درسهای تلخی که از یک استارتاپ محصول محور گرفتم

درسهای تلخی که از یک استارتاپ محصول محور گرفتم

تجربه منفی ام از همکاری با یک استارتاپ وابسته به یک شتابدهنده نوپا در اصفهان را مینویسم. امیدوارم بتونم بدون تعصب و بدون تاثیر از ناراحتی ام از اونها، درسهایی که گرفتم را بنویسم:تلخ و آزاردهنده بود… اما تونستم اونهارو ترک کنم!1. ابهام: به عنوان یک طراح محصول، تجربه و آشنایی کمی از فضای استارتاپی داشتم. و بدتر اینکه، بنیانگذار این استارتاپ، تا همین اواخر، هیچ اطلاعاتی از از اینکه کارشون یه استارتاپ هست و خودشون شتابدهنده هستند نمیداد. منم با سرچ توی گوگل متوجه شدم. شاید تعمدی بوده که ایده شون لو نره… حتی اعضای تیم هم یکبار درست و حسابی بهم معرفی نشدند…ما جلسه معارفه نداشتیم و نوعی طفره رفتن در برگزاری جلسه وجود داشت. اینها بنظرم عدم بلوغ مدیریت را میرسونه!… اگر برگردم، یا به این نشونه ها دقت بیشتری میکردم و وارد نمیشدم، یا حتما در جلسه اول اطلاعات بیشتری را تقاضا میکنم…2. رودربایستی: من از طریق یکی از دوستان بنیانگذار معرفی شدم. جلسه اول اینطور بود که اطلاعات خاصی راجع قرارداد ردوبدل نشد. و ایشون وسط ش رفت نماز بخونه.. چه آدم قابل اطمینان و خوبی!… نمیدونم واقعا حادث شدن تعطیلات کرونایی باعث شد تا این رودربایستی ادامه پیداکنه و قرارداد ننویسم، یا ظاهر موجه و مذهبی طورش، یا عاملی دیگه… بهرحال من 7 ماه را پاره وقت و بدون قرارداد با پروژه و بالا و پایین هایش همراه بودم و اصلا فکر نمیکردم مشکلی پیش بیاد… بخش بزرگی از همکاری ما در فضای واتساپ و اغلب از راه دور بود(بخاطر کرونا و جابجایی دفتر)… اشارات کم من راجع جدی کردن کار هم توسط بنیانگذار درک نشد یا نخواست درک کند…چه اشتباهی!اگر برگردم، این خجالت را کنارگذاشته و رک بهش میگم که انتظار کار رایگان نداشته باش!!!3. حرف نزدن: میگن یکی از بدترین کارها اینه که موقع تضاد و تعارض حرف نزنی… ما اعضای تیم، مث بقیه، گاهی به تضاد میرسیدیم یا از هم ناراحت میشدیم… اما بنیانگذار مربوطه سکوت میکرد و حرفی نمیزد…شاید هم بی محلی… و این بدتر آتش خشم و سوتفاهمات را در من شعله ور کرد… من خیلی رک ناراحتی هایم و حتی بی انگیزگی ام از روند کار را گفتم اما تلاشی برای رفع شون ندیدم… وقتی خود بنیانگذار میره توی لاکش، من واقعا دیگه کاری ازم بر نمی اومد…اما اگر برگردم شاید این حساسیت مو کمتر میکردم…4. تطابق شخصیتی: من هیچگونه مصاحبه ای در بدو ورود نداشتم، اصلا تیم (و حتی شرکت) چندان حرفه ای و بالغ نشده بود که باید به مصاحبه فکر کند… اما بنظرم من -با شخصیت درونگرا و INTP- خیلی متفاوت بودم… از اینکه افراد در گروه به پیام هام پاسخ نمیدادند ناراحت میشدم، انتظار فیدبک و سینرژی داشتم، اما اعضا طور دیگری بودند… من اهل روابط و صمیمت های معمول بین دهه هفتادی های استارتاپی نبودم، نمیخواستم کسی از بیشتر از حدی به من نزدیک شود، و این از نظر همکارم رفتاری غیرحرفه ای و خشن! بود… اگر برگردم، حتما خیلی رک به اون شخص حد و مرزم و نوع شخصیت مو میگم، بهش میگم که باهام صمیمی نشو… آهای! برو عقب تر!!!5. نداشتن بریف و تغییر مسیر پروژه: احتمالا این عدم قطعیت از مشخصه های استارتاپ هست، اما از نظر طراح، داشتن بریف(و خصوصا کارفرما و تعیین مشتری هدف) خیلی مهم هست…مسیر کار چندبار عوض شد، بی نظم بود… بعلاوه، بنظرم نمیخواستند تا من از حدی پارا فراتر بگذارم، نمیخواستند من بخش طراحی را “مدیریت” کنم، اما انتظار همکاری حداکثری و سریع داشتند، شاید میترسیدند که سهم خواهی کنم…در کنار کارهایم، تلاش کردم تا از دانسته هایم کمی به آنها منتقل کنم(مگر این نمیشود مهمترین آورده ی من؟)، کمی فرآیند بی نظم را مدیریت کنم، نمودار کشیدم، فایل گزارش پروژه را تکمیل کردم، مطالبی راجع مدیریت طراحی و حتی نحوه انتخاب طرح برتر را در گروه به اشتراک می گذاشتم… اما فضای گروه زیاد جدی نمیگرفت و اینها دلسرد و بی انگیزه ام میکرد…6. مدیریت ضعیف: بخشی از اتفاقات بالا را بدون شک نتیجه عدم بلوغ مدیریت جوان و بنیانگذارش میدانم.. البته اینقدر زرنگی داشت که از رودربایستی فی مابین استفاده کند و حرفهای جدی راجع قرارداد را به تاخیر بیندازد… مدیریت جلسه و تعیین وظایف از اول کار هم چندان خوب نبود، و مثلا در طول کار برای من وظایف جدید میتراشیدند(اخر سر هم گفتن توکه کاری نکرده ای!!!)…به من هم اجازه مدیریت داده نمیشد… اگر برگردم شاید بهش رک تذکر بدم که مدیریت ش خوب نبود و به بلوغ لازم نرسیده…7. مسائل مالی و زرنگ بازی: بجز اینکه قراردادی نوشته نشد، فکر میکنم استارتاپی که توانایی پرداخت حق الزحمه به نیروی خارجی را ندارد نباید نیرو جذب کند، یا لااقل یک کارآموز 20 و چندساله بیاورد و یا بجای دستمزد، به او سهام شرکت ببخشد… بنیانگذار محترم و زرنگ قصه، قصد در رفتن از همه این موارد را داشت: بدون نگارش قرارداد که تعهد میاورد، یک نیروی طراح خوب بیاورد، اندازه کارآموز (حداکثر ساعتی 10 تومن) به او پول دهد و هیچ حقی از سهام و مقاله به او ندهد… به قول خودش “شما فقط دارید یه خدمت ارائه میدید”، که منظورش بیشتر این بود که شما فقط یه کارگر هستید و ما در مقام برتری هستیم… در طول پروژه، حرفی از سهامدارهای کار نبود و معرفی نشدند، اما وقتی صحبت از حق الزحمه پیش آمد گفت باید سهامدار و اعضا هم راضی باشند…چون قبلا حرفی از پرداخت نشده بود، اینجا هم به مشکل خوردیم، حق الزحمه پیشنهادی و ساعات کار من از سمت ایشون “نامعتبر” تلقی شد و به راحتی زد زیرش… چندماهه که رفته ام، اما هنوز هم حقوق بنده را نداده اند و معلوم هم نیست اگر روزی پرداخت شود چقدر خواهد بود… اول گفت هروقت سرمایه جذب شد یه پرداختی خواهیم داشت، بعد گفت هرچقدر که بنظرم درسته از جیب م یه عددی پرداخت میکنم… چرا من برای گرفتن دستمزدم باید 3ماه صبر کنم، درحالی که جزو سهامداران نیستم و اصلا در حد یه خدمت دهنده و کارگر باهام برخورد شده؟؟؟البته اینها، هیچ ربطی به اصفهانی بودن بنیانگذار محترم ندارد!!!…همه موارد بالا، شامل زنگ خطرهایی بود که باید خیلی زودتر از اینها این تیم نابالغ را ترک میکردم… یا همان اوایل، زمان بیشتری را برای شناخت بنیانگذار صرف میکردم… خیلی خوش خیال بودم و تصور خیلی مثبتی از آن بنیانگذار داشتم، اما باید قبول کرد که آدم ها حتی در 7ماه هم میتوانند 180درجه تغییر کنند و آن آدم خوب و مطمئن اول پروژه نباشند…

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *