نوشته‌هایی که برای خوانده‌شدن نوشته نشدند.

نوشته‌هایی که برای خوانده‌شدن نوشته نشدند.ترجمان یادداشتی را از گاردین ترجمه کرده است به عنوان «شکارچی خاطرات: زندگی آدم‌های معمولی چه هیجانی می‌تواند داشته باشد؟» که کوتاه و جذاب است. (پیشنهاد می‌کنم که ابتدا این نوشتار را بخوانید و بعد ادامه بدهم.) احساس کردم همانطور که یک خاطره‌خوان تجربه‌ش را به اشتراک گذاشت من هم تجربه شخصی خودم را از خاطره نویسی، نوشته‌ای که برای خواندن نوشته نشده است را به اشتراک بگذارم.من یک خاطره نویس هستم که از دوران نوجوانی شروع به نوشتن احوالات و تاملات که با صداقت تلاش کرده است که این انسان و جریانی که درون ذهنش می‌گذرد را بنویسد و تا حدامکان در فضایی بی‌زمان و بی‌مکان باشد البته با احترام به جبر. با این حال من هم خاطراتم را برای خوانده شدن نمی‌نویسم.نوشتن برای خوانده شدن برایم این تجربه تلخ را دارد که تصور مخاطب و اسیر توصیفات و تشریحات کافی شدن برای ایجاد درکی درست و صحیح از متن و از طرفی هم برای حفظ چیزهایی، باید از نوشتن یک سری چیزها بگذری و احساس کنی آزاد و رها نیستی و خودت را از این احساس ناب و عالی بشری که من بهش دلخوش کردم محروم کنم مثلا محروم از نوشتن چیزهایی که دلت می‌خواهد با آوردنشان از پس ذهنت به روی کاغذ باری دیگر نگاهشان کنید و حتی باری دیگر زندگی‌اش کنید، دست انسان را می‌بندد خلاصه و احتمالا اگر همان روزهایی نوشته باشد آن متن مغلوب را با او قهوه‌ای می‌خوردید همان‌هایی را خواهید شنید که نوشته است ولی انسان به جز در نگاه دیگران در نگاه خودش هم انسان است. این لطف بزرگی به خودمان است که خودمان هم از نگاه خودمان ببینیم و رها بمانیم.می‌نویسم پس هستم. این بهترین جمله رونویسی شده برای توصیف نیاز به خاطره نوشتن است. نوشتن برای خوانده نشدن فرصتی برای حفظ خودمان در برابر خودمان و چه بسا در برابر پیرامونمان باشد. نوشتن برای خوانده نشدن که تنهایی قابل تحملی خلق می‌کند و به کمکمان می‌آید که با رازها، رنج‌ها و احساس یکه بودن‌ها (مثلا بعد از فوت فردی که تاسیان ما را فلج می‌کند و فکر می‌کنیم که این تنها ما بودیم که این غمباری و یا فشردگی سینه و… را تجربه می‌کنیم.) کنار بی‌آییم و ما را آرام‌تر می‌کند که این آرامی معنا و درک بهتری از زندگی‌ای که گذراندیم و می‌گذرانیم بدهد. چه بسا که این از ما آدم‌های بهتری تربیت کند، برای من که اینطور بوده است.در بخشی از این نوشتار آمده است که:«یکی از جذاب‌ترین دفترخاطراتی که به دستم رسید دفتر مردی بود در سال ۱۹۲۷ که زنش را از دست داده بود. متوجه شدم، آن سالی که همسرم در یک سانحۀ ساختمانی از دنیا رفت، دقیقاً احساساتی مشابه این مرد را از سر می‌گذراندم». دفترخاطرات گمشده معمولاً غم‌بارند. مک‌نامارا دفتر خاطراتی از سال ۲۰۰۰ دارد که زنی از عذاب آزارهای جنسی‌اش در آن گفته است. در پایین یکی از یادداشت‌ها،‌ با خطی خرچنگ‌قورباغه، نوشته بود: «واقعاً امیدوارم زندگی‌ام به یک انباری ختم نشود». مک‌نامارا از فروشنده پرسید آن دفتر را کجا پیدا کرده بوده. پاسخ او چه بود؟ «یک انباری».بله، فکر می‌کنم این ترس بیشتر خاطره نویس‌ها باشد، این ترس از «انباری». به این معنا نیست که دفترخاطراتی که نوشته‌ام برای خواندن فردی جز خودم نوشته شده باشد، خیر. به انباری رسیدن برای من خاطره نویس احساس مرگ دارد، ناخوشاید ولی بیشترمان معتقد هستیم که لازم هست و البته افرادی هم خودشان به استقبال می‌روند که برای خاطره نویس‌ها سوزاندن دفتر تقریبا همان می‌شود.خاطره نویسی همین الان که این متن را برای وبلاگم می‌نویسم که مهم‌ترین ویژگی‌اش مستمر نوشتن و تلاش هرچه بیشترم برای صادق بودن و اهمیت دادن به جزئیات هراندازه که کوچک باشد این را به ثمر رسانده است که به جز منِ حاضر هم منِ غایبی هم از متن غیر منسجم و آنی نوشته شده خاطره جان می‌گیرد که اگر به پیش نرفتم حداقل به پس نروم، هم کمکم می‌کند بهتر بیاد بیاورم به ویژه چیزهایی مثل رنج و یا سوگواری (اینطور فکر میکنم و تجربه کرده‌ام که این احساسات غم‌بار بعد از گذر ازشان به سختی و به تاری بیاد آورده می‌شود.). خاطره نویسی این فرصت را می‌دهد که تجربه تنها نقشه‌ی مسیری منتهی شده به بن‌بست نماند حتی اگر خودتان دفتر خاطراتتان را مرور نکنید.نوشتن برای خوانده نشدن فرصتی است که در این قرن و فضای تاریخی که بیشترمان بنده-اربابانی هستیم که به انقیاد کشده شده‌ایم (و بی‌آنکه متوجه شویم به افسار کار، سرمایه و بدفهمی‌ها و مفت‌باورهای هم عصرانمان درآمده‌ایم،) ساعتی را به خلوت و بدور از خیال، امر و جبر اجتماع و حتی سانسور خودمان بر خودمان به تعریف داستانی واقعی‌تری از خودمان از نگاه دیگران بپردازیم و انصاف و صداقتش کمک کند بهتر فکر کنیم، کنار بی‌آییم و یا تغییر بدهیم وقایع و حقایق زندگی‌مان را. و به سرعت طبیعی زندگی بشر برگردیم و از شتابدزگی قرنمان اجتناب کنیم. چه بسا اگر بعد مرگمان به انباری و یا کارخانه‌های بازیافت کاغذ ختم نشویم بخوانند ما و از ما متنفر یا حتی عاشقمان شوند که فرقی نمی‌کند مهم آن است که در انباری نماندیم و در فضای سر فردی جان گرفتیم :دی .

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *