چهارم ژانویه

چهارم ژانویهساعت از دو صبح گذشته. ورد و باز می کنم. خیلی وقته با لپتاپ فارسی تایپ نکردم. یبار پیش بچه ها داشتم یه چیزی به فارسی سرچ می کردم، اومده بودن با تعجب به نوشتنم نگاه می کردن و میگفتن چه زبان سختی دارین، اینا جمله ان داری می نویسی؟بهشون قول دادم یبار اسمشون و به فارسی واسشون بنویسم. برچسب حروف فارسی کم کم داره از کیبورد محو میشه ولی هنوز جای حرف ها رو می دونم، هنوز می تونم با همون سرعت ده انگشتی تایپ کنم. یاد دوران ترجمه و تولید محتوا می افتم. چه دوران دردناکی بود. کلمه ای بیست؟ پونزده؟ولی حداقل از اینکه با مدرک ارشد نه صبح تا هفت شب شش روزه هفته برم سرکار به امید حقوق وزارت کارشون، بدتر نبود.درحالیکه میدونی جای تو اینجا نیست، میدونی چه استعدادی داری، میدونی دلت چی میخواد، میدونی باید پدرت دربیاد تا دوزار واست واریز بشه ولی مجبوری که ساعت ها بشینی پشت لپتاپ خیره بشی به یه صفحه و فقط چشمات و انگشتات و تا جایی که میتونی تند تند حرکت بدی.چرا مجبور؟چون دردت میاد با این سن و سال و مدرک تحصیلی، بابات واست هفته ای پنجاه تومن واریز کنه. دردت میاد بابات بگه « این ماه نشد، ولی ماه دیگه همه رو باهم واست واریز میکنم، خوبه؟» هیچوقت دلم نمیخواست دیده بشم، هیچوقت دلم نمیخواست با کاری که دوسش ندارم دیده بشم، با کاری که از روی اجبار دارم انجام میدم شناخته بشم، دلم نمیخواست مدیر از کارم تعریف کنه. تعریف کردنشون واسم مثل فحش می موند. بعد از مدت ها ورد و باز میکنم و صفحه کلید و به فارسی تغییر می دم. یاد اون روزی میفتم که استاد رزومم و باز کرد و پرسید «راستی تو اوقات فراغتت چکار می کردی؟»+ می نویسم، داستان می نویسم.- خوبه، ولی الان وقت نوشتن نیست، اونم به فارسی.با خودم تکرار می کنم«الان وقت فارسی نوشتن نیست»ورد بازمیشه صفحه کلید و به فارسی تغییر می دم…

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *