“شب دویست و سی و ششم” یا “شیشه”

“شب دویست و سی و ششم” یا “شیشه”

روزهای قصه‌هایم پس و پیش‌ شده‌اند. نمی‌خواهم به خودم دوباره بند کنم یا حتی توضیح مجددی بدهم که چه شد و بر من چه گذشت. پس دست در دست هم دهیم به مهر، بپریم در این برکه‌ی خیال شماره‌ی ۲۳۶.روزی روزگاریدر دل دنیایی که هیچ نبود به جز کتاب، کلمه‌ای تصمیم گرفت با کلمه‌ی دیگری ترکیب شود و بشوند یک عبارت جدید. کلمه‌ی جاه‌طلب تجربه‌گرای قصه، تمام کلمات دیگر را واسطه کرد تا این قصه‌ی سرخوشی و میل رسیدنش را به گوش کلمه‌ی محبوبش برسانند.از عشق، مهر، صمیمیت و دوستی واسطه شدند تا کلمات سنگین‌تری چون مسوولیت، مراقبت و همدلی.وقتی دو کلمه به یکدیگر رسیدند، همدیگر را تماشا کردند، دنده‌ها، سرکش‌ها و قوس‌ها را.باقی کلمات دورشان حلقه زدند و به انتظار وصل نشستند. آما، برای آن دو کلمه، تماشای یکدیگر بس بود و این همه واسطه، ناامید و آه‌کشان برگشتند به کتاب‌ها.نه پندی دارد این روایت، نه حکمتی. مثل تمام کلماتی که من به جانت خواندم شهریار.من، شهرزاد، قصه می‌گویم که زنده بمانم.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *