آیا رابطه نویسنده با رمان،شبیه رابطه خواننده با رمان است؟

آیا رابطه نویسنده با رمان،شبیه رابطه خواننده با رمان است؟رابطه نویسنده با رمان به دو صورت است.زمانی که قصد دارد خودش رمانی بنویسد و زمانی که اصلا نویسنده بودنش مطرح نیست و مثل یک خواننده و با نیاز های آن سراغ اش می رود.زمانی که قرار است رمانی هم بنویسد،اتفاقا نباید اول از همه سراغ خواندن برود.ما یک توصیه کلی می کنیم که قبل از نوشتن بهتر است که بخوانیم.تا می توانیم بخوانیم و شاهکارهای ادبی را بخوانیم.درحالی که قبل از اینکه آن طرف به مامی گوید می خواهم بنویسم و ما سریع آینده اش را مثل نویسندگان بزرگ تصور می کنیم،بهتر است از او بپرسیم که اصلا چرا می خواهد بنویسد؟چه شد که یکهو هوس نوشتن کرد و سپس از او بخواهیم که بنویسد.اصلا ببینیم که چطور می نویسد و اصلا می تواند بنویسد یا نه.اصلا مشکل اش با نوشتن چیست که می خواهد با مطالعات زیادی از کتاب ها آن را برطرف کند.انگار ما هدف مان این است که هرکس می خواهدنویسنده شود را تبدیل به یکی از نویسنده های بزرگ کنیم.مامی گوییم که آثار آن ها را بخواند تا در نهایت مثل آن ها بنویسند و مثل آن ها باشد.مثل همان داستان مسافر و ملانصرالدین است که می گفت چه قدر تا شهر راه است و از او خواست که برود.زیرا باید راه رفتن اش را می دید تا متناسب با آن بگوید که چه قدر طول می کشد.ما نوشتن آن کسی که می خواهد بنویسد را ندیده ایم و برایش نسخه می پیچیم. مثل دکتری که بدون تشخیص بیماری بخواهد دارو تجویز کند.هرهدفی که برای نوشتن داشته باشیم،روش نویسنده شدن مان هم متفاوت خواهد بود.ما در ابتدا باید بنویسیم تا سپس تشخیص دهیم یا حتی خوانندگان عزیز تشخیص دهند که مشکل ما چیست و ما همان را رفع و رجوع کنیم.خیلی وقت ها ممکن است که اتفاقا مدام هم در حال خواندن باشیم و بعد به خودمان بیاییم و ببینیم که مشکل سر جایش باقی است.نوع نوشته ما،ما را به سمت کسانی می کشاند که در این روش کارکشته اند و ما آنچه مربوط به کارمان هست را از آن ها یاد می گیریم.و اما در نهایت نویسندگی،برای بقیه است.ما برای مخاطب یا مخاطب هایی می نویسیم که نوشته مان خوانده شود.اگر برای نیازهای شخصی خودمان باشد که اولا ترجیح می دهیم که خودمان مطالعه کنیم.یعنی دیگر زحمت نوشتن را به خودمان نمی دهیم.اما اگر اثر مورد نظرمان هم پیدا نشود،البته که از ابزار های دیگری مثل فیلم و اینترنت استفاده می کنیم.در نهایت اگر تمام این ها هم ما را دست خالی گذاشتند،دست به تخیل می زنیم.تخیلی که آزاد است و نظمی ندارد.شروع و پایانی ندارد و هیچ وقت هم تکمیل نمی شود.زیرا برای ارضای لحظه ای خودمان است.اما وقتی کسی به خودش زحمت می دهد که یک رمان چندین صفحه ای را با یک طرح و برنامه بنویسد و آن را به نتیجه برساند،حتما برای مخاطب است.درست که فرآیند نوشتن رمان برای خود رمان نویس هم خالی از لطف نیست و تاثیری به مراتب بیش تر از خیالپردازی های روزانه خواهد داشت.اما کم تر کسی و شاید هیچ کسی پیدا نشود که یک رمان را صرفا به خاطر خودش بنویسد.مگه اینکه قصد تمرین کردن داشته باشد که آن را هم ممکن است حداقل به بهترین دوستش بدهد که بخواند و نظر دهد.پس همیشه باید مخاطب را در نظر داشته باشیم و رعایت حال او را بکنیم.حتی اگر مخاطب خاصی هم داریم و قرار نیست نویسنده عامه پسند پرطرفداری باشیم،باید طوری بنویسیم که مخاطب از خواندن آن رمان لذت ببرد و استفاده کند.منظورم این است ما به عنوان نویسنده ممکن است که از نوشتن یک رمان هدفی داشته باشیم.اما رسیدن به آن هدف وابسته به مخاطب است.ما باید نیاز او را در نظر داشته باشیم و به بهترین شکل ممکن آن را برطرف کنیم.خودمان را جای مخاطب بگذاریم و حدس بزنیم که به دنبال چیست.به طور کلی حواسمان باشد که این رمان را یک مخاطبی به دست می گیرد و خطوط اول اش رامی خواند.این رمان باید در همان خط اول مخاطب را شگفت زده و کنجکاو کند.ذهن او را با توصیفات طولانی و مفصل خسته نکند و یک نفس هم ننویسد.بین خطوط فاصله بی اندازد و از ملموس ترین کلمات استفاده کند.طرح و ساختاری قرص و محکم داشته باشد و با مخاطب راحت باشد.یعنی بی پروا و بدون خجالت از واقعیت ها حرف بزند و قصد فریب مخاطب یا عقده گشایی شخصی نداشته باشد.هدف نویسنده در نوشتن یک رمان،تنها باید کمک به مخاطب باشد و ولاغیر.اما همین نویسنده ممکن است که گاهی جایش با مخاطب عوض شود و او در حال خواندن یک رمان باشد.اتفاقی که نه به خاطر نویسنده بودنش که به خاطر نیاز شخصی اش می افتد.کاری به نویسندگان بزرگ و شاهکارهای ادبی ندارد.شاید ذهن عمیق و دقیقی داشته باشد و دیگر هررمانی او را راضی نکند.ولی در بند برترین کتاب ها و جایزه برده ها نیست.البته بستگی به سطح رمانی که خودش می نویسد،ممکن است که به سمت یک دسته رمان های خاص کشیده شود.در این صورت است که ممکن است فوق العاده بوالهوسانه عمل کند.یعنی به راحتی رمان هایی را نصفه و نیمه رها کند و از روی جلد و عنوان شان قضاوت کند.صفحه اول اش را بخواند و بگوید که خوشم نیامد،به دردم نمی خورد.اصلا وقتی که پس از کلی گشت و گذار دید که رمان مدنظرش وجود ندارد،ممکن است به سمت فیلم دیدن کشیده شود و نباید از این بابت سرزنش اش کرد.اینکه مثلا چون نویسنده است،باید سعی کند به خواندن هر رمانی تن دهد و از آن چیزهایی یاد بگیرد.حتی ممکن است که آن فیلم ها نیز به کارش نیامد و مشغول گشت زنی در اینترنت و فضای مجازی شد.یکهو دیدی که دارد داستان های واقعی آدم ها را دنبال می کند و مستند می بیند.می خواهم بگویم که نویسنده کتاب نخوان و کتاب خوانی که نویسنده نیست هم داریم.نویسنده و خواننده در دو طرف یک رابطه هستند و ممکن است که گاهی جایشان با هم عوض شود و نویسنده بودن یک نویسنده،نباید او را تبدیل به یک خواننده زورکی و مصنوعی و غیرلازم تبدیل کند.یعنی اینکه او نویسنده است و کارش نوشتن است.درنتیجه چیزی که ما از او انتظار داریم،همان خوب و مفید نوشتن است.اگر لازم است که کتاب می خواند و اگر نه که هیچ چی.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *