ابرِ کلماتی که می شود چشمان تو، می شود رویای من …

ابرِ کلماتی که می شود چشمان تو، می شود رویای من …

سلام و ارادت …اول هفته است و من به فکر جوجه های آخر پاییز هفته گذشته و کلا به فکر جوجه هایی هستم که قرار بود قدم به دنیا بگذارند … جوجه هایی که از بد روزگار مسیرشان به حضرت بنده خورده است …بیا کمی متن و کلمات را بگذاریم کنار… بیا کمی نزدیک تر … بیا چایمان را فوت کنیم … و در هاله ابهام به تماشای هم بنشینیم … بیا کمی برایت حرف های معمولی بزنم … از خودم … از حالم … از این روزگار…دارم به سنی که سلین اولین رمانش را منتشر کرد نزدیک می شوم … سعی می کنم به چیزی فکر نکنم … روزها می آیند و می گذرند . و من گوشه ای نشسته ام به نظاره … کار این روزهایم همین شده است … نظاره … حتی نظاره کردن خودم … سال نو شد … سال میلادی البته … و که گفته که ما با نوروز سالمان می چرخد ؟ ما که انتخابات امریکا را پرشور تر از مردم ویرجینیا یا نوادا دنبال می کنیم … ما که زندگیمان بسته به کلمات یک گردن کلفتی است که در ینگه دنیا صبح به سرش می زند چیزی بگوید … زمانی صبح ها در رختخواب نیویورک تایمز را ورق می زدم … آری … و چیزهایی از این دست … چرا با خودمان شوخی می کنیم … چرا یک بار برای همیشه نمی پذیریم که بپریم این طرف یا آن طرف جوی … باور کن من به آن طرف جوی دلبستگیی ندارم … که رفیقم اشکان شهروندی ینگه دنیا را رها کرد که برگردد اینجا و یزدانش را در این خاک به دنیا بیاورد … ولی به یک چیز باور دارم … من نه به اینجا تعلق دارم نه به آنجا … من شهروند سرزمین کلماتم … کلماتی در صفحات کتابها زندگی می کنند … زمانی به این فکر می کردم که دوست دارم روی سنگ قبرم چه بنویسند … یکی از چیزهایی که به ذهنم رسید و دوستش داشتم این بود ” آن که شیفته ی کلمات بود ” … آری .. این وصف من است … شیفته کلمات … من شیفته و دلبسته خاک نیستم … من شیفته و دلبسته هوا هم نیستم … من دلم را به هجاهای کلمات بند می کنم … در فراز و فرود عشق … در خلسه و تعلیق انتظار … آری … من یک جهان وطنم … من ساکن کلماتم … و بر بال صفحات پر می گشایم … به این سو و آن سوی این خاک … حس می کنم این جملاتم احتمالا از ترس از مرگ ناشی می شود … اشکان را که در خاک گذاشتند و قبر را پر کردند، رویش یک پارچه ترمه کشیدند و چند گل گذاشتند بالای قبر … من عقب تر ایستاده بودم … و سیگار می کشیدم … ( دو، سه روز است که نکشیده ام … دارم فکر می کنم 2021 را سیگار نکشم … فعلا که نکشیده ام … ولی خیلی دلم می خواهد … ) من عقب تر ایستاده بودم … خیلی عقب تر … بعد از مدتی رفتم جلو و نشستم کنار قبر فاتحه ای خواندم … خداحافظیی کردم … و وقتی خواستم بلند شوم از زیر پارچه مشتی خاک برداشتم … و آمدم رفتم همان عقب … توی جیب هام گشتم … پلاستیکی پیدا نکردم … در جعبه سیگار فقط یک نخ دیگر بود … آن نخ را در آوردم و در جیب کاپشن گذاشتم و خاک را ریختم توی جعبه سیگار … و گذاشتم توی جیبم … می خواهم بریزمش توی یک شیشه کوچک و بگذارم روی میزم … با یک عکس کوچک از اشکان … این خاک خوشی ها و آرامش من را در خود گرفته است … زمانی خود من را هم در بر خواهد گرفت … می بینی … این تمایل به کلمات شاید ناشی از همین حس باشد … من به مرگ چندان فکر نمی کنم … ولی شاید همین رفتارها، همین احساس نشان از اضطراب عمیق من از مرگ باشد … کلمات می مانند … کلمات افلاطون را ببین … که دوست دارم امسال یک دور مجموعه اش را بخوانم … یا مولانا … یا این یا آن … کلمات می مانند … آن بار ف می گفت کلمات چیستند … بهش گفتم به خودی خود هیچی … کلمات هیچ باری ندارند … مثل همان سنگ که رفت زیر دست میکل آنژ… آن کلمات، آن سنگ نیستند … آنها میکل آنژند وقتی میشود داوود … یا موسی … آن کلمات روح ماست که در این حروف تجسم می گیرد …دلم برای ف تنگ شده است … یک بار با هم نشسته بودیم … و من غرق فکر بودم … او هم همینطور … گفتم به چه می اندیشی … گفت به کلمات … در تخت بودیم … بعد از عشق بازی … بعد از مکالمه بی کلمه تن هایمان … خوابم می آمد … ولی از این جوابش به یکباره مشعوف شدم … نه این که از خواب بپرم … نه خواب من را با خود می برد … ولی در حین همین فرو رفتن در آغوش خواب دلم می خواست برایم بگوید … کم می شود آدم فرصت مصاحبت با آدمی را پیدا کند که بگوید دارم به ” کلمات” فکر می کنم … دلم سیگار می خواهد … باید یک تصمیم بگیرم … این وینستون آشغال را لااقل نکشم … مارلبورو هم که خیلی گران شده کثافت … نمی دانم … شاید همان نکشیدنش بهتر باشد … بهش گفتم خوب … برایم بگو … که در آمد ” دارم فکر می کنم هر رابطه برای خودش یک ابر کلمات دارد … که نشان دهنده آن رابطه است … ” و دست برد و زلفهاش را از صورتش کنار زد … و از میز کنار تخت جعبه سیگار را برداشت … گفتم یکی هم به من بده … یکی گیراند و داد دست من … و یکی هم برای خودش آتش زد … ” دارم فکر می کنم چه کلماتی من و تو می تونیم با هم رد و بدل کنیم … دارم فکر می کنم ابر کلمات من و تو چقدر غنی می تونه باشه … و این که یک سری کلمات رو فقط با تو می تونم بگم… و به این که چرا بعضیاشون زاده نمی شن در تلاقی من و تو … چرا از من و تو دوری می کنن … ” به سیگارم پکی زدم … و دودش را رها کردم در هوای میان من و او … کلمات … کلمات… برای من ف یک دنیا کلمه است … چشمهایش یک کتاب است و زلفهاش یک دشت از کلمه است … و در آغوش کشیدنش در بر گرفتن یک کتاب از رویا و کلمه است … من با کلمات می آمیزم … و با کلمات رویا می بافم … وخودم را در کلمات تجسم می بخشم … کلماتم را پرینت می کنم … یا حتی می نویسمشان روی صفحات … تصمیم دارم شروع کنم برای چند تا از دوستانم نامه بفرستم … نامه های کاغذی … از همانها که در پاکت می گذاری و آدرس می نویسی … انگار که ابراهیمم و خودم را می کوبم و تکه هایی را در بالای هفت کوه می گذارم … انگار کن که می خواهم از یک جا بودن فرار کنم … غافل از آنکه کافی است صدا کنم تا همه گرد هم بیایند و باز بشوند آن پرنده رویا …نمی دانم از مرگ می ترسم یا نه … فقط می دانم برایم مساله است … اضطراب دارم و این اضطراب را وقتی به نتایج و کلمات می نگرم درک می کنم نه اینکه مستقیم اضطرابی ببینم … برعکس … خیلی آرامم … مصمم و با آرامش کارهایم را پیش می برم… راستش را بخواهی حس می کنم هر چه در خودم نظر می کنم و خود را می کاوم مسایلم به لایه های عمیق تری می روند … شاید هم آنها در لایه های مختلف حضور دارند و این منم که کم کم لایه به لایه به آنها نفوذ می کنم …یک بخاری برقی از خانه مامانینا آورده ام و گذاشته ام زیر میز … پاهایم گرم شده است … و هوای اینجا هم خوب است … موسیقی لطیف و آرامی شنیده می شود … و صدای ضربات انگشتان من بر روی دکمه هایی که روی آن نوشته شده ن ق ب ی ش ی ب ر غ س و باقی رفقایشان …دوست داشتم برایت از تصمیماتم برای سال 2021 بگویم … ولی به گونه ای خموده و بی حوصله ام … باید جایی بنویسمشان و شاید بعد از یک ماه برایت بنویستم اینجا … فعلا شرایط روحیم چندان آرام و ثابت نیست … پس خوب است به خودم زمان بدهم …تلفنم زنگ خورد … رشته افکار گسست … این هم جزو زندگیست … صدای فن اسپلیت که باد گرم را در اتاق جان می دهد می آید … و صدای ویییییز ویز المنت بخاری برقی که حفاظ رویش یکی از بست هایش شکسته شده و یک طرفه افتاده است زمین … موسیقی همچنان دارد پخش می شود … الان یک ویولون دارد می نوازد … روبروی میزم یک صفحه چاپ کرده و زده ام به دیوار با فاصله کمتر از دو متر از چشمم … که دو عکس از اشکان روی آن است … و بالایش در مورد پروژه ای که فعلا نمی خواهم صحبتی ازش با تو بکنم نوشته ام … نوشته ام Ashkan Project – April 2021 یعنی تا سه ماه آینده در موردش فکر کنم … و بعد اگر تصمیمم بر جا بود برایش اقدام کنم … کاری است زمانبر و پر کار … باید رویش فکر کنم … و بعد تصمیم بگیرم …نمی دانم چقدر اینجا باشم … حتی نمی دانم در این دفتری که الان نشسته ام تا کی باشم … یا در این شهر … یا در این کشور … دوست دارم بزنم به راه و بروم که بروم … دو سه سال پیش یک مهمان دوچرخه سوار داشتم از دانمارک … بیست سالش تمام نشده بود … می گفت با خودم گفتم دو سال می خواهم دنیا را بگردم …روز تولد بیست سالگیم همه دوستها و خانواده ام را دعوت کردم و مشغول پختن پن کیک برای بیست سی نفر شدم … به آنها هم گفتم پخت این پن کیک ها که تمام شود من راه می افتم.. و آنها فکر کردند من شوخی می کنم … درست کردم و درست کردم … و وقتی تمام شد پن کیک ها را گذاشتم جلوشان و گفتم خدانگهدار …و آمدم بیرون … و دوچرخه و وسایلم که از قبل آماده کرده بودم را برداشتم … به مادرم گفته بودم من دو سال می خواهم بروم دنیا را ببینم … بعد می آیم مشغول زندگی می شوم …. شش ماه طول کشیده بود از کپنهاک برسد به ایران … من دیگر رویای دیدن سرزمینها را ندارم … نه که نداشته باشم … دارم … ولی رویا اصلیم آرامش و فرو رفتن در خودم است … هر جا که باشم … مهم نیست … از دیدن مناظر بی نهایت به وجد می آیم … از دیدن طلوع .. از دیدن قطرات آب … من شیفته هوای تازه ام … شیفته ی تماشای پرنده ای که می آید لب یک چشمه … در همین لحظه که من و تو به این کلمات خیره ایم هزاران هزار پرنده زیبا دارند پر می گشایند … دلفینهایی دارند از آب بیرون می جهند … و دسته های میلیونی ماهی ها در تاریکی و روشنی دارند آب اقیانوس را می شکافند … و می روند … آری … بی نهایت شگفتی آن بیرون هست … که من هر بار نفسم در سینه حبس می شود … ولی من فعلا دلم می خواهد لباس هایم را در آورم و شیرجه بزنم به خودم و رویاهایم … بیشتر و بیشتر بروم به اعماق …خمیازه می کشم … و بعد بدنم را کش و قوس می دهم …بگذرم … برگردم به مباحث نوشته هایم …- “درو کردن رویا” هنوز آماده نشده است … این بار فیلم “ Like Someone in Love “ جناب کیارستمی را دیدم و دارم در موردش می نویسم. چیزهایی نوشته ام .. هنوز به دلم ننشسته است … ولی دارم تلاش می کنم آن کمال گرایی را بگذارمش کنار و بنویسم و بروم سراغ مرحله بعد … هر کاری زمانی دارد … و نظم برایم مهم است … https://virgool.io/@yekbidar/r%C3%A9colter-le-r%C3%AAve-1-last-tango-in-paris-aosuoxhqi2f6 https://virgool.io/@yekbidar/r%C3%A9colter-le-r%C3%AAve-2-ega8cxs42xml – نوشته های ” حمید و نازنین ” همچنان برقرار است . امیدوارم یک نوشته دیگر از آن سری این هفته منتشر شود . https://virgool.io/@yekbidar/j-aime-ton-c%C5%93ur-plus-que-le-mien-q3swkqopmvsd – نوشته های تعمق در خود هم برقرار بوده و هست … https://virgool.io/@yekbidar/%D9%88%D8%B5%D9%81-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-%D9%87%D8%A7%D8%B4-…-afe9rlrmp4dc – تلگراف ها را تلاش دارم سه شنبه ها منتشر کنم … https://virgool.io/@yekbidar/%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%AC%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-Midwest-axaezuf2o2uf – شعر مانند های موقت یا غیر موقت هم ساعت هشت هر شب می روند و می آیند…خلاصه که اینطور … جوجه هایم را در آغوش می گیرم … شاید بزرگ شوند … وجودم را در کلمات می ریزم … و به میکل آنژ می اندیشم … و به سلین …بس است دیگر …همین …

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *