به تو می اندیشم در شبی به تیرگی زلفهای تو …

به تو می اندیشم در شبی به تیرگی زلفهای تو …

تکیه می دهم به صندلی، کاش می شد بلند شوم بروم جلو و بنشینم کنار راننده و بسته سیگار وینستون را در بیاورم … یکی خودم بر دارم یکی هم تعارفرکنم به او. فندک را بگیرانم و بسوزانم زمین و زمان را، و دود را بکشم به گلو، به سینه، به رویا و افکار را بریزم کف اتوبان … شیشه کنار خودش را کمی می دهد پایین و دود مکیده میشود بیرون، و من، و رویا در این دل شب … در این شب که رد چراغ های ماشین ها ظلمت بی پوشش جاده را خش می اندازند. نشسته ام روی صندلی. اولین ردیف بعد از در وسط اتوبوس. دارم می آیم تهران … فردا صبح اشکان را دفن می کنند و من دارم می آیم که همراهش باشم … به همین سادگی … به همین عریانی … من و اشکان از آن دوستهایی نبودیم که مرتب با هم صحبت کنیم … ولی همان زمان هایی که گفتگو می کردیم کلمات از عمق وجودمان بر می خواست … حوصله نوشتن ندارم … بغض دارم و بی حوصله ام … محسن که زنگ زد و گفت یک اتفاق بد افتاده است داشتم میخندیدم … چه اتفاق بدی می توانست به من مربوط باشد … وای که من چه کم هوش و نفهمم … و مثل مورچه به گور خود تپیده ام، غافل از قطره بارانی که می آید و دودمانم را به باد می دهد … راستش را بخواهی هیچ کسی را به خاطرم نیامد که میشد باشد و در آغوش بگیرمش و مثل یک بچه زار بزنم … من اهل زار زدن نبودم کلا .. و نیستم … ولی دلم می خواست این بار اشک بریزم … کاش جناب دوست بود … یا ف … یا نمی دانم … گریه ام نمی آمد … بیشتر بُهت بود … با خودم می گفتم حاضر بودی جای او می رفتی؟ نمی دانم … -بلند شو … بلند شو … -‏چی؟ چی شده؟ -‏بلند شو مجتبی … -‏ برای چی؟ الان شبه …-‏نه باید بریم … -‏کجا؟ -‏مگه دلت نمی خواست با جماعت حسین در کربلا باشی؟ الان وقتشه … شب نیست، روزه … و امروز عاشوراست … پاشو بریم … امام گفته بیای … -‏بریم کربلا؟ -‏آره … به نظرت عاشورا رو کجا باید بود جز کربلا؟ جز با امام.-‏آره … بریم … فقط …. ( صدایم می لرزد، پاهایم نمی‌رود)-‏چی؟ -‏ الان بریم دیگه برگشتی تو کارش نیست؟ -‏نمی دونم … تو بهتر می دونی … مگه همیشه نمی گفتی می خوای با حبیب صحبت کنی؟ با عباس، با مسلم با این و اون … مگه دلت نمی خواست خدمت امام باشی؟ -‏چرا … دلم می خواست … الانم می خواد … خیلی هم میخواد-‏پس چی؟ -‏فقط کاش یه خبر به اون دختر بدیم … که لااقل منتظر من نمونه …. روی من حساب کرده … حداقل بدونه من دیگه نمیام … و نگه عجب نامردی بود … نگه اصلا هیچ خبری نداد … نگه ولم کرد رفت … اگه هی منتظر بمونه چی؟ اگه … بریم یه خبر بهش بدیم و بریم بعدش … -‏نمی شه … اگه می خوای بری برو خبر بده … ولی من اومدم فقط تو رو ببرم وسط کربلا … وقت ندارم … و نرفتم که نرفتم … تردید … تردید … تردید … من فرصت دیدن حسین بن علی را به خاطر وابستگی به دختری که یک بار در خواستگاری دیده بودمش از دست دادم … این خواب من بود … و آن دختر واقعیت … من به صورت سنتی رفته بودم خواستگاری یک دختر که معرفی کرده بودند ‌.‌.. دختر ساده نازنینی بود … یک خواهر دو قلو هم داشت که من ندیدمش البته … یک جلسه با هم صحبت کردیم … و تشنه رها شدن از شرایط خانه بود … دختر خوبی بود … صورت سرخ و سفید زیبایی داشت … تماشایش برایم لذت بخش بود … و البته در آن جلسه شیفته اش نشدم … ولی می بینی … من دیدار جناب حسین بن علی را رها کردم به دلبستگی به یک دختر که یک بار دیده بودم و تازه شیفته اش نشدم … این کلمات کاملا واقعیند و تو الان صاف در مرکز افکار و دنیای من نشسته ای … من نمی ترسم که از خصوصی ترین امورم صحبت کنم … مثل این که آن دختر از من پرسید “اگر ازدواج کنیم و بخواهیم با هم باشیم می تونیم بریم خونه شما؟ چون اینجا خواهر من هست و پدرم اجازه نمی ده … ” و من گفتم بله می ریم اونجا … آمد که مرا به رویای زندگیم برساند و من دست رد زدم به سینه اش … و من بودن در جماعت امام حسین در روز عاشورا را به لقای دختری که حتی قصد بودن باهاش نداشتم فروختم …بارها به آن خواب اندیشیده ام … اصلا چیزهایی که برای تو می گویم بیشترشان وقایعی هستند که بارها در آنها تامل کرده ام … بریده امشان … خرد کرده و درونشان را گشته ام … شاید هم نه … نمی دانم … وقتی می نویسمشان انگار از مه آلودِ افکارم بیرون میآیند و من شفاف تر میبینمشان … آن مرد رفت … و من ماندم … و حسرت دیدن حسین و بودن با آن جماعت که در راه فکر و عقیده شان تا آخر مردانه ماندند در دلم ماند … به همین سادگی … کلمات را بسوزان … حرف ها را دور بریز … بیا بنشین ببینیم با خودمان چند چندیم … من که خیلی افتضاحم … حرفم از منظر دینی نیست … حرفم اصلا کاری به هیچ چیز ندارد … ما موجودات فریبکاری هستیم … من که هستم، دغلکار … بگذار از تقلب برایت بگویم … من در کل دوران تحصیل سه بار تقلب کرده ام … اولین یا شاید چند تایی که در نگاه من اولین حساب می آید در دوره ابتدایی بود ..‌ کلاس سوم … من اصولا در تقلب موجود بی استعدادی هستم … وسط امتحان که در نمازخانه مدرسه برگزار میشد من و هادی شروع کردیم به دو سه تا تقلب … من سوال را مینوشتم در کاغذی و می گذاشتم در جامدادی و به بهانه پاک کن هلش می دادم طرفش … اصلا یادم نیست چه درسی بود یا او چه کرد یا این که آیا او سوال داشت و من جواب میدادم … نمی دانم فقط این رفت و برگشت یکی دو بار جامدادی را یادم است … دومین مورد در امتحان نهایی پنجم ابتدایی بود که امتحان املا داشتیم … مگر پنجم ابتدایی امتحان املا دارد ؟ نمی دانم آن موقع که داشت… معلمی که املا را میگفت در کلاس ما بالای میزها میگشت ، من میز اول بودم یهو آمد بالای سرم و دو سه بار یک کلمه را تکرار کرد و با انگشت زد روی کاغذ من، فهمیدم اشتباه نوشته ام و درستش کردم … این بار من بی تقصیر بودم … کسی به من رساند. و بیست شدم.و سومین تقلب شاید جذاب ترین باشد … رسما باید برای نوشته هایم بلیط بفروشم … می خندی؟ وقتی که بلیط فروختم و هیچ کسی نخرید و مجبور شدم کلماتم را آتش بزنم که در شب سرد از سرما نمیرم همدیگر را می بینیم … ولش کن … برگردیم به تقلب … سومین تقلب، سال دوم دانشگاه … یک درس محاسباتی سنگین داشتیم. من چندان نخوانده بودم ولی شاید به خاطر آرامشم یکی از دختر های کلاس آمد و تنگ نشست پیش من … کسی بود که حتی سلام و علیکی هم نبود بینمان … امتحان شروع شد و من نوشتم و نوشتم و سوالات آن حضرت نیز شروع شد … یک سوال را بارها میپرسید… و من با حالت معذب برایش خلاصه روش را می گفتم … بعد از توضیح متوجه شدم که حتی اگر روش را هم بداند بلد نیست به کار ببردش … و باز سوال و سوال … می خواستم بلند شوم و جایم را عوض کنم اما روحیه ژان وال ژان ی ام نگذاشت … بهش گفتم یکم صبر کن … هر چه بلدی را بنویس تا من برگه ام را تمام کنم … تقریبا هیچ بلد نبود … برگه ام را کامل تکمیل کردم … آهسته برگه ام را دادم به او و برگه اش را گرفتم … اسم خودش را نوشت بالای برگه من و من برگه دوم را هم پر کردم ..‌. حیف که آن زمان انسان عملگرایی نبودم وگرنه از این فداکاری چیزی بیشتر از یک تشکرِ خشک و خالی می شد در آورد … متاسفانه من از اول هوشم در این زمینه ها کمتر از خیلی موجودات بوده است… تقلب ‌‌‌… چرا نباید تقلب کرد؟ سوالم جهت گیری دارد … بگذار از اول بپرسم؟ آیا تقلب کار خوبی است؟ اصلا تقلب را به چه معنایی میگیریم؟ شاید بتوان گفت تزویر جعل، دغل کاری، نا درستی … بیا هر معناییش را که تو می خواهی بگیریم .. تزویر، نا درستی … نمی دانم، نیرنگ … من معتقدم نباید این کارها را کرد … تو خود می دانی … ولی چرا؟ چرا نباید نیرنگ کار بود؟ چرا نباید اهل دغل کاری بود؟ بیا به این عمل با هم کمی بیاندیشیم … در یک عمل دو سو وجود دارد : من و دیگری … و این عمل در بستری صورت میگیرد … بستری از قواعد که معیارها را نشان میدهد … این قواعد از کجا می آید را من کاری ندارم … اصلا بستر را کلا حذف می کنم … حالا فقط من هستم و دیگری … من رفتاری انجام میدهم و آن عمل تاثیری روی آن دیگری دارد … آنچه یک عمل را تبدیل به دغل می کند آیا درونی عمل است یا در چارچوب قواعد بین من و او آنطور تعریف میشود؟ این سوال سختی است … و نمی توان به سادگی به آن پاسخی داد ‌… این که قواعد قراردادی هستند یا ذاتی … اینجا هم محل صحبت من نیست … بیا دیگری را هم کمرنگ کنیم … من عملی انجام می دهم … هر عملی … ( وقتی می گویم عمل هر چیزی حتی بی عملی را هم شامل میشود ‌‌‌‌… هر جایی که آگاهانه و با اراده فعلی از من صادر می شود.) تاثیر آن فعل کجاست؟ منشا آن از کجاست؟ آیا منشا یی خارج از من دارد؟ من که فکر می کنم منشاش خود منم … همانی که می گویم “من” . اگر اینچنین باشد محل اثر آن عمل کجاست؟ در من یا در دیگری ( خارج از من) ؟ به این سوالها خوب است بیندیشم … وقتی می گویم بیندیشم یعنی هنوز قطعات پازل را باید بچینم و بعد از آن تاثیر آن را روی پازل های دیگر … اما علی الحساب بیا برگردیم به بحث خودمان … من که اینجا فیلسوف نیستم و این هم کتاب جناب کانت نیست … پس بیا چایمان را بخوریم و صحبت کنیم … عمل قبل از آنکه در دیگری اثر بگذارد در خود ” من” اثر می گذارد … و در واقع من در کار بودن و شدنِ خود هستم … من خودم را زندگی میکنم و با هر فکر و هر فعل خود را می سازم … من و تو قبل از آنکه دیگری را بیازاریم خود را آزرده ایم … من باید اول سخت و تنگ خود را در آغوش بکشم تا بتوانم حلاوت و گرمی یک آعوش یا بوسه عمیق را به تو بنوشانم … من به تو دروغ نمی گویم ، دروغ در ابتدا به خودم گفته میشود … و همین رشته را بگیر و مطمین باش می توان با آن تا ثریا رفت، نگران کج و معوجیش هم نباش..‌ ثریا نشد مریخ، مریخ نشد مشتری، نشد آغوش من، افکار او، این طرف، آن طرف … تو فقط رشته را دریاب … تقلب هم از همین جنس است … قبل از آنکه دغل بکنیم با دیگری داریم وجود خودمان را کج و معوج می کنیم … و آن وقت در صافی دل که بنگریم خواسته ها مان معوجند، امیال و رویاهامان هم … در مورد افکار هم دوست دارم بگویم ولی راستش نمی دانم … پس بیشتر فکر میکنم … من همراه تو ام پا به پای تو … و خودم هم نمی دانم جلوتر چه اتفاقی می افتد؟ و این ندانستن چند قدم جلوتر از نظر من مقام دلنشینی است… چه افتخاری بیشتر که با موسی هم قدم باشیم کنار نیل وقتی حتی نمی‌دانست چه می شود… یا با جناب دکارت وقتی که تاملاتش را می نوشت کنار شومینه و یک گلوله موم میان انگشتانش بود … بیا برگردیم به خواب من … همانجا که به یاد آن دختر سرخ و سفید نازنین بودم … میبینی … در بزنگاه هاست که افکار و تصمیمات خودشان را نشان می دهند … در زمانی که فرصت تصمیم نداریم راحت … یا جایی ‌که خودمانیم … الان می گویی آن فقط یک خواب بود، جدی نگیر… ولی متاسفانه اگر چنین چیزی در ذهنت می گذرد باید خدمتت عرض کنم برای من خوابها و خیلی چیزهای دیگر کاملا واقعی و نشاندهنده اموری عمیقند … این که زبانشان چیست یا چه مفهومی دارند را رها کن فعلا … این که به چه دلالت دارند را هم … بیا برگردیم به خواب من …از خودم می پرسم چجور انسانی حاضر میشود یک رویای بی نهایت زیبا را رها کند به خاطر دختری که فقط یک بار دیده است ش و حتی قولی هم نداده اند … چرا نگران است ؟ چرا شک می کند؟ چرا پا به پا میکند؟ چرا با سر نمی دود که برویم؟ بگذار یک لایه دیگر برایت بشکافم و چیزی بگویم از همان خواب … وقتی آن مرد مرا صدا کرد من اصلا به مصاف و حسین نمی اندیشیدم … من به صحنه نبرد می اندیشیدم … که ” ایول می تونم ببینم واقعا چه شکلی بوده” می بینی … حاشیه … آن واقعه یک پدیده جهانی است و من فرصت دارم در بطن و عضوی از تاریخ باشم … یا نه … می توانم چهره ی محبوب را ببینم و حداقل ناکام از این دنیا نروم … ( شاید یک دیدار آدم را مصداق کلمه “کامروا” کند ) … شرایط را ببین، آن وقت دارم فکر می کنم که فلانی واقعا چه شکلی است یا صحنه مصاف چطور بوده است …. هر چه مینویسم بیشتر مایه ی خجالت خودم است. نشسته ام به تماشای خودم … بی رحمانه … و خودم را سلاخی می کنم … بی هیچ عاطفه ای … و البته ترجیح می دهم به دست خودم این اتفاق بیفتد … اگر عزیزترینهایت را قربانی نکنی چیزی به دست نمی آوری … و فعلا من خودم را به عنوان قربان تقدیم میکنم … شاید این بار من هابیل باشم و نه قابیل … دختر را دیگر ندیدم … حسین را هیچ وقت … کلمات چه مفهومی دارند؟ با خودم تکرار می کنم ” مطمینی تصاویری که میبینی صاف و درستند؟ مطمینی قلبت معوج نیست؟ اصلا به چیزی مطمینی؟ به دوست داشتن، به ایمان، به فکر … آیا هیچ جای پای محکمی داری که اگر زمانی خواستی بدوی مثل مست ها تلو تلو نخوری یا مثل آن خواب بابت یک دلیل الکی از دیدار روی حسین و همراهی با او نمانی؟ ” حسین را بردار و بهرجایش هر فرد یا چیزی را بگذار که شیفته اش هستی… می نشینم و دست میکشم روی زمین افکار و رویاها و تمایلاتم … بی زمین سفت نمی توان حتی پرید … به سوی حسین، به سوی نا کجا … بی زمین سفت حتی نمی توان کلمه ی محکمی گفت … من دلم برای اشکان تنگ است … و حس می کنم وقت هایی که با هم صحبت می کردیم کلماتمان شفاف بودند و زمین زیر پای رابطه مان سفت … فردا کلمات را در خاک می گذارم … و قلبم را … فردا که اشکان دراز می کشد من به زمین سفت خواهم اندیشید … همین

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *