوالفقار / بازوی شیر خدا هستت بیارگر فسونی یاد داری از مسیح / کو لب و دندان عیسی ای قبیحگر دلیلت هست اندر فعل آر / تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقاراگر هویت ملی ما مایه‌ی شرمساری است، تو خودت جزو کدام ملیت به حساب می‌آیی که لاف روشنفکری می‌زنی. اگر راست می‌گویی خودت چیزی را که دوست داری همه آنگونه باشند در «عمل» نشان بده، وگرنه حرف مفت را هر کسی در کوچه و خیابان هم می‌تواند بزند و نیازی به هنرنمایی ندارد. اینکه هدیه‌های میلیاردی اختلاس‌کننده‌ها را با کمال میل بگیریم و بعد علیه باندهای مافیایی خیالی سریال طنز درست کنیم، یا همه‌ی مردم را دزد و سوءاستفاده‌گر و ریاکار و بیسواد نشان دهیم که بلد نیستند یک بیت از حافظ بخوانند، مصداق همان است که گفت «خود پیداست از زانوی تو».ای مخنث پیش رفته از سپاه / بر دروغ ریش تو ک..ت گواهچون ز نامردی دل آکنده بود / ریش و سبلت موجب خنده بودداروی مردی بخور اندر عمل / تا شوی خورشید گرم اندر حملممکن است شخصی بگوید من طنز می‌سازم تا مردم دردشان را فراموش کنند، یا برای خنده‌ی مردم حاضرم شلوارم را هم پایین بکشم، یا برای سرگرم کردنشان از هر وسیله‌ای استفاده می‌کنم. ناصرخسرو در بیان انگیزه سفرنامه‌اش می‌گوید که مدتی مشغول می‌گساری بود. شبی در خواب کسی به او می‌گوید تا کی به نوشیدن شراب می‌خواهی ادامه دهی، که خرد را زائل می‌کند. و او پاسخ می‌دهد «حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند». و آن شخص خردمند در جواب می‌گوید «در بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد. بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصرخسرو از او می‌پرسد من این را از کجا می‌توانم داشته باشم، و آن شخص می‌گوید «جوینده یابنده باشد» و به قبله اشاره می‌کند و می‌رود.راه مقابله با انحطاط فرهنگی توسل به مشترکاتی است که در تاریخ باعث یکپارچگی جامعه‌ی ایرانی شده است. یعنی همان هویت ملی-دینی‌مان، همان چیزی که ناصرخسرو وقتی به تبریز می‌رسد، با شاعری آذری‌زبان به نام «قطران» دیدار می‌کند، که گرچه زبان فارسی را به درستی بلد نیست، اما به زبان شعر با هم گفتگو و تبادل فکر می‌کنند. این هویت همان چیزی است که گوبینو ایران‌شناس فرانسوی در کتاب «سه سال در ایران» مربوط به ۱۷۰ سال پیش می‌نویسد در ایران با اینکه هیچکس به فکر اصلاح کشور یا تغییر و تحولات نیست، همه‌ی صحبت‌ها مربوط به گذشته است. مردم پیوسته دم از بزرگان و پهلوانان گذشته می‌زنند و به وجود آنها افتخار می‌کنند. این توده‌ی ایرانی به عقیده‌ی گوبینو ذاتا دانا است و علاقه‌ای فراوان به تاریخ کشور خود دارد. به گونه‌ای که این شدت علاقه به تاریخ در هیچ یک از ملت‌ها دیده نشده است. گوبینو می‌گوید در ایران با هر کس و از هر طبقه که برخورد کنید می‌بینید از تاریخ کشور خود آگاهی دارد و چگونگی وقایع جهان را از آغاز پیدایش عالم تا به امروز به طور مختصر برای شما حکایت می‌کند. ممکن است این شخص تاریخ آمدن و رفتن پادشاهان را با هم اشتباه کند و رویدادهای دوره‌ی یک پادشاه را به جای حوادث زمان سلطنت پادشاه دیگر بگیرد، ولی او به طور کلی از تاریخ کشور خود آگاهی دارد. آن چیزی که این علاقه را تبدیل به هویت ملی می‌کند این است که به عقیده‌ی گوبینو، ملت ایران تنها خواهان سرگذشت‌های تاریخی کشور خود است و علاقه‌ای به تاریخ آلمان یا فرانسه ندارد. اما اگر موضوع بحث درباره‌ی تاریخ کشور خودش باشد، به دقت به سخنان ناطق گوش می‌دهد. این ناطق ممکن است یک نقال قهوه‌خانه باشد، یا ملای بالای منبر، یا معرکه‌گیر میدان، یا ریش‌سفید مجلس.اما بازنمایی هویت در قالب هنر کار هر کسی نیست. حکایت زیر را از سعدی در نظر بگیرید:وقتی به جهل نوجوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: مگر خُردی فراموش کردی که درشتی می‌کنی.اگر به جای خُردی «کودکی» بگذاریم همه‌ی لطف سخن سعدی زائل می‌شود. چه بسا دیگر هیچ تاثیری هم روی ما نداشته باشد. اسلوب سعدی همین است که حرف اضافه نمی‌زند، و از چارچوب زبان که ابزار خلق هنر اوست به بهترین شکل استفاده می‌کند. استفاده از صنایع ادبی مثل تشبیه و استعاره در سخن او وجود ندارد، یا در کمترین حد ممکن است. هنر او استفاده از همین زبان است، و همین است که ویژگی شاعران بزرگ است. وگرنه شاعران تازه‌کار سخن خود را به مشکل‌ترین تشبیهات و دیریاب‌ترین واژگان آلوده می‌کنند که یک ساعت باید روی شعر آنها فکر کنی، و بعد هم چیز خاصی عایدمان نمی‌شود. سعدی استاد مسلم زبان فارسی است و از همه‌ی امکانات آن برای آفرینش هنری استفاده می‌کند، و متوسل به آن نمی‌شود که خیالات دور از دسترس و متوهمانه بپردازد. این شیوه را در کار بعضی شاعران دیگر هم می‌توان دید، که البته از حیث استادی به پای سعدی نمی رسند. برای مثال این شعر اخوان:سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت‌،سرها در گریبان است‌.کسی سر بر نیارد کرد پاسخ ‌گفتن و دیدار یاران را.نگه جز پیش پا را دید نتواند،که ره تاریک و لغزان است‌.و گر دست محبّت سوی کس یازی‌،به اکراه آورد دست از بغل بیرون‌؛که سرما سخت سوزان است‌.با امکانات ساده‌ی زبانی، بدون هرگونه ادعا و حرف گزاف و در واقع حرف مفت، چنان تصویری خلق می‌کند که انسان را به خوبی متوجه زبان شاعر می‌کند، و هر موقع هوا سرد می‌شود، آدم ناخودآگاه آن را به خاطر می‌آورد. هنرمند نیازی ندارد نظریه جامعه‌شناسی و فلسفی از خودش صادر کند، نیازی هم ندارد از نجوم و اخترشناسی و فیزیک مایه بگذارد، نیازی ندارد کلمات قلمبه سلمبه سر هم کند و کلمات را در هم بپیچد. منظورش را ساده و شفاف بیان می‌کند، که البته کار هر هنرمندی هم نیست. زمانه‌ی سعدی روزگاری بود که مردم هنر اصیل را فراموش کرده بودند. آثار هنری تقلید صوری و ظاهری از آثار گذشتگان بود، بدون اصالت و کاملا ساختگی. رقابتی بین شاعران و نویسندگان در گرفته بود که برای خواباندن کَل همدیگر، به جای بیان منظور خود، انشاء می‌نوشتند. و هر چقدر انشاء لبریز از کلمات عربی و تشبیهات عجیب و غریب بود، نشانه‌ی توانایی بیشتر نویسنده بود. برای مثال این بخش از کتاب «تاریخ وصاف» را ببینید که در زمانه‌ی سعدی نوشته شده است:معلوم رای بلاغت آرای ارباب حقایق باشد که محرر و منشی را غرض از تسوید این بیاض مجرد تقیید اخبار و آثار و تنسیق روایات و حکایات نیست. فحسب والا خلاصه آنچه این اوراق به ذکر آن استغراق یافت در موجزترین عبارتی کاللمحه الداله مصونا عن الاطاله و مختصرترین اشارتی کسلسال الزلزال بی زواید شواهد محرر شدی. اما نظر بر آن است که این کتاب مجموع صنایع علوم و فهرست بدایع فضایل و دستور اسالیب بلاغت و قانون قوالیب براعت باشد و اخبار و احوال که موضوع علم تاریخ است در مضامین آن بالعرض معلوم گردد چنانکه فضلای صاحب‌طبع نکته‌یاب که روی سخن در ایشان است بعد از تامل شافی انصاف دهند که در رشاقت لفظ و سیاقت معنی و حسن مواقع تضمین و لطف مراتع تحسین و تزیین برین نمط در عرب و عجم مسبوقی نیست.در چنین وضعیتی سعدی ظهور می‌کند و نشان می‌دهد که برای سخنور بودن نیازی به این اداها نیست. برای هنرمند بودن نیازی نیست حرف گنده‌تر از دهانت بزنی. بلکه باید در طول زبان هنری حرکت کنی. سعدی اصولا حرف خاصی نمی‌زند. بسیاری از اشعار و داستان‌های او را اگر به زبان انگلیسی بخوانیم لطف خود را از دست می‌دهد. البته باز هم با آثار طراز اول غربی قابل مقایسه خواهد بود، اما نه به حد ارج و منزلتی که در زبان فارسی دارد. برای مثال این حکایت:دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنندهمین جمله را اگر به زبان عادی بیان کنیم اینطوری می‌شود که «اگر دزد را بگذاری دزدی کند، دزدی می‌کند». در بسیاری از موارد منظور سعدی یک چیز بدیهی است، یا اینکه به قدری کلی است که مبهم می‌شود و حالت‌های بی‌شماری را شامل می‌شود. یعنی دقت فلسفی ندارد. و حتی در مواردی در سخن او تناقض دیده می‌شود. دلیل اینکه برخی سعدی را شاعری اومانیست می‌دانند همین است. زیرا سخنان او معمولا مناقشه‌ای برنمی‌انگیزد و توسط هر انسانی که صاحب کمی خرد و وجدان باشد پذیرفته می‌شود. اما همین حرف بدیهی، در قالب فرم، تبدیل به یک اثر هنری ارزشمند می‌شود. اثری که انسان‌ساز است، بدیهیات انسانی فراموش‌شده را به زیبایی به خاطر ما می‌آورد، جنبه‌ی تربیتی پیدا می‌کند، و بخش مهمی از فرهنگ ما را می‌تواند بیافریند. فرهنگ ایران و سعدی هر دو یک چیزند.برای شناخت امکانات زبان چند مثال هم از لحن می‌زنم. لحن سعدی متناسب با مضمون سخن او تغییر می‌کند. برای مثال در اینجا لحن دریغ و افسوس احساس می‌شود:کنون که رغبت خیر است زور طاعت نیست / دریغ زور جوانی که صرف شد به محالکنون هوای عمل می‌زند کبوتر نفس / که دست جور زمانش نه پر گذاشت نه بالیا در اینجا، لحن او ملامت‌آمیز با ملایمت می‌شود:ببری مال مسلمانان و چو مالت ببرند / بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیستدست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود / هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیستو در اینجا، سعدی تند می‌شود و ملامت او با پرخاش همراه می‌شود:از من بگوی عالم تفسیرگوی را / گر در عمل نکوشی نادان مفسریعلم آدمیت است و جوانمردی و ادب / ورنه ددی به صورت انسان مصوریمردان به سعی و رنج به جایی رسیده‌اند / تو بی‌هنر کجا رسی از نفس‌پروریو گاهی هم لحن او به ظاهر بی‌تفاوت می‌شود:من آنچه شرط بلاغ است با تو می‌گویم / تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملالپیشتر گفتم در فیلم تنابنده چیزی که از فیلم مشخص می‌شود آن چیزی نیست که فیلمساز بیان می‌کند، بلکه خود فیلم اوست و این خاصیت هنر است که دروغ و ناراستی را به خوبی نمایان می‌کند. پندهای سعدی را در نظر بگیرید.اگر سعدی ما را به زهد و پارسایی نصیحت می‌کند، حرف توخالی و شعاری مدل کپشن‌های اینستاگرامی نیست. بلکه آثار این زهد در زبان او مشخص است. یعنی زبانی به دور از زرق و برق، زبانی ساده و بدون طمطراق. قناعتی که سعدی ما را به آن پند می‌دهد، در زبان او مشخص است. یعنی گریز از زیاده‌گویی و پرهیز از حشو و زواید. اگر زبان هنرمند دروغ بگوید، به خوبی او را رسوا خواهد کرد. و اگر کسی تا هزار سال برای ما از خوبی‌های زهد و قناعت بگوید، یا تا هزار سال از جامعه انتقاد کند، چون متناسب با فرم نباشد، هیچ تاثیری هم روی ما نخواهد داشت، بلکه کار را بدتر خواهد کرد. زبان سعدی معتدل است، و سخن او هم همیشه جانب اعتدال و پرهیز از افراط و تفریط را نگه می‌دارد. غزالی در کیمیای سعادت در مورد سفارش به زهد و پرهیز می گوید:زاهد را باید که یک جامه بیش نبود، چون بشوید برهنه بماند، چون دو شد زاهد نبود.اما زهد سعدی معتدل است. نه درویشان را صرفا به خاطر اینکه تنها یک پیراهن دارند ستایش می‌کند، نه توانگران را به خاطر ثروتمند بودنشان نکوهش می‌کند، و تفاوت مهم سعدی با روش صوفیه در همین اعتدال است:مقربان حضرت حق، جلّ و علا، توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت. و مِهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بِهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد.به همین نسبت ویژگی‌های دیگر شخصیت سعدی مانند عشق، زیبایی دوستی، علاقه‌مندی به موسیقی، شجاعت و صراحت، شوخ طبعی، دلسوزی، مسئولیت نسبت به جامعه، علاقه‌ی فراوان به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی، عشق به وطن، و عدم وابستگی به متعلقات دنیوی، از زبان اوست که هویدا می‌شود، حتی اگر یک شعر هم برای وطن یا زبان فارسی نسروده باشد. اگر کسی ادعای دلسوزی برای جامعه یا وطن‌پرستی را بکند و از زبانش چنین چیزی برنیاید یعنی دروغ می‌گوید.نتیجه اینکه تنها چیزی که جلوی انحطاط فرهنگی را می‌گیرد وجود هنرمندانی است که زیبایی‌های واقعی را به ما یادآوری کنند، و ما را به اصالت خودمان برگردانند، اصالتی که می‌فهمد زیبایی چیست و در اثر آن توان تشخیص کژی و ناراستی را خواهد داشت. چیزی که نمونه‌اش را نداریم، یا کم داریم.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *