عباس خره!

عباس خره!

زمستون بود، با کیف چرمی کهنه ام، که یه وقتایی بابا بزرگم وسایل ختنه کُنانش را توی اون می گذاشت، رو به مدرسه ام که دو کیلو متری با خونمون فاصله داشت می تاختم. سرم کلاهی بود که ننه جونم از کربلا برایم آورده بود که تا گردنم پایین کشیده بودم و از سوراخی که داشت، ریل راه آهن، که مسیرم بود را دید می زدم. پاهایم که تو چکمه هایم شِلِپ شِلِپ صدا می کرد یخ کرده بود چون بعد از چند بار پنچر گیری باز هم آب و گل و برف توش، پر میشد.من بودم و ریل های قطار، که زیر برف ها یخ کرده بودن. ترس برم داشت، فهمیدم خیلی دیر از خونه زده بودم بیرون. توی خیالاتم بودم که از دور صدای زنگوله ی الاغ های عباس آقا، یتیمچه‌ی خاله هاجر رو شنیدم، که فحش های ناموسی به صاحب الاغ می داد که مال خودش بودند. ما به این عباس آقا، عباس خری می گفتیم او هم نمیدانم چرا خوشش می اومد! عباس آقا رو همه‌ی اهالی از کوچک و بزرگ می شناختند چون به دروغ گویی مشهورِ خاص و عام بود. همه می دونستند که او حرف راست کم می گوید اما، او دروغ هایش همراه با قسم به مرگ این و آن و قبر باباش و دندون شکسته‌ی پیغمبر و ریش این امام و جان مادرش بود و جالب این که، زن و مرد، پیر و جوون گفته های ناحسابش را باور می کردند.بر خلاف امروزی ها که برای منافع خودشان با دروغ، مردم را فریب می دهند او نه سودی برایش داشت و نه امتیازی، فقط عادتی برایش شده بود که اگر یک روز این کار را نمی کرد حتما به مرضی دچار میشد. حرف های نادرستش قشنگ بود و خلایق هم با گفته هایش، حالی می کردند و در هر جمعی که حاضر می شد همه مجذوبش می شدند چون خوش گفتار بود و شادی آفرین.اما همیشه دنیا به کامش نبود یک روز که با هزار قسم از مردن رییس کارخانه، مردم را خبر کرده بود به اخراج خودش با الاغ‌هایش که هر کدام با روزی پنج ریال در اجاره کارخانه بودند رو به رو شد که البته مورد بخشش قرار گرفت و باز به سر کارش برگشت. یک روز از شاه می گفت که سوار ماشینش کرده و روز دیگه با فلان ملای مشهور قمار کرده اند و چند روز قبل هم با مهوش سوار بر الاغ به زیارت رفته است.این، بود و بود تا یک روز دوان دوان به خونه کدخدا رفته و اطلاع می دهد که چه نشسته ای که، خرمنت را آتش زده اند. کد خدای پیر بیچاره هم در دم سکته‌ای کرده و بعد هم به دعوت حضرت عزراییل لبیک می گوید. خاله هاجر دایم دست به دامان این امام و آن امام زاده می شد و نذر های بسیار می کرد و باطل السحر می خرید، اما هیچ کدام اثری نمی کرد. بالاخره با پا در میانی بزرگتر ها اورا به پابوسی امام رضا میفرستند که ترک عادت کند اما این هم افاقه ای نداشت که نداشت تا امروز، که جلوی من توی برف سرما سبز می شود.خر هایش با چند تا از اون فحش ها، می فهمند که دستور توقف صادر شد. آن ها هم، خسته و از خدا خواسته در حالی که از دماغ هاشون بخار، رو به آسمون تنوره می کشید، ترمز می کنند. عباس آقا با تعجب از من می پرسد: سید کجا تو این سرما؟ گفتم: میرم مدرسه. نعره‌کنان می خندد و می گوید: احمدک ملا نمی رفت وقتی می رفت، جمعه می رفت. گفتم: عباس آقا امروز جمعه نیست. گفت مگه خبر نداری؟ گفتم از چی؟ گفت: پسر، تو چقدر خنگی، بچه جون امروز اینگلیسی‌ها اومدن بمب انداختن تو خونه ی شاه، همه دارن فرار میکنن، مدرسه کجا درس کجا؟ برگرد بدو برو به همه خبربده، فرار کنن. میخواستم حرفی بزنم که با تشر می گوید: به حضرت عباس، به این قبله اگه دیر بجنبی الان میرسن اینجا و هممونو می کشن، مگه نمی بینی منم دارم در میرم. معطل نکن برگرد و تیز برو. بعد حیووناشو، هی کرد و رفت.منم با ترس و لرز سراسیمه خودمو به خونه می رسونم و هوار هوار که یالا اینگلیسی‌ها اومدن، پاشین تا نرسیدن فرار کنیم. مادرم داشت با انبر آتیش منقل کرسی را تیار می کرد، وقتی منبع خبر رو شناخت گفت: بچه جون اول برو اون شلوارِ صاحاب مرده ات رو عوض کن که از ترس نجسش کردی. فردا خودت میدونی و آقای ناظم. راست می گفت فردا آقای زرندی، هنرمند محبوب و دوست داشتنی، که نقش شاباجی خانم رو روز های جمعه در رادیو بازی می کرد، چنان چوب هایی بر دست های سرما زده ی من زد که تا امروز یادم مانده و یادم خواهد ماند که:زود باوری گاهی فاجعه ای به بار خواهد آورد، که پس دادن تاوانش مشکل و یا شاید هیچ وقت جبرانش نتوان کرد

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *