من از قلعه فرار کردم …

من از قلعه فرار کردم …

چهار ماهی هست که دارم پدیده ای به نام “کلاس های مجازی” رو تجربه میکنم. زندگی من واقعا به یک جهنم غیر قابل تحمل تبدیل شده. شاید بگین به خاطر امتحان ها و این چیز هاست . نه . من از بحران تمرکز دارم رنج میبرم.اولین اصل تمرکز اینه که در یک ساعت معین یک کار معین انجام بدید و حواستون به جای دیگه نباشه. کلاس های مجازی ما در یک نرم افزار خاص برگزار میشه ولی بازم نصف اون رو انگشت کوچیکه واتساپ میچرخه. و همین موضوع تمرکز رو از همیشه سخت تر کرده.گوشی ابزاریه که همه کار باهاش انجام میدیم. در شرایط عادی حتی اگر متوجه نباشید بخشی از مغز شما داره با وسوسه انجام کار های دیگه مبارزه میکنه.حالا بریم یه سر به واتساپ بزنیم ببینیم خبر مهمی اومده یا نه. شاید اتفاقی افتاده باشه و بهتره هر چه زودتر ازش با خبر بشم. پس بریم یه سر به واتساپ بزنیم. حتی اگر متوجه نباشیم مغز ما داره با اینها مبارزه میکنه.زندگی ما مثل یک قلعه شده. قلعه واتساپ. باید همه کار هامون رو در واتساپ ‌(یا هر شبکه اجتماعی دیگه) انجام بدیم و همزمان خود واتساپ تمرکز ما رو برای انجام اون کار ها پایین میاره. این یه تناقض عزاب آوره. باید هر چه سریع تر از این قلعه فرار کنم. ولی میدونم که فرار کردن از این قلعه امکان پذیر نیست. پس تنها کاری که میتونم بکنم اینه که تسلط این قلعه رو توی زندگی خودم کاهش بدم.نقشه اینه:‌ فقط هر وقت واقعا نیاز دارم توی قلعه باشم و بقیه ساعات رو در باغ های اطراف بچرخم. ولی این قلعه به راحتی تسلیم نمیشه و از هر راهی برای کشوندن شما به قلعه استفاده میکنه. چه دنیای کثیفی.اولین چیزی که باید باهاش مبارزه کنم وسوسه های قلعه هست. مغزم به صورت خودکار بخشی از قدرتش رو برای این کار میگذاره ولی من میخوام اون رو به صفر برسونم. هر چی از قلعه بیشتر دور باشم کمتر وسوسه میشم. پس باید برم جایی که قلعه رو به روم نباشه. مزاحم های بعدی پیام رسان های قلعه هستند که هر از چند گاهی میان سراغم. باید حساب اونها رو برسم. هر اثری از قلعه رو وقتی بیرون اون هستم باید از بین ببرم. از جمله خاموش کردن نوتیفیکیشن ها. همچنین برنامه های کاربردی ام رو باید از برنامه های وسوسه کننده جدا کنم تا چشمم اتفاقی به اونها نخوره.برنامه من در تابستان این بود که ساعت هشت صبح مینشستم پای کامپیوتر و تا ساعت دوازده کار هام رو انجام میدادم و بعد استراحت و چند تا فیلم و بعد دوباره کامپیوتر تا غروب. به این سبک زندگی عادت کرده بودم تا اینکه کلاس های مجازی به بد ترین شکل ممکن این سبک رو نابود کرد. ساعت های کلاس دقیقا وقت هایی بودند که کار های رو میکردم و از همه بدتر کلاس های مجازی وقت های استراحتم رو هم ازم گرفته بودند. معمولا ساعت ۲ تا ۴ یه فیلم میدیدم ولی الان باید برم سر کلاس. بزرگترین مشکل پیدا کردن یه وقت جایگزین برای استراحت هست. و بعد فهمیدم کلا باید باید دوباره برنامه ریزی کنم.بهترین راهی که به ذهنم رسید این بود که کلا روز رو به دو بخش تقسیم کنم. از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر که کلاس دارم و از چهار بعد از ظهر به بعد هر کاری دوست داشتم میکنم. این برنامه مشکل های خودش رو داره.اول اینکه کلاس ها منظم و پشت سر هم نیستند. از وقت خالی بین کلاس ها معمولا برای استراحت استفاده میکنم. همین مطلب رو هم دارم توی این زمان ها می نویسم. ولی بعضی وقت ها نزدیک دو ساعت وقت خالی برام میموند. با این چیکار کنم. دیگه استراحت هم حدی داره.من میخواستم تا حد زیادی زمان رو تفکیک کنم. اینطور نباشه که یک ساعت برنامه نویسی کنم بعد یک ساعت برم سر کلاس ریاضی. ولی زیاد بودن ساعت های خالی من رو مجبور میکرد این کار رو بکنم. به جای تفکیک روز به دو بخش به یک نظریه دیگه دسیدم. اینکه در این جور مواقع در وقت های خالی همون کار های عادی رو انجام بدم. ولی مغز باید یک زمانی رو داشته باشه که از مثلا از حالت “گوش دادن به کلاس ریاضی” به حالت “یادگیری برنامه نویسی” مهاجرت کنه. پس بین کار و کلاس یه زمان ده دقیقه ای گذاشتم که هیچ کاری نکنم. همچنین باید مکان ها رو هم تفکیک کنم. من رو همون میزی که برنامه نویسی میکنم درس میخونم. بازم بخشی از قدرت مغز صرف مبارزه با وسوسه باز کردن vs code میشه. نکته اینه که فقط همین جا رو برای این کار ها دارم و باید همین میز رو تفکیک کنم!اولین ایده این بود که سیستم رو موقع درس خوندن خاموش کنم و با گوشی سر کلاس ها برم. جای صندلی ام رو هم کمی تغییر دادم تا شرایط متفاوت تر بشه و کیبورد و ماوس رو هم تا جای ممکن از جلو چشمم دور کردم. الان میتونم با تمرکز بیشتری درس بخونم. ولی یه مشکل دیگه. من که هدفم مهندس شدن نیست !هدف من اینه که یک برنامه نویس بشم و در این راه هم مصمم هستم. دانشگاه فقط نقش پیچوندن سربازی برام داره. حالا مدرکش هم شاید یه جا هایی به درد بخوره. ولی فقط در همین حد. نمیخوام بیش از حد وقتم رو بگذارم برای درس و باید بیشتر روی برنامه نویسی تمرکز کنم. دو سه ماه اول اینجوری بودم که صدای استاد تو گوشم بود ولی داشتم برنامه نویسی یاد میگرفتم. الان میفهمم که کار خیلی اشتباهی میکردم.به غیر از کلاس ها من اصلا به تحقیق ها و تکلیف ها و امتحان ها توجه نکرده بودم. نقشه ام این بود که دو روز قبل از امتحان درس میخونم و تحقیق ها رو هم بعد کلاس ها انجام میدم. بزرگترین ضربه ای که این برنامه به من زد این بود که حتی برای یکی دو روز خلاف برنامه هام عمل میکردم. مثلا از ساعت چهار به بعد مغز من منتظر یکم برنامه نویسی و استراحت هست و اینکه بخوام وسطش در مورد برق قدرت مقاله بنویسم باعث میشه بیش از حدی که لازمه انرژی مصرف کنم.فهمیدم که بهترین جا برای این کار ها سر همون کلاس هاست. البته برای من که هدفم درس نیست. حضور غیاب هم که خیلی انرژی نمیخواد 🙂 میتونم سر کلاس ها تحقیق ها رو انجام بدم و برای امتحان هام بخونم. حداقلش کاری مربوط به درس میکنم. امتحان ها رو هم به همین طریق میگذرونم.نمیدونم خوبه یا بد ولی برنامه نویسی این عادت رو در من شکل داده که همه چیز رو خودم یاد بگیرم. اصلا اینکه یکی دیگه بخواد به من درس یاد بده برام خوش آیند نیست مگر یک سری درس های خاص و عملی.یوتیوب عزیز که خدمت حضورتون هست. بهترین دانشگاه جهان. فقط باید بدونی چطور ازش استفاده کنی. بهترین دوست من در این روز ها:)این بود از برنامه های من برای اینکه در این دنیای نامنظم کار هام رو منظم تر انجام بدم. اگر نظری داشتید خوشحال میشم بدونم.نمیدونم شاید حساسیت من به خاطر اینه که خیلی احساس مسئولیت میکنم که باید یک برنامه نویس بشم. مدتی هست که برنامه نویسی میکنم و خانواده هم از من توقع کسب درآمد داره. خودشون که این رو بهم نمیگن ولی حداقل خودم احساسش میکنم. میدونید که چی میگم. یه فشار خفیفی رو در زندگیم احساس میکنم. اگر از این فشار ها در زندگی تون داشتید خوشحال میشم در موردش بهم بگید.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *