عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

داستان کسل‌کننده‌ی عشق الهی و مجازی را حتما بارها شنیده و خوانده‌اید. یا حداقل جوک‌های مشابهش را شنیده‌اید که وقتی شاعری به عنوان مثال می‌گوید «دیشب با رفقا عرق سگی زدیم»، معلم یا استاد ادبیات برای اینکه ذهن پاک ما خراب نشود می‌گوید منظور عرق سگی حقیقی است نه مجازی. یعنی چیزی است که ما به عنوان انسان‌های معمولی نمی‌توانیم آن را درک کنیم و طبیعتا دردی هم از ما دوا نمی‌کند و بهتر است لای همان کتاب‌های قدیمی خاک بخورد و جنبه‌ی تزئینی داشته باشد.مفهوم عشق الهی در این تعریف توسط این اساتید به ابتذال کشیده می‌شود و مانند خیلی چیزهای دیگر معنی خود را از دست می‌دهد. چیزی که با یک اثر باستانی هیچ تفاوتی ندارد، فقط باید تماشایش کنیم و نسبت به چیزی که نمی‌فهمیم فقط بگوییم «به‌به»، چیزی که بود و نبودش هم تاثیری در زندگی ما ندارد.اما عشق الهی واقعا چیست؟ مگر می‌شود انسان عاشق چیزی یا کسی شود که او را ندیده است و حضورش را معمولا به سختی درک می‌کند. به جز داستان‌های افسانه‌ای که راجع به مشایخ صوفیه نقل می‌شود گمان نمی‌کنم مصداق دیگری داشته باشد. که باور کردن همانها هم چون سرشار از دروغ و خیالات و توهمات است مشکل است. رابطه‌ی انسان و خدا در اکثر موارد یکطرفه است. یعنی فقط انسان است که با خدا حرف می‌زند. پس به جز پیامبران و اولیاء مشکل است کسی حضور خدا را در زندگی خود همیشه احساس کند. اما همین عشق الهی هم با عشق زمینی تفاوتی ندارد و این چیزی است که در عصر حاضر به معنایی که هیچوقت وجود نداشته مصادره شده است. در نگاه عرفای بزرگ، عشق به خدا همان عشق به جهان و طبیعت و انسان‌هاست. برای مثال وقتی عطار در تذکرة‌الاولیاء این داستان عجیب را راجع به «حاتم اصم» نقل می‌کند، این احترامی که این شخص برای مردم قائل است، و این لقب «اصم» به معنی «کَر» که در اثر همین یک کار به او داده شده، معنای همین عشق است، نه اینکه طرف عاشق خدا باشد و با خلق خدا کاری نداشته باشد:و کرم او را تا به حدی که روزی زنی به نزد او آمد و مساله ای پرسید. مگر بادی از او رها شد. حاتم گفت: آواز بلندتر کن که مرا گوش گران است. تا پیرزن را خجالت نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مساله را جواب داد. بعد از آن تا آن پیرزن زنده بود قریب پانزده سال خویشتن کر ساخت تا کسی با آن پیرزن نگوید که او آنچنان است [یعنی کسی به پیرزن نگوید که او کَر نیست و خجالت نکشد]. چون پیرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلندتر گوی. بدین سبب اصمش نام نهادند.عشق به خدا از «تجلی» می‌آید، یعنی همان چیزی که گفتم. تا خدا را نبینیم نمی‌توانیم عاشقش شویم. اما ما خدا را در چه می‌بینیم؟ در همین دنیا، و به خصوص در وجود انسان‌ها. به گفته‌ی بهاءالدین خرمشاهی در کتاب «حافظ‌نامه»، لغت تجلی به معنی پدیدار شدن، دو بار در قرآن ظاهر شده است. یکبار راجع به «روز» است که آشکار می‌شود. و بار دیگر مربوط به ماجرای سخن گفتن خداوند با حضرت موسی در میقات است. موسی استدعا می‌کند که خداوند خود را به او بنمایاند. و خداوند می‌گوید هرگز مرا نخواهی دید. و بعد خداوند بر کوه تجلی می‌کند، کوه در هم شکسته می‌شود و موسی بیهوش می‌گردد.از دیدگاه ابن عربی، آفرینش به معنی اعطای وجود به ایده‌های ذهنی خداوند است، که از ازل در علم یا ذهن الهی وجود دارند و چیزی جدا از خداوند نیستند. پس آشکار شدن این ایده‌ها در فرایند خلقت همان تجلی ذات الهی است. حافظ در عرفانی‌ترین غزل خود راجع به تجلی اینطور می‌گوید:در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زدریشه‌ی اعتقادی این بیت در حدیث نبوی «ان الله جمیل یحب الجمال» و حدیث قدسی معروف «کنت کنزاً مخفیاً» است یعنی «من گنج پنهان بودم. دوست داشتم که آشکار شوم. پس خلق را آفریدم تا شناخته شوم. و اگر این محبت نبود، عالم پدید نمی‌آمد». منشاء آفرینش همین حب بوده که بعدها توسط عرفا به عشق تعبیر می‌شود.معنی بیت این است که در روز ازل چون پرتو حسن خداوند در پدیده‌ها نمایان شد، و از حالت «کنز مخفی» خارج شد، عشق پیدا شد و آتش به همه‌ی دنیا افتاد. طرف این عشق انسان است. فرشتگان چیزی از این عشق نمی‌فهمند و با پیدایش انسان است که نظمی تازه در جهان خلقت شکل می‌گیرد. این تنها انسان است که ظرفیت پذیرش عشق را دارد، و عشق انسانی است که این نظم جدید را تعریف می‌کند:جلوه‌ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت / عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زدو زیباترین بیت این شعر که نمی‌دانم چرا در اغلب جاها دیده نمی‌شود، شاید هم متعلق به حافظ نیست و بعدها به آن افزوده شده:نظری کرد که بیند به جهان چهره‌ی خویش / خمیه در آب و گل مزرعه‌ی آدم زدجهان آینه‌ی خلقت است. یعنی خدا جهان را خلق کرد تا شناخته شود. یا به عبارتی، اسماء و صفات او شناخته شوند. مزرعه‌ی آدم همان کارگاه انسان‌سازی روز ازل است. و «آب و گل» کنایه از همین عشق مجازی است، که آن را در ترکیبی مثل «خوشگل» هم می‌توان دید. رمز این بیت این است که برای جلوه‌گری از عشق انسانی استفاده می‌کند، در این مزرعه بذر می‌پاشد و روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند، تا انسان‌هایی ظهور کنند که او را در وجود انسان‌های دیگر ببینند و بشناسند. عشق زمینی، همان عشق الهی است، در آینه‌ی هستی.در جای دیگر می‌گوید:در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند / آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویمدر اینجا باز هم جهان به آینه تشبیه شده و انسان همان طوطی است. وقتی می‌خواهند به طوطی حرف زدن یاد دهند یک آینه جلوی او می‌گذارند تا به تصور اینکه جفت او کنارش است، از پشت آینه با طوطی حرف بزنند و طوطی آن را تقلید کند. و اینجا هم حافظ دارد حرف‌های استاد ازل را که پشت آینه‌ی هستی قرار گرفته تکرار می‌کند. تصویری که در آینه دیده می‌شود مجازی است، و چیزی که حقیقت دارد در پشت آینه می‌گذرد.و باز هم در ارتباط با آینه و مساله‌ی وحدت وجود و تکثر می‌گوید:حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد / این همه نقش در آیینه اوهام افتاداین همه عکس می و نقش نگارین که نمود / یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتادتمام پدیده‌ها مانند تصاویر مختلفی هستند که از روی جام مِی دیده می‌شوند. ساقی یکی بیشتر نیست، و متکثر و پراکنده و متمایز دانستن آنها وهم است. آینه ممکن است محدب باشد یا مقعر، و تصاویر متفاوتی را منعکس می‌کند. تصاویری که مجازی هستند، با هم متفاوت‌اند ولی از یک حقیقت واحد سرچشمه گرفته‌اند.ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت / این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو ببستمنظور از «نقش در کدو بستن» مجلس رقص و حرکات زیبای ساقی است که روی کدو نقاشی شده است. کدو اشاره به صراحی یا جام مِی دارد، چون جام مِی را معمولا با کدو می‌ساخته‌اند. می‌گوید این بزمی را که ساقی در حال ریختن مِی در پیاله است، روی جام‌ها نقاشی کرده‌اند. یعنی بزمی که عرفا در آن هستند، همان تصویر روی جامی است که دارند مصرف می‌کنند.یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خم / با نعره‌های قلقلش اندر گلو ببستمطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع / بر اهل وجد و حال در های و هو ببستدر این بیت اشاره به این موضوع دارد که شراب در حین تخمیر می‌جوشد و در اثر فعالیت باکتری‌ها قُل‌قُل میکند و بعد از پایان یافتن تخمیر آرام و ساکن می‌شود. در واقع صراحی چه تدبیری به کار برد که خون خم (شراب در حال تخمیر) که نعره می‌زد، فریادش در گلو بسته شد و آرام شد. و چگونه است که کسانی که به حقیقت می‌رسند دیگر صدایی از آنها شنیده نمی‌شود.حافظ دنیا را به عرصه‌ی هنرمندی خداوند تشبیه می‌کند. هنر نقاشی، یعنی هر چیزی که در جهان می‌بینیم، همان نقش و نگاری است که بر روی جام مِی ترسیم شده است. جهان هستی یک تصویر مجازی است از یک حقیقت که فقط اهل معرفت و کسانی که در این مجلس هستند این ارتباط بین حقیقت و مجاز را می‌بینند. یعنی می‌بینند که این مجلسی که در آن هستند روی همان جامها نقاشی شده است. عرفا در مجلس حقیقت حضور دارند و تصاویری که روی جام‌ها نقاشی شده است، دنیای مادی است. هر صدایی که شنیده می‌شود، همان صدای پرده‌ی موسیقی مطرب است. یعنی هر صدایی از هر چیزی برمی‌خیزد، نمایانگر شور و شوق جهان هستی برای دست یافتن حقیقت، و هر حرکتی که دیده می‌شود رقص ساقی است. هنر از دیدگاه حافظ یک موضوع کاملا معنوی و الهی است و خداوند یک هنرمند است. هنری که انسان با غریزه‌ی ذاتی زیبایی‌دوستی آن را می‌شناسد، و با همین غریزه به «حب جمال» و شناخت خداوند می‌رسد:به رغم مدعیانی که منع عشق کنند / جمال چهره تو حجت موجه ماست

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *