تربیت مهمتر است یا اصالت؟

تربیت مهمتر است یا اصالت؟

ریچارد داوکینز در مقدمه‌ی سی‌امین سالگشت انتشار «ژن خودخواه» از قول یکی از خوانندگانش می‌نویسد بعد از اینکه کتابش را خوانده و به تاثیر ژن‌ها روی همه‌ی ابعاد زندگی انسان پی برده، حالت ناامیدی به او دست می‌دهد و از «پیام سرد و تیره‌»ی کتاب سرخورده می‌شود. ژن چیز مهمی است اما دنیای انسانی از طبیعت متفاوت به نظر می‌رسد، هر چند که زیربنای دنیای انسانی بر پایه‌ی طبیعیات بنا شده است. مثلا «ایثار» و از خودگذشتگی را اگر تجزیه و تحلیل کنیم، به همین ژنها می‌رسیم که برای بقای خود، گونه‌ها را وادار می‌کنند از جان خود حتی بگذرند. وقتی یک پرنده‌ی مادر جان خود را برای حفظ فرزندانش به خطر می‌اندازد، این ژنها هستند که او را وادار به این کار می‌کنند. هدف بقای گونه‌ها نیست، بلکه تکثیر همین ژنهاست.وقتی یک پدیده مانند رنگین‌کمان را تجزیه و تحلیل می‌کنیم ماهیت خود را از دست می‌دهد و به مشتی عدد و رقم راجع به طول موج رنگ‌ها تبدیل می‌شود. دنیای انسانی متفاوت از ماهیت علمی پدیده‌هاست. ما رنگین‌کمان را نه به شکل طول‌موج امواج الکترومغناطیسی، بلکه به عنوان «رنگین‌کمان» می‌بینیم. در همین دنیای انسانی سطوح انتزاعی متفاوتی هست که در بالاترین سطح به علوم انسانی ختم می‌شود، و یک تفاوت مهم میان «اصالت» و «تربیت» از همین فاصله میان پایه‌ای ترین مبانی تا انسانی‌ترین و انتزاعی‌ترین امور شکل می‌گیرد.با تجزیه و تحلیل علمی، بسیاری از امور انسانی یا شاید همه‌ی آنها بی‌معنا می‌شوند، درست مانند تجزیه‌ی رنگین کمان. داوکینز در جای دیگری از کتاب می‌گوید فرض کنید یک زیست‌شناس گونه‌ای از دلفین‌ها را کشف می‌کرد که می‌توانست شبکه‌ی توری پیچیده و بزرگی برای ماهیگیری ببافد که قطرش به اندازه‌ی طول ۲۰ دلفین بود. از شنیدن خبر چنین کشفی همه‌ی ما شگفت‌زده می‌شدیم، در حالیکه تار عنکبوت برای ما یک چیز مزاحم و پیش‌پا افتاده است. در واقع ما تنها نسبت به چیزهایی که نزدیکمان باشد توجه نشان می‌دهیم، و منظور از نزدیکی، همان نزدیکی ژنهاست. مثلا چرا خوردن گوشت انسان در همه‌ی آیین‌ها به شدت نهی شده است، اما خوردن گوشت حیوانات لذتبخش است. این به دلیل فاصله ژنی نزدیک بین انسان‌هاست، تا با موجودات دیگر. و البته بین همین موجودات دیگر، پستانداران اولویت بیشتری دارند و مثال‌های آن را در کمپین‌هایی که برای نجات گونه‌های پستاندار تشکیل می‌شود می‌توان دید. در واقع سایه‌ی ژنها بر امور انسانی بسیار سنگین‌تر از چیزی است که فکر می‌کنیم.همه‌ی ما می‌دانیم که خصوصیات رفتاری تا حدود زیادی از والدین به ارث برده می‌شود. برای مثال، کودکانی که به فرزندی پذیرفته می‌شوند، به لحاظ شخصیتی بیشتر شبیه والدین خونی خود هستند تا والدینی که پیش آنها بزرگ شده‌اند. یا دوقلوهای همسان را می‌بینیم که رفتارشان خیلی شبیه به هم است.فروید عقیده داشت رفتار موجودات زنده حاصل جنگ غریزه‌ی مرگ با زندگی است. غریزه‌ی مرگ تلاش ذاتی موجود زنده است برای رسیدن به حالت اولیه‌ای که پیش از تولد داشته، یعنی مردن. پرخاشگری ریشه در غریزه‌ی مرگ، و رفتارهای جنسی ریشه در غریزه‌ی زندگی دارد. و هر دوی اینها یک منشاء ذاتی یا غریزی دارند. از طرف دیگر گروهی معتقدند که انسان در هنگام تولد یک لوح سفید است و هر چیزی که روی آن نوشته شود همان می‌شود. «آزمایش عروسک بوبو» نشان می‌دهد که خشونت برخلاف چیزی که فروید می‌گوید، از محیط کسب و آموخته می‌شود، یا تقلید می‌شود. اینکه خشونت آیا ذاتی است یا نه، شاید پیچیده به نظر برسد. اما به نظرم یک مثال راحت‌تر در مورد «پیدایش زبان» است. از یکطرف می‌دانیم که انسان قابلیت‌های فیزیکی خاصی دارد که او را قادر به صحبت کردن می‌کند، و از طرفی کودکانی را که در خردسالی در جنگل رها شده‌اند می‌بینیم که دیگر هرگز نخواهند توانست زبان انسانی را بیاموزند.رخدادهای زمان بچگی تاثیر عمیقی بر تمام دوران‌های زندگی دارد. کودکانی که والدینشان برایشان کتاب می‌خوانند، احتمالا در بزرگسالی کتاب‌خوان خواهند شد. اما این شاید کمی گول‌زننده باشد. واقعیت این است که کودکانی که به لحاظ ژنتیکی کتاب‌خوان‌تر هستند، به کتابخوانی والدینشان توجه بیشتری خواهند کرد، و احتمال آن بیشتر خواهد بود که این غریزه ذاتی در آنها تحریک و تقویت شود. از طرفی تاثیر تربیت اسلام بر عرب جاهلی را می‌توانم مثال بزنم که او را از «قومی پراکنده» به وحدت رساند. در این مورد، این انسان‌ها از سن لازم برای تربیت شدن و تاثیر پذیرفتن گذشته بودند. در تاریخ وقتی از زبان آنها می‌خوانیم که چه نفرتی نسبت به زندگی دوران جاهلیت خود داشته‌اند، و نسبت به تفاخر قومی و نسبت‌های ژنتیکی، به بالاترین درجه از آن چیزی پی می‌بریم که انسان را قادر می‌سازد خود را از زیر بار ژنها خارج کند.سعدی در گلستان طی یک مباحثه شیرین و خواندنی، که تعدادی ضرب‌المثل از همین حکایت ساخته شده، به این دوگانه پرداخته است. البته دوگانه‌ی مد نظر سعدی لزوما به ژن ارتباطی ندارد و شاید تربیت سال‌های اولیه‌ی کودکی را مهمتر می‌داند. آدم نااهل مانند درختی است که کج کاشته شده، گرچه نهاد و ذات درستی داشته باشد. نقل می‌کند که روزی حاکمی فرمان می‌دهد گروهی از دزدان و راهزنان را بکشند. و چون بین آنها جوانی بود «میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده»، پس یکی از وزرا شفاعتش را می‌کند که «این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از ریعان جوانی تمتع نیافته». و سلطان با شنیدن این حرف عصبانی می‌شود و می‌گوید زنده گذاشتن اینها هیچ فایده‌ای ندارد. تربیت آدم نااهل، مانند قرار دادن گردو روی گنبد است:پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است / تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد استوزیر پاسخ می‌دهد که او هنوز بچه است و موعد تربیتش سپری نشده، و قابل اصلاح است، همانطور که سگ اصحاف کهف به واسطه همنشینی با نیکان مقامی انسانی پیدا می‌کند:پسر نوح با بدان بنشست / خاندان نبوّتش گم شدسگ اصحاب کهف روزی چند / پی نیکان گرفت و مردم شدو آخر سر پادشاه رضایت می‌دهد که آن جوان را زنده نگه دارند، چند استاد برایش گماشتند تا تربیتش کنند، و حتی او را به لحاظ مادی تامین کردند تا نیازی به دزدی کردن نداشته باشد. وزیر هم که می‌دید جوان به خوبی دارد تربیت می‌شود پیش شاه خودشیرینی می‌کند و شاه که انگار از آخر داستان مطلع باشد، در پاسخ می‌گوید:عاقبت گرگ زاده گرگ شود / گرچه با آدمی بزرگ شودخلاصه اینکه دو سالی می‌گذرد تا اینکه تعدادی اوباش دور آن جوان جمع می‌شوند و وزیر و دو پسرش را به طمع سرقت می‌کشند. تا اینجای کار موضع شیخ مشخص نیست، اما پادشاه «دست تحسر به دندان گزیدن» می‌گیرد و شیخ از زبان پادشاه که هم‌عقیده با اوست می‌گوید:شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی / ناکس به تربیت نشود ای حکیم کسباران که در لطافت طبعش خلاف نیست / در باغ لاله روید و در شوره‌زار خسزمین شوره سنبل بر نیارد / در او تخم و عمل ضایع مگرداننکویی با بدان کردن چنان است / که بد کردن به جای نیک مردان

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *