انتخاب هوشمندانه کارمندان برای پیشبرد اهداف سازمان

انتخاب هوشمندانه کارمندان برای پیشبرد اهداف سازماناز زمانی که دیگه عقلم می رسید شروع به کار کردم. اولین تجربه من کار برای یک کارگاه ساخت مبلهای تخت خوب شو بود. یادمه که کلاس سوم راهنمایی بودم . یک تابستون وقت داشتم تا خوش بگذرونم اما خوب نه امکاناتش رو داشتم و نه پولش رو و نه دستم جلو کسی دراز بود بنابراین کار در اون کارگاه رو به ازای روزی 1000 تومن شروع کردم. واقعا پول کمی بود اما خوب کار خیلی سنگینی هم نبود . یادمه اولین حقوقی که حدودا 30 هزارتومن بود رو گرفتم و مستقیما باهاش برای خونه مقداری خرید کردم. هنوز که هنوزه خانواده من از اون کار من به عنوان یک خاطره شیرین و دوست داشتنی یاد می کنن.با شروع دبیرستان دیگه وقت کار رو نداشتم. خوب اون کا برای من فقط یک تفریح بود. اما در دوران دبیرستان هیچوقت دیگه از طرف خانواده اجازه کار کردن رو پیدا نمی کردم. برادری داشتم که تا اسم کار رو می آوردم سرخ می شد. دست تو جیبش می کرد و هرچی که داشت می خواست به من بده تا منو منصرق کنه.همیشه میگفت :ما که به جایی نرسیدیم. اقلا تو درستو بخون به یه جایی برسی.خوب اون روزها گذشت تا سالها بعد که به دلایلی تصمیم گرفتم که دانشگاه رو بعد از سربازی ادامه بدم. خوب چندسال بود که پدرم رو از دست داده بودم. واقعا اینکه در اون سن و سال دستت جلو دیگران دراز باشه خیلی خجالت آوره پس تلاش کردم که یک کاری پیدا کنم. سه ماه در صف درخواست یک شغل اداری بودم که بالاخره 1 مهر 1390 تونستم به دستش بیارم. این درحالی بود که همزمان دانشگاه و کلاس زبان هم میرفتم.عنوان شغلی نمیدونم چی بود. دقیقا همه کاری می کردم. از ساختن فرم های اداری تا جارو و تی کشیدن و نظافت. ساعت کاری البته کم بود از ساعت 10 تا 14 و حقوق هم 200 هزارتومن و چون پسر خوبی بودم همون ماه اول به 300 هزارتومن افزایش یافت.اون سالها من فوق العاده خجالتی و درونگرا بودم. حتی نمی تونستم یه سلام علیک ساده بکنم. اینکه در یک محیط مختلط و پر انرژی قرار داشتم روز به روز بیشتر منو تغییر د اد و از یک آدم خجالتی تبدیل شدم به یک آدم کاملا متفاوت… کسی چیزی نیاز داشت ؟ من بودم که تهیه می کردم . کسی در هر مساله مربوط به موبایل و کامپیوتر مشکلی داشت؟ من اونجا بودم . یادمه شرکت قصد داشت یک وبسایت راه اندازی کنه . یکی از دوستانمو معرفی کردم. اون دوستم در زندگیش به مشکلاتی برخورد و نتونست خودش رو به کار برسونه.فکر می کنید چی شد؟ دوباره من بودم که با کنجکاوی بی حد و حصرم تونستم در یک هفته چندو چون طراحی یه سایت وردپرسی رو یاد بگیرم.بعد از حدود 6 ماه حقوق من در شرکت 30 درصد اضافه شد. جاه طلبی من خیلی بیشتر شده بود و با ارائه یه ایده تونستم برای شرکت یک منبع درآمدی جانبی تولید کنم. تا اینکه یک روز یکی از مدیران گفت که ایده خودش بوده … من هم این چیزا تو کتم نمیرفت . تصمیم گرفتم حالشون رو بگیرم. پس به پیشنهاد دوتن از دوستان یه کار دیگه راه انداختیم.تو اون کار قرار بود ما به همه آرزوهامون برسیم اما رکود اول اقتصادی و رشد بی سابقه دلار د سال 92 ما رو نقره داغ کرد. اگر بخوام اون کار رو توصیف کنم می گم که یکی از بزرگترین اشتباهاتم بود. به این دلیل که با افرادی کار رو شروع کردم که هیچ شناختی نسبت بهشون نداشتم. با جمع شدن پروژه یکی از اون دونفر پیچید و ما دونفر موندیم و حدودا 30 میلیون تومن بدهکاری که تا پارسال داشتم قصدهاشو پرداخت می کردم. فکرش رو بکنید : قصد داری که زندگیت رو تغییر بدی و به همه آرزوهات برسی ولی ورق برگرده و همه چی رو از دست بدی .روحیم رو به طور کل از دست داده بودم. من مونده بودم با یک دفترچه قسط بانکی سنگین و دوستانی که خیلی راحت گم وگور شده بودن. یه بخشی از اون پول دستم مونده بود و هیچ ایده ای نداشتم که چکارش کنم. اون رو به یکی از دوستانم دادم که در اون چندماه ازش استفاده کنه و قصط های بانکی رو بده تا زمانی که من بتونم یه کار پیدا کنم. که البته بعدها ایشون هم پیچید به بازی … شبیه داستانهای اصغر فرهادیه نه؟در به در دنبال کار بودم اما هیچ خبری نبود. دانشجو بودنم مزید بر علت شده بود . کار رو برام خیلی سخت کرده بود. تا اینکه چندتا سفارش سایت گرفتم. یکم تونستم از بحران مالی فاصله بگیرم تا با احمد نوری آشنا شدم.اگر بخوام درست توصیفش کنم یه آدم باهوش . اما به جز هوش می تونم به نداشتن وجدان وتحصیلات آکادمیکش اشاره کنم. این شخص سخرانی های انگیزشی زیادی برگزار می کرد. حتی کارگاه های سکستراپی برگزار می کرد و از هر چیزی پول در میاورد. به خاطر اعتمادی که به من کرد حتی تو خونش رفت و آمد می کردم و هردفعه بیشتر از چیزهایی که میدیدم سورپرایز میشدم. (البته بنا بر رازداری از نقل اونها معذورم)یک ویژگی که جناب نوری داشت این بود که بلده چطور برده داری کنه. جوری شما رو به کار می گرفت که اصلا نمیفهمیدید چطور اون کارها رو انجام دادید. کل کارهای سایت و عکاسی سمینارهاش با من بود. اما دریغ از یک 1000 تومنی که بخواد برای من واریز کنه.تا جایی که صبر من تموم شد و براش یک خاطره به یاد ماندنی به جا گذاشتم.😁😁😁من درکل آدم کنجکاوی هستم. همه چی رو زود یاد میگیرم و قابلیت انقال و آموزشم به دیگران هم خوبه. پس زیاد بعد از احمد نوری بیکاری نکشیدم. برای تدریس در یکی از آموزشگاه های آزاد کامپیوتر دعوت شدم و بعد از یک ماه به دو آموزشگاه دعوت شدم. تازه برای تدریس خصوصی هم به منزل دانش آموزها می رفتم و زبان هم به چیزهایی که ازش پول در می آوردم تبدیل شده بود. کارهای مختلف و گرفتن پروژه های مختلف راضیم نمی کرد. چون به بانک بدهکار بودم و رفقا هم ناپدید شده بودن . پس درآمدم کافی نبود و خستگی کار به تنم مینشست.یکی از دوستان قدیی یک روز به من پیشنهاد داد که کار عکاسی رو به صورت حرفه ای پیش ببریم. یک تجربه تازه بود و من هم بدم نمیومد که در وادی عکاسی هم دستی داشته باشم. پس با هم به مهدها و مدارس می رفتیم و عکس پرسنلی و مراسم رو می گرفتیم و پول خوبی گیرمون میومد. همه چی خوب پیش رفت تا اینکه از طرف ایشون به من پیشنهاد شراکت شد.واقعا هنوز خاطرات بد شراکت قبلی رو فراموش نکرده بودم که سر و کله بهترین و قدیمی ترین دوستم پیدا شد. و اون کسی نبود به جز محمد شکوهی بزرگ …حرف ها و دلداری ها و دلگرمی ها و البته خرید یک دوربین 600d کنن واقعا منو مجذوب خودش کرد. الان می خواستم باکسی کار کنم که همیشه تو سایش بودم. کسی که کنارش همیشه چیز یاد گرفتم و این ها هرچی خاطره تلخ شراکت بود رو از بین میبرد.اون دوران یکی از شیرین ترین و تلخ ترین دوران زندگی منه . روزهایی که نگاه منو به آینده تغییر داد. روزهایی که هنوز یک دنیا حرف نگفته دارم ازشون … ( شاید تو پست بعدی کاملا بازش کنم) اون کار برای من دستاوردهای زیادی داشت. اما اتفاقات شخصی که برای روابط عاطفی من و دو شریکم در ادامه افتاد همه اوضاع رو به هم ریخت. هنوز آمادگیش رو ندارم که راجع به اون روزها صحبت کنم.اون روزهایی که شراکت دومم رو طی می کردم هم دست به هرکاری میزدم که کسب درآمد کنم. از آموزش به کودکان معلول تا معلم سرخونگی تا نصب ویندوز و تعمیرات کامپیوتر در محل… یک روز اما برای تعمیر یک سیستم به مشکل برخورده بودم. به فکر یکی از همکارای قدیمی افتادم که چیزهایی بلد بود. اما با تماس با اون و افتادن شمارم رو گوشی ، مدیر شرکت قبلی بی اجازه جواب میده و این شروع ارتباط دوباره من شد با اولین شغل اداری من… جایی که اولین بار در اون مشغول به کار جدی شدم. اون روز از من دعوت کرد که برم و ببینمشون… من هم که خیلی خسته و تنها بودم قبول کردم …به خودم اومدم و دیدم که مجددا پشت میز نشین شدم . اینبار اما کارشناس انفورماتیک شده بودم. البته کارهای فریلنری قبلی رو هم ادامه می دادم. این بود که واقعا درآمد خوبی داشتم. با برگشتم سر اون کار وضع مالیم خیلی خوب شده بود. مقدار زیادی از بدهی بانکیم رو پرداخت کرده بودم . بدهی که بخاطر یک تصمیم احساسی نصیبم شده بود. میتونستم گوشی پرچمدار بخرم . لباس های خوب بپوشم و تفریحاتمو هم پیگیر باشم. دانشگاهم تموم شده بود. کلاس زبان هم فارغ التحصیل شده بودم. و الان می تونستم به ادامه تحصیل فکر کنم. فکرم خیلی آزاد بود . پس کنکور شرکت کردم . یه خونه نقلی هم اجاره کردم که دور از خونه بتونم توش درس بخونم. کنکور رو قبول شدم. با رتبه 167. تا دیروقت کار می کردم و الته حقوق خیلی خوبی هم می گرفتم. در واقع بالاترین حقوق رو دربین همکاران می گرفتم و زندگیم هم خوب می چرخید.بعد از 9 سال رابطه با کسی که دوستش داشتم بالاخره خانواده ها از خر شیطون پایین اومدن و اجازه دادن که ما به وصال برسیم. من تازه دانشگاه قبول شده بودم ام از ترس اینکه مبادا خانواده ها پشیمون بشن خودم رو به آب و آتیش زدم تا بتونم زندگیم رو متحول کنم و موفق هم شدم. خوش شانسی من به اینجا ختم نشد. به محض ازدواج همسرم هم در اون شرکت استخدام شد. واقعا دوران طلایی داشتیم تا اینکه …کشور به ناگاه دچار بحران های مختلفی شد. از مرگ هاشمی و بلوای انخابات 96 تا کشتی سانچی و افزایش بی سابقه قیمت دلار و سکه و ماشین. درآمد شرکت به شدت درحال کاهش بود. مدیر مالی شرکت فوق العاده ضعیف عمل می کرد و این لحظه لحظه بیشتر ما رو به لبه پرتگاه میکشوند . چاره ای نبود جز تعدیل نیرو و فکر می کنید قرعه به نام چه کسانی افتاد؟ اشتباه کردید.یک زوج دیگه هم در شرکت ما کار می کردند که از قضا همسایه ما هم بودند و خیلی نون و نمک هم رو خورده بودیم. به علت عدم محبوبیت و کارایی کم اونها هیئت مدیره به من و همسرم پیشنهاد داد با آموزش دزدکی کارهاشون اونها رو برای تعدیل بعد از عید آماده کنیم. اما ما نمی تونستیم. نمک گیر بودیم . از طرفی وجدانمون اجازه نمی داد و از طرفی مغرور بودیم از اینکه کار پیدا کردن برای ما کار سختی نیست…من لیسانس روانشناسی هستم و در حال تحصیل در کارشناسی ارشد رشته روانشناسی بالینی بودم . بیمارستان هم می رفتم و به در چند کلینیک بصورت ساعتی کار مشاوره انجام می دادم. دیگه فرصت کارهای فریلنسری رو نداشتم . راستش دیگه وقتی برام نمی موند که بخوام کار فریلنسری کنم. پس یه گوشه چشمی داشتم که حتی با از دست دادن کارم می تونم مجددا نیزه دار آزاد باشم و کسب درآمد کنم. ضمن اینکه تونسته بودم یه ماشین بخرم و در بدترین شرایط فکر می کردم میتونم تو اسنپ کار کنم.باهوش باشید. اگر از کارتون ناراضی هستید و نمی تونید ادامه بدید یا شرایط برای شما بیش از این مهیا نیست اول کار بعدی رو پیدا کنید. من و همسرم بعد از عید استعفا دادیم. نمیتونستیم پا روی وجدانمون بزاریم. این بود که مسیر زندگیمون دچار یک بحران شد. بحران بی کاری سال 97. دقیقا یک زوج که اجاره و قسط و هزارتا خرج دارن 9 ماه بیکار باشن می دونید چه اتفاقی می افته؟ به اینها نداشتن حامی و پشتوانه رو هم اضافه کنید. واقعا تحت فشار بودیم. مقداری پس انداز داشتیم و دقیقا 9 ماه تونستیم باهاش سر کنیم.پشیمون از اینکه کارمون رو اونجوری از دست دادیم اما خوشحال از اینکه اون نقطه سیاه رو از زندگیمون پاک کردیم. و همینطور هزاران افسوس دیگه ای که در سال 97 برای ما به یادگار موند.چیزی که زیاده کار . اما چیز که خیلی زیادتره کار به دردنخور و جو های به درد نخوره . کار در کلینیک کار خیلی خوبیه به چند شرط ( در یک پست جداگونه توضیح میدم) اما برای شروع کفاف خرج زندگی یک زوج رو نخواهد داد.در اون 9 ماه بیش از هزاران رزومه ارسال کردم. اما هیچ کدوم به نتیجه دلخواه نرسید. درآمد کمی که در کلینیک داشتم در حال بهبود بود اما واقها شرایط بغرنج بود. دیگه نمی تونستم ادامه بدم که با من و دوستم تماس گرفتن. ما برای جلسه معارفه به نوکو مراجعه کردیم. در اون جلسه اونقدر اطلاعات دادم و ایده پردازی کردم که بهم پیشنهاد شد اونجا مشغول به کار بشم. البته حقوق خوبی نمیدادن و اون حقوق هم سروقت پرداخت نمی شد اما همزمان همسرم یک کار پیدا کرده بود. من هم کلینیک می رفتم و به شکل لنگان لنگان پیش می رفتیم .در همه این خاطراتی که تعریف کردم اتفاقات خوب و بد زیادی افتاده. بخش زیادی از اونها تجربیاتی هست که باید به دست بیارم تا دوباره تکرار نکنم. در تعدادی از اونها من بودم که اشتباه کردم و در بعضیاشون شرایط بیرونی دخیل بودن. مهم اینه که دارم تلاشم رو می کنم و خوشبختانه الان هم که این مطلب رو می نویسم همچنان دارم در چند پروژه کار می کنم تا زندگیم رو بچرخونم. نمیدونم در سال جدید قراره چه اتفاقایی بیفته. در حال حاضر کرونا در کشور همه گیر شده. دلار رکورد شکنی کرده و طلارکورد قیمت 7 سال گذشته رو شکونده. اما واقعا زندگی در جریانه و باید دست از تلاش برنداشت. می تونم روی صندلی قربانی بشینم و خودم رو سرزنش کنم. یا اینکه سعی کنم سال جدید رو پر از تغییر و موفقیت و درس گرفتن از اشتباهات و موقعیت های گذشته به پیش برم. خدا بزرگه و روزی رسون …چند روز پیش یکی از همکاران یک متن در واتس اپ برای من ارسال کرد با این عنوان:https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-2-jtcpi9nkcpjuچون همکارمون در رادیو هم کار میکنه قلم خوبی داره پس احتمالا باید از خوندنش لذت ببرید. اما یک حلقه مفقوده ای باعث شد حس کنم بخش هایی از اون سانسور شده و درست فکر می کردم تا اینکه با بخش اول اون مواجه شدم:https://virgool.io/@al_na_te/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-tkl5u9ss8zmvپستی که برای من ارسال شده بود کمی تلطیف شده بود اما یک چیزی خیلی برای من زننده بود بخش قضاوت های یک طرفه ای که از من ، برداشتهام ، نقل قولهام و سبک زندگیم شده بود. البته نمیشه خورده گرفت .فکر می کنم اینهم از تجربه هاییه که امسال باید از اون درس بگیرم و بیشتر مراقب رفتار و گفتارم بشم. چرا که این منم که خودم رو در معرض قضاوت دیگران قرار میدم.همونطورکه گفتم نوکو هم جو خاص خودش رو داره. در بین تضاد فکری و فاصله شدیدی که بین بچه های تیم وجود داره ، کارها خیلی عالی داره پیش میره. اما نگاه من به سالها کار کردنم که در نمونه های بالا تعدادی از اونها رو ذکر کردم به من یک پیام می داد… هیچوقت در خصوص ویژگی های روانی و شخصیتی افراد متقاضی یک شغل سوالی نمیشه. ملاک توانایی های عملی اون شخص در انجام کارها و میزان فرمانبری هست که در کار از خودش نشون میده. خلاقیت که هیچ اهمیتی نداره و طرز فکر هم در دورترین درجه اهمیت قرار داره. لطفا اگر کارفرمایی هستید که به فکر استخدام نیروی کار هستید حتما ویژگی های روانی افراد رو هم در نظربگیرید.همه جا آسمون همین رنگیه. آدمایی که هیچ شباهت فکری ندارن. تازه در بعضی از محیطهای کاری زیراب زنی بیداد می کنه که ما در نوکو بحمدالله نداریم. در نوکو افرادی هستند که کاملا دنیاهای متفاوتی از من دارند. هیچ شناختی نسبت به من ندارند و من هم علاقه ای به شناسوندن خودم به اونها ندارم. برعکس افرادی هم هستند که تبدیل به عضوی از خانواده من شدن. کسایی که تغییرات بزرگی در زندگی من بوجود آوردن.با شرایط وحشتناکی که در کشور حاکمه من هیچوقت این شانس رو ندارم یک کار دولتی داشته باشم رانت و پارتی و آشنا هم که ندارم 😎😎😎. پس احتمالا اگر خودم بتونم کارم رو گسترش بدم و یک پس اندازی بکنم ( اگر بشه) و تخم مرغهامو تو یک سبد نزارم بهتره. اگر روزی این قدرت رو داشتم که در خصوص کاری که از اون دارم کسب درامد می کنم حق انتخاب داشته باشم نه صرفا به دلیل گذران زندگیم حتما بعد از یک دوره آزمایش کار کردن و تناسب فکری و شخصیتیم با سایر کارکنان در اون کار می مونم یا برعکس.فعلا دارم به این فکر می کنم که اونقدر بتونم کار کنم که بتونم یک روز برای خودم مستقلا یک کلینیک راه اندازی کنم. فکر می کنم اون روز خیلی زیاد دور نیست. تا اون موقع بهتره دانشم رو بیشتر کنم. بیشتر کتاب بخونم. بیشتر فیلم ببینم و بیشتر تحلیل و دوره های مختلف رو تجربه کنم. البته به حیات موازی در دنیای روانشناسی دارم ادامه میدم. فریلنسری هم که در حال پیشرفته پس جای نگرانی نیست.ممنون که وقت گذاشتید و این پست رو خوندید. من خیلی از حرف ها رو تایپ نکردم اما میدونم مغز شما اونها رو اصلاح خواهد کرد. پس دمتون گرم. لطفا اگر این تجربیات کاری من رو خوندید و نقدی دارید با من در میون بزارید که خیلی خوشحالم میکنه. بخصوص اگر فکر می کنید که می تونید چیزی بگید که ممکنه به کارم بیاد حتما دریغ نکنید.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *