همسفر خدا

همسفر خدا

گفتم تو تمام زندگیم خدا هیچوقت همسفرم نشدخندید و گفت: مگه موقعی ک ماشین عمرت رو روشن کردی و افتادی تو مسیر زندگی جا برا نشستن خدا باز کردی؟؟تو ک مسافرات کامل بودن، بخل و غرور و حسد و طمع و هوای نفس و…کیپ تا کیپ نشسته بودن کنارت و همه صندلیا رو اشغال کرده بودن کمربندهاشون بسته بودی ک بین راه پیاده نشن، خودتم ک پشت فرمون تخته گاز میرفتی!!!خدا از مبدا باهات بود و سر هر ایستگاه هم دوباره منتظرت بوداین تو بودی ک ظرفیتت کامل بود و بین راه هم اصلا توقف نکردیراست میگفت باید بزنم کنار و مسافرای اضافی رو خالی کنمایستگاه بعد من و خدا دربست تا مقصد#علی_دباغ#کبریا

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *