بنویسیم…

بنویسیم…از بچگی نوشتن را دوست داشتم. یادم می آید وقتی کارتون زنان کوچک را برای اولین بار می‌دیدم از شخصیت کاترین (کتی) خیلی خوشم آمد و دلم میخواست مثل او داستان بنویسم. و نوشتم ولی غیر از اینکه در مورد یک نوزادی بود که ابروهایش رشد زیاد و عجیبی داشت چیز دیگری یادم نیست. و در خانه به دوشی این سالها گمش کردم. نوشتن برایم همیشه آسان بود و در عین حال سخت. آسان است چون هرجا که گیر می‌آورم شروع می‌کنم به نوشتن و سخت است چون هیچ وقت حرفه ای ننوشتم و فراتر از دلنوشته و خاطره و یادداشت برداری و تحلیل شخصی از جملات خوب کتابها و مقالات دانشگاهی نبوده. و حالا بعد از سالها دلم می‌‌خواهد شروع کنم به یادگیری نویسندگی. اینکه در مورد چه چیزی بنویسم برایم سخت است چون همزمان به چندین موضوع فکر می‌کنم و افکار زیادی هم از همه طرف هجوم می‌آورد و تمرکز را از من می‌گیرد و خب مهارت‌های نویسندگی را هم نمی‌دانم. تصمیم گرفتم اینبار در مورد ناتوانی‌ام در نویسندگی بنویسم اینطور که شاهین کلانتری می‌گوید خیلی از نویسندگان بزرگ هم این ناتوانی را تجربه کرده اند و فقط مختص آماتورها و کسانی که مثل من تازه به نوشتن می‌پردازند نیست. می‌گوید: ” اگر نتوانستید درباره ی چیزی بنویسید درباره ی ناتوانی تان در نوشتن آن چیز بنویسید”.”در چنین مواقعی به این دو سوال پاسخ دهید: ۱. چه چیزی مانع نوشتن من درباره ی این موضوع است ۲. چگونه می‌توانم مانع را از سر راهم بردارم؟”اینها را می‌خوانم و احساس می‌کنم راه حلی پیدا کرده ام. حالا که شروع به سفر کرده‌ام در این مسیر شاید از دل این کلماتی که بر صفحه ی سفید کاغذ فرود می‌آیند چیزی متولد گردد نمی‌دانم شاید همین نوشته، تمرینی باشد برای مغز قفل شده ای که نمی‌داند از کدام یک از چیزهایی که درونش را پر کرده خلاص شود.یک جمله ی جالب از مارگریت لوراس خواندم که می‌گفت” اگر بدانم می‌خواهم چی بنویسم اصلا چرا باید بنویسم؟”و این جمله خیالم را راحت می‌کند که حتی افراد کارکشته در نویسندگی هم دچار این مساله هستند که خب حالا چه بنویسند؟! و این برایم خیلی جالب بود.پس باید نوشت. خودکار را روی کاغذ سفید، راه می‌برم تا شاید به مقصد برسد. ممکن است در مسیر، از بیراهه‌های زیادی برود ولی حتما روزی به مقصد خواهد رسید. قلم می‌رود و از خود ردپا بر جای میگذارد و این رد پا شاید نقشه ای شود برای دفعات بعد تا بداند چگونه مقصد را راحت تر و سریعتر پیدا کند و کمتر به بیراهه برود. خودکارم شده یک مسافر و کاغذ سفید یک جاده‌ی بی انتها که مثل عبور از یک جاده برفی ردپایی روی برف باقی می‌گذارد و معلوم می‌شود کسی از اینجا عبور کرده نشان می‌دهد که مسافر چگونه راه میرفته. با نوشتن، رد پای ما هم در زندگی باقی می‌ماند. مسیر عبورمان، فراز و فرودها، تجربه‌های مسیر، و اینکه راه کجاست و چاه کجا! خواندن به ما کمک می‌کند تا زندگی‌های نزیسته مان را تجربه کنیم.در این زندگی کوتاه، نوشتن و خواندن است که ما را به هم متصل می‌کند. بنویسیم تا زنده بمانیم. این نقل قولی از شرود اندرسون خالی از لطف نیست که می‌گوید: ” خیال می‌کنم جوزف کنراد بود که گفت نویسنده وقتی شروع می‌کند به نوشتن، زندگی را آغاز کرده است، این فکر مرا خوشحال کرد که پس برای چنین آدمی مجال فراوان است مجال به دور و بر خویش نگریستن، مجال فراوان برای دور و بر را پائیدن.پس بنویسیمنوشتن عالیه

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *