شهید معرکه

شهید معرکه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیمبسم الله الرحمن الرحیم«الحمدلله الرب العالمین»«والصلاه و السلام علی سیدنا و نبینا ابالقاسم المصطفی محمد صلی الله علیه، و علی اهل بیته، الطیبین الطاهرین المعصومین و العترة المنتجبین، سیما بقیت الله الاعظم، اروحنا لتراب مقدمه الفدا»«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (حجرات – ۱۵)»خدا‌ را شاکریم که توفیق حضور در مجلس و محفلی که متعلق به یکی از سربازان مخلص خدا، و دین، و اهل بیت و مکتب اهل بیت بود را برای ما فراهم کرد. ان‌شاءالله که خداوند آن عنایاتی که به این سرباز عزیزش تفضل کرده‌بود، هم در ما لیاقت‌ش را ایجاد بکند و هم به ما نیز تفضل بفرماید و ان‌شاءالله خداوند روح مطهر ایشان را هم‌نشین و هم‌جوار و هم‌پرواز در ملکوت با اولیاء و انبیاء و شهداء و صدیقان و صالحان ان‌شاءالله قرار دهد. خب یک‌سال از شهادت حاج قاسم گذشت، شهادتی که هر چند همه برای این شهید عزیز چنین عاقبتی را منتظر بودند، یعنی اگر امثال او به مرگی غیر از شهادت از دنیا بروند جای تعجب و تأثر دارد، اما ضمن این‌که منتظرالوقوع بود این شهادت همه را هم متأثر کرد، هم غافل‌گیر، و به نقطه‌ای رسید که حتی کسانی که با او و با خط او با مکتب او با راه او با سابقه او عداوت داشتند یا زبان در دهان گرفتند یا مجبور به همراهی با آن، خیل و سیل بزرگ امت شدند که سوگوار این داغ و مصیبت‌زده این مصیبت بزرگ شده‌بودند.عزاداری امیرالمؤمنین علیه السلامانسان در فضای تاریخ نمونه‌های این‌چنین شخصیت‌هایی که اهل بیت و رهبران و اولیاء در هنگام رفتن‌شان متأثر شده‌باشند را نمونه‌هایی می‌بیند و با یادآوری جایگاه این شهید عزیز والامقام احساس می‌کند که به یاد آن بزرگان و به یاد آن استوانه‌های مجموعه و جمعیت اهل بیت علیهم السلام می‌افتد. شخصیت‌هایی مثل عمار و مالک، مثل جعفر و حمزه، مثل قمربنی‌هاشم و مسلم. آن‌چیزی هم که دین از ما انتظار دارد، و از ما خواسته و به ما نشان داده، برای اوج‌گیری و حرکت، رسیدن به چنین جایگاه‌هایی‌ است. این‌که می‌بینیم امیرالمؤمنین علی (ع) موقعی که خبر شهادت مالک اشتر می‌پیچد، خب روال و عرف این است، موقعی که کسی از دنیا می‌رفت یا به شهادت می‌رسید، مردم داغ‌دار می‌شدند، ابتدا خانواده‌ی او اولین داغ‌دیدگان بودند و بعد قبیله‌ی او و بقیه، می‌رفتند به خانواده و قبیله تسلیت می‌گفتند. در جریان شهادت حضرت جعفربن‌ابی‌طالب (ع) برادر رشید امیرالمؤمنین (ع) موقعی که خبر شهادت رسید رسول خدا (ص) آمد و به امیرالمؤمنین (ع) و به خانواده جعفر تسلیت گفت و گریست. عرف همین است. اما در قضیه شهادت حضرت مالک، می‌بینیم که قبیله مالک می‌آیند و به امیرالمؤمنین (ع) تسلیت می‌گویند. یعنی داغ‌دیده‌ی اصلی، و مصیبت‌زده‌ی این مصیبت بزرگ، اول مصیبت‌زده، خود امیرالمؤمنین (ع) است. که قبیله و بستگان مالک اشتر بیایند به امیرالمؤمنین (ع) تسلیت بگویند، و آن‌جا امیرالمؤمنین (ع) گریه می‌کرد، فرمود: «لِلَّهِ دَرُّ مَالِك… هَلْ مَوْجُودٌ كَمَالِك؟» دوباره مگر مثل مالک پیدا می‌شود؟ این عباراتی که از امیرالمؤمنین (ع) نقل شده در رثای مالک‌اشتر، یکی‌ در یک سخنرانی است، دوم در گفت‌و‌گوی با قبیله‌ی مالک‌اشتر است. قبیله نخع آمدند، و حضرت انگار داغ‌دیده اصلی است، تسلیت‌پذیر این مصیبت است. این‌که انسان به این نقطه برسد که در دین جایگاهی پیدا بکند، در دل امام و رهبر خودش جایگاهی پیدا بکند که اگر کسی فکر می‌کند که بیشتر از همه داغ‌دیده است در این مصیبت بگوید رهبر او از همه متأثرتر است. خدا صبر بدهد به دل رهبر او، به دل امام او. شیخ مفید اعلی‌الله‌مقامه موقعی که از دنیا رفت حضرت بقیه‌الله ارواحنا فداه رقعه، توقیعی از ایشان رسید، در رثای شیخ مفید حضرت حجت صلوات‌الله علیه، شعر می‌سراید و مرثیه می‌گوید. بعد می‌فرماید: «…یَوْمٌ عَلی آلِ الرَّسُولِ عَظِیمٌ»، آن روزی که تو رفتی بر خانواده پیامبر (ص) خیلی سخت بود. کسی به جایگاهی برسد پیش امام‌ش، به نقطه‌ای برسد که امام بگوید داغ رفتن تو برای اهل بیت خیلی سخت بود.حجت‌های خدا برای ماو حاج قاسم این اتمام حجت را بر همه ما داشت. اگر ما در تاریخ، در قصه‌های مربوط به کربلا و امیرالمؤمنین (ع) و معصومین علیهم‌السلام می‌شنیدیم انسان‌هایی به این جایگاه رسیدند، خداوند این حجت‌ها را به ما نشان داد که دائما از این حجت‌ها پیش چشم ماست. این‌که خود حاج قاسم یاد کند از آن شهید، که وصیت کرد در کنار او دفن بشود و دائم از کرامات آن شهید بگوید و بعد بگوید: آن شهدا کجا، ما کجا. این‌ها حجت‌های خدا بر ما هستند. و می‌شود در زمانه‌ی قحطی که تصور قحطی می‌رود، چنین گوهرهایی پرورش پیدا بکند. اصلا خداوند کارش همین است. در روایات داریم، می‌فرماید نزدیک‌ترین موقعیت‌های فرج، ناامیدکننده‌ترین و سخت‌ترین حالات بنده ‌است. هر وقت احساس کردی دیگر هیچ راهی نداری، به بن‌بست کامل رسیدی بدان نزدیک‌ترین موقعیت به فرج آن‌جاست. موقعی که انسان توجه‌ش، التفات‌ش از اسباب قطع بشود، آن ‌وقتی که احساس می‌کند آن حالات شرک‌آلودی که ممکن بود در وجودش باشد، بیاید بگوید خب این مشکل‌م را ان‌شاءالله فلانی حل می‌کند. ان شا‌ءالله این هست گیر نمی‌کنیم، ان‌شاءالله فلانی … می‌گوید موقعی که از این اسباب منقطع شدی، آن‌موقع آن مسبب می‌آید و سبب‌ساز می‌شود؛ و به مومنان فرموده «وَيَرزُقهُ مِن حَيثُ لا يَحتَسِبُ… (طلاق – ۳)»، « …يَجعَل لَهُ مَخرَجًا (طلاق – ۲)». خروج از بن‌بست برای‌ش قرار می‌دهد و از مسیری که گمان نمی‌کند به او روزی می‌رساند. این روال خدا در اداره وضعیت بنده‌های‌ش است. برای این‌که بنده هیچگاه به داشته‌ای دل‌خوش و از سختی ناامید نشود. تربیت می‌کند بنده‌هایش را در این فضا.فضای اطراف حاج قاسمحاج قاسم در کدام فضا می‌آید و عرضه می‌شود؟ و شهدای بزرگی که همراه و هم‌نفس حاج قاسم بودند، پیش از او رفتند یا به او ملحق خواهند شد؟ در فضایی که رژیم پهلوی تصور می‌کند با آن جریان تغییر فرهنگی و تخلیه کردن تمام عناصر فرهنگی از وجود این ملت و القای یک فرهنگ فاسد وابسته‌ی غرب‌زده، جوان‌ها جوان‌های مطلوب فرهنگی شاه قراره بشوند. در آن فضا، امام این‌ها را می‌آید انتخاب می‌کند، امام گلچین می‌کند، امام تحمل ایجاد می‌کند و ببینید این‌ها می‌آیند، به کجا می‌رسند. این تعابیری که شما از حاج قاسم می‌بینید در مورد اینکه: آقا شما با ظاهر افراد قضاوت نکنید؛ تعبیر مشهورش هست که می‌گوید: «به یکی گیر می‌دهی موهای‌ت بیرون است، به یکی گیر می‌دهی می‌گویی آستین‌ت کوتاه است. خودش می‌گوید که گزین‌ش برای ورودم به سپاه به من گیر داده بود. یعنی این گوهر این ظرفیت، این قابلیت برای حاج قاسم شدن در تمام جوان‌ها وجود دارد، مهم این است که ما بتوانیم [پرورش بدهیم]. یکی از رفقایش می‌گفت ما رفته‌بودیم یک هیئتی زنجیرزنی -این‌ها خیلی زنجیرزن‌های قدری بودند، خالکوبی‌های روی دستشان همه پیدا بود، گردنشان، دستشان همه خالکوبی [داشت]- می‌گوید من در دل‌م گذشت که آقا تو اگر حسینی هستی خب این چه تیپی است که زدی؟ می‌گوید یک‌دفعه حاج قاسم به من گفت که این هیئت رزمنده‌های خوبی می‌دهد. یعنی آدمی ا‌ست که فرصت‌ها را می‌شناسد، قابلیت‌ها را می‌شناسد. آن تعالی خواهی وجود را قدر می‌داند و با اندک ناملایماتی از کوره به در نمی‌رود. خود حاج‌قاسم نقل می‌کرد – البته این را من از سردار همدانی (رضوان الله تعالی علیه) نقل می‌کنم- می‌گوید در قصه‌ی سوریه ما احساس کردیم که تمام شد، داشتیم برنامه‌ریزی می‌کردیم که اگر بنا شد دمشق خالی بشود و بشار اسد از دمشق بیاید بیرون، قسمتی از سوریه بماند یا از سوریه خارج بشود؟ می‌گوید در این فضاها حاج قاسم آمد خدمت حضرت آقا، گفت آقا صحنه‌ی میدان این است. حضرت آقا به او فرمود که نه سوریه را باید نگه دارید و می‌توانید. می‌گفت حاج قاسم بعد از این قصه، گفت وقتی آقا گفت می‌توانید یعنی می‌شود. برگشتند به کجا رساندند این صحنه را! صحنه‌ای که هم آمریکا از ناوش هم اردوغان و هم‌پالگی‌هاش می‌آیند می‌گویند یک طرف… اردواغان می‌گوید من به زودی می‌آیم در مسجد امویه دمشق نماز خواهم‌خواند و می‌آید به ایران خیرخواهانه سفارش می‌کند که آقا بشاراسد تمام شده، برای این‌که اعتبار شما ضایع نشود دست از حمایت او بردارید. این صحنه، با آن اراده و همت؛ که در سخت‌ترین شرایط خداوند اراده بکند و بنده همت کند و به خدا توکل بکند، خدا مسیر را فراهم می‌کند.مراسم بزرگداشت اولین سالگرد شهادت حاج قاسم سلیمانی؛ مسجد دانشگاه شریفشرط حجت شدناین‌ها صحنه‌هایی‌ست که خدا به ما حجت را تمام می‌کند، هم در وجود خودمان؛ می‌شود به تحولی رسید که تکیه‌گاه امام شد، تکیه‌گاه امام شد. خدا در قرآن به پیامبر می‌فرماید «…أَيَّدَكَ بِنَصرِهِ وَبِالمُؤمِنينَ (انفال – ۶۲)». او خدایی‌ست که تو را با یاری خودش و با مومنان تایید کرد. یعنی خدا پیامبر خودش را با بعضی از آدم‌ها تایید می‌کند، مثل امیرالمؤمنین (ع). چنین انسان‌هایی می‌شوند مؤید پیامبر، آن تایید الهی برای پیامبر. این صحنه وجود دارد، می‌شود به نقطه‌ای برسیم که ما هم آدم حسابی این میدان شویم؟ بله. خدا این مسیر را برای ما باز گذاشته. و حاج قاسم می‌شود این حجت. شرط‌ش چیست؟ خب دین‌داری، بندگی خدا؛ با تمام لوازم‌ش. این بندگی خدا بندگی‌ای‌است که، تلاش می‌کند انسان مومن دائما ارتقا پیدا بکند. دائما رو به جلو حرکت بکند، عیب‌یابی بکند و رفع نقص بکند. دائما به خودش غره و فریفته نشود و به عمل‌ش، دنبال اصلاح باشد. حاج قاسم می‌گوییم ۴۰ سال عبودیت و بندگی، ۴۰ سال مجاهدت و مبارزه؛ ولی عمری بندگی باید بگوییم. برادرش می‌آید می‌گوید که مدرسه می‌رفتیم، ظرف غذا برای‌مان می‌گذاشتند من می‌دیدم که قاسم غذای خودش را با بچه‌هایی که فقیر بودند و امکاناتی نداشتند که از خانه غذایی بیاورند تقسیم می‌کند، گاهی وقت‌ها تمام غذای خودش را به او می‌دهد، در کودکی. تا می‌آید، خودش نقل می‌کند، در قبل از سنین نوجوانی، ظاهرا ۱۰ – ۱۲ ساله بوده می‌رود کارگری برای این‌که بدهی پدرش را که در روستا زندگی می‌کرده بپردازد؛ چند ماه در شهر می‌رود کارگری کردن، برای پرداخت بدهی. یعنی کسی نیست که ذره‌ای یا مقطعی بی‌جهت زندگی کرده‌باشد. عمری مجاهدت، عمری مبارزه، عمری تلاش، دوری کردن از تنبلی، آن وقت خداوند هم مزدش را می‌دهد. اینکه ما از خدا می‌خواهیم: «ثبت لی قدم صدق عندک» خدایا به من ثبات قدم بده، ثبات قدم صادقانه.نشانه‌ی مومنیناین آیه‌ای که ابتدای عرائضم خواندم، خدا به ما معرفی می‌کند؛ «انما المومنون الذین» هنگامی که «انما» که در آیه یا عبارتی در ادبیات عرب بیاید، نشان حصر است. مومنون فقط اینها هستند؛ «الذین یومنون بالله و رسوله ثم لم یرتابوا» ایمان آوردند، ایمانشان دچار شک نشد. وسط آن رها نکردند، منقطع نشدند، مداومت داشتند. غیر از این، عمل صالح؛ «و جاهدوا باموالهم و انفسهم» با مال و جان مجاهده کردند. نه چسبندگی به دنیا داشتند، در ظاهر دنیا، و نه خودشان برای خودشان تعلقی به این دنیا می‌دیدند، راحت از جان می‌گذشتند. اهل جان‌فشانی و هزینه کردن در راه دین خدا بودند، فی سبیل الله. «اولئک هم الصادقون» دنبال آدم صادق می‌گردید، اینها هستند. «ثبت لی قدم صدق» خدایا به من قدم صدق باثبات صدق همراهی خودت را عنایت کن. عاشورایی‌ها اینها هستند. این قدم صدق در وجود حاج قاسم هست. و در وجود هر کسی که در این مسیر می‌خواهد برود باید باشد. نهراسیدن، خسته نشدن، عقب‌نشینی نکردن، ناامید نشدن، از از دست دادن یاری احساس بن‌بست نکردن، «وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ» را باور کردن، این چیزی است که در مسیر زندگی سلیمانی وجود داشته، در مسیر زندگی هر مومنی هم وجود داشته‌باشد، همین عاقبت ستوده را خواهد داشت.در وصیت‌نامه‌ی خودشان اشاره می‌کنند؛ خدایا چهل سال حرکت کردم، دویدم، ننشستم، به زمین خوردم، بلند شدم… این تعابیری که دائم «إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِيلًا» آن حرکت دائمی طویل در مسیر زندگی وجود دارد. شرطش همان بندگی و خاکساری است که در وجودش هست.امیرالمؤمنین توصیف می‌کند: «یا نوف» خطاب به نوف شیعیانش را توصیف می‌کند. می‌فرماید: «رُهبانٌ بِالَّليلِ اُسْدٌ بِالنَّهارِ» اینها کسانی هستند که در سفره‌ی مناجات مثل راهب هستند، از شدت غرق در مناجات شدن کسی اینها را ببیند احساس می‌کند دائما کارش مناجات و عبادت است. امیرالمومنین کسی اگر عبادتش را می‌دید احساس می‌کرد از او کاری غیر از عبادت برنمی‌آید. بعضی از ما اینگونه هستیم، ظرفیت ناقصی که داریم، با یک بعد پر می‌شود، ابعاد دیگر وجود و فرصت وجود پیدا نمی‌کنند. یک طرفه بار می‌آییم. امیرالمومنین می‌فرمایند: «اَمَّا اللَّيْلُ فَصافُّونَ اَقْدامَهُمْ» در خطبه‌ی متقین جای دیگر توصیف می‌کند، شب انسان‌های باتقوا را توصیف می‌کند؛ «يُرَتِّلُونَها تَرتيلاً» اینها کسانی هستند که اهل قرآن هستند، اهل عبادت هستند، اهل مناجات شب هستند. از دوستان حاج قاسم بارها این را بعد از ایشان شنیدیم؛ که گاهی با گریه‌های نماز شب او ما برای عبادت در سحرها بیدار می‌شدیم. شبشان اینگونه است، شیران روز هستند. در صحنه‌ی عمل، در بین بندگان خدا تکیه‌گاه، مبارز، شجاع، توانمند، عزتمند و مقتدر ظاهر می‌شود. آن بخش بندگی‌اش را شما در وصیت‌نامه ببینید، بخش اول وصیت‌نامه، حاج قاسم را می‌بینید این است. حاج‌قاسم آن عبارت، ساعات آخر عمر شریف‌ش، که روی آن کاغذ می‌نویسد، بعد با آن پرواز می‌آید و انتهایش به شهادت می‌رسد؛ «خدایا مرا پاکیزه بپذیر». کسی‌ست که در این مسیر بنای متصل‌شدن و همراهی را دائم و به خصوص در صحنه‌های آخر دارد، تعارف ندارد، هم‌ اوست که اظهار عجز می‌کند.یک‌مروری مجددا به وصیت‌نامه حاج‌قاسم می‌کردم، نگاه می‌کردم به‌ وصیت‌نامه، در حقیقت یک دسته‌بندی اگر در وصیت‌نامه ببینیم، بخشی از وصیت‌نامه شکر است، شکر به معرفت خدا، شکر به ولایت اهل‌بیت، شکر به اینکه انسان در نظام و در محیط و جامعه‌ی محب اهل‌بیت دنیا آمده باشد.همان‌ عباراتی که در دعای عرفه می‌بینیم، خدا من از تو ممنون و سپاس‌گزارم که در مرا در دولت اهل شرک به دنیا نیاوردی، در جامعه‌ی مومن متولد شدم‌، از این شکر‌ها حاج‌قاسم دارد تا شکر ولایت، شکر نعمت حضور در رهبری امام صالح، بی‌تعارف هم این را می‌گوید. همان حاج‌قاسمی که می‌گوید من سیاسی نیستم، حتی ممکن بود که در رفتار سیاسی او، بعضی او را متهم بکنند که به این جناح کمتر مایل است یا به آن جناح میلی پیداکرده، رسما اعلام می‌کند من سیاسی نیستم در جناح‌بندی‌ها، اما در بیان خالصانه‌ترین گفتگوی‌ش با مردم، رسما به نعمت ولایت اشاره می‌کند، شکرگزاری می‌کند، از آن‌طرف سفارش می‌کند، شکر عملی هم به جا می‌آورد، به مسلمانان دنیا، به ایرانی‌ها، به سیاستمداران، به علما و مراجع، سفارش رهبر را می‌کند، سفارش مقام معظم رهبری را با آن توصیف‌هایی که از او دارد.در آن فرمایشات‌شان می‌گویند که من اصلا دارم به‌ شما می‌گویم راه عاقبت‌بخیری این است که نسبت خودتان را با آقا مشخص کنید، خیلی حرف سنگینی است، ولی او هم باور دارد، هم در میدان نشان‌داده، هم در عمل می‌آید در همین مسیر حرکت می‌کند.عجز و نیستی در برابر خدابخش دوم در وصیت‌نامه‌اش که خیلی پررنگ است، اظهار عجز و نیستی، اظهار ناتوانی و ناچیز بودن در مقابل خداوند است؛ که خدایا من گرفتار نفس خودم بودم، من کاری انجام ندادم. یک کسی مثل حاج‌قاسم، که هم در زمان جهاد در دفاع مقدس جزء مجاهدان است، هم بعد از دفاع مقدس که خیلی از مجاهدان وارد عرصه‌ی غیررزم شدند او در رزم باقی‌می‌ماند، در سخت‌ترین، غریبانه‌ترین شرایط و با انواع سختی‌ها و محدودیت‌ها؛ بعد موقعی که می‌خواهد عرضه کند می‌گوید خدایا من هیچ ندارم، چیزی برای عرضه کردن ندارم، این را از اهل‌بیت و از اولیای خودش یاد‌گرفته است. در آن دعای عرفه‌ی امام سجاد علیه‌السلام، امام زین‌العابدین(ع) به خدا عرض می‌کند: «أَنَا أَقَلُّ الْأَقَلِّینَ» خدایا من کمترین کمترین‌ها هستم! «وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُّ الْأَقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الْأَذَلِّینَ» خدایا! خاکسارترین خاکساران، ناچیزترین ناچیزها، کمترین کم‌ها، من هستم! «مِثْلُ الذَّرَّهٔ أَوْ دُونَهَا» مثل یک ذره، مثل یک غبار، کمتر از غبار! امام سجاد(ع) به خدا عرض می‌کند! در آن دعای دیگر، دعای ابوحمزه: «وَ مَا أَنَا يَا رَبِّ، وَ مَا خَطَرِي» خدایا مگر من چه اهمیتی دارم؟! اصلا مگر من چه وزنی دارم؟ من کجا قابل دیدن هستم که مستحق خشم تو باشم؟! تو با این عظمت، اصلا نسبت به من ناچیز بی‌چیز کمترین، اصلا جا دارد خشمت را، غضبت را بخواهی متوجه من کنی؟! تعبیری که اهل بیت، امیرالمؤمنین(ع) در دعای کمیل دارد. در آن دعاها و مناجات‌های دیگر: «نَفْسِی مَعْیُوبٌ وَ عَقْلِی مَغْلُوبٌ»، «هَوَائِی غَالِبٌ»، «طاعَتي قَليلٌ»، «مَعْصِیَتِی کَثِیرٌ»، اصلا من هر جای کارم را نگاه می‌کنم، آسیب است، نقص است! این نوع مواجهه را با عمل، حاج قاسم با خدا دارد. نگرانی از گناه: «أَدْعُوکَ یَا رَبِّ بِلِسَانٍ قَدْ أَخْرَسَهُ ذَنْبُهُ رَبِّ أُنَاجِیکَ بِقَلْبٍ قَدْ أَوْبَقَهُ جُرْمُهُ» این‌که ما گرفتاریم، این را حاج قاسم با فریاد بلند در وصیت نامه‌اش صدا می‌زند و بعد سفارش‌هاست که محوری‌ترین سفارش، تکراری‌ترین سفارش، سفارش به امام است! خیلی عجیب است! من در مورد این عزیز، هر بعدش را نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم آدم بخواهد یک بار شخصیت اهل بیت و یاران تراز اهل بیت را بخواهد ببیند و پیدا بکند، به وجود این عزیز باید نگاه بکند و کسانی که مثل او بودند و هستند و ناشناخته‌اند. خبر به ما دادند که یار صدیق حضرت آقا، حضرت آیت‌الله مصباح یزدی، رضوان‌الله تعالی علیه، به رحمت خدا پیوسته‌اند. بالاخره، از خدا بخواهیم که عاقبت ستوده‌ای پیدا بکنیم، در مسیری قرار بگیریم که تا زمان رفتن‌مان، تزلزل، علی رغم ناملایمات، علی رغم امواج سهمگین مخالفت‌هایی که ممکن است انسان ضعیف را ریشه‌ کن کند، ولی همان تعبیری که فرمود: «کَالجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّکُهُ العَواصِفُ» انسان مؤمن مثل کوه استواری که قله‌هایی دارد که طوفان‌ها و بادهای سهمگین، تکانی به این کوه وارد نمی‌کند. مؤمن این طور است. در طوفان‌های ناملایمات و امتحانات مختلف چرب و شیرین و تلخ و تند، او عقب‌نشینی، سستی ندارد. خدا ان‌شاءالله او و همه‌ی یاران امام و حضرت آقا را مشمول شفاعت اهل بیت بگرداند به علوّ درجه عنایت بکند.خاطراتی از شهیدیکی از فرماندهان نزدیک به حاج قاسم که منطقه‌ای از مناطق دفاع از حرم، تحت فرماندهی او بود – من با یک واسطه نقل می‌کنم، الان هم آنجا است – می‌گوید: ما یک منطقه‌ای را، بالاخره توانستیم یکی از عوامل را که تردد می‌کرد، انقدر عادی سازی بکنیم که او برای داعشی‌ها از سمت ما گوسفند می‌برد، می‌فروخت و بهش کاملا اطمینان پیدا کرده بودند. می‌گوید: یک مقرّ داعش را شناسایی کرده بودیم، حداقل ۱۵۰ تا داعشی آنجا بود، می‌گوید اگر آن مقر را می‌گرفتیم، منطقه‌ای آزاد می‌شد. می‌گوید ماشین تجهیز شد، با مواد منفجره به گونه‌ای که مقر را کامل از بین می‌بُرد، و در منطقه مستقر شد. می‌گوید پهباد، آن منطقه را نشان می‌داد. آمدیم خدمت حاج قاسم که ارائه بدهیم، یا به نوعی به او خبر بدهیم، و بگوییم که این عملیات به زودی قرار است اتفاق بیفتد؛ مثلا در چند دقیقه‌ی دیگر انفجار اتفاق می‌افتد که مرحله‌ی پیش‌روی رخ بدهد. می‌گوید آن را گرفت روی مانیتور، نگاه کرد، گفت که این‌ها چه‌اند؟ گفت[یم] چه؟ گفت دو سه تا بچه را نمی‌بینید؟ می‌گوید در آن فاصله‌ای از مقر. گفت شعاع انفجارتان چقدر است؟ گفتیم حدود ۴۰۰ متر. گفت این بچه‌ها آسیب می‌بینند؛ کنسل کنید. گفتیم آقا در این منطقه، بالاخره این‌ها زندگی می‌کنند؛ ما نمی‌توانیم این‌ها را خارج کنیم. گفت این عملیات به این شکل مجاز نیستیم انجام بدهیم؛ و می‌گوید اجازه نداد انجام بدهیم و می‌گفت چند ماه این فرآیند طول کشیده بود! یک جای دیگر می‌گوید قرار بود عملیاتی را انجام بدهیم، گفت آقا اطمینان داری از مسیر؟ بچه‌ها سالم می‌مانند؟ آسیب کم است؟ شناسایی دقیق بوده است؟ گفتیم بله شناسایی کردیم. گفت دقیق؟ دست من را گرفت، گفت: پسر خودت بود، با همین اطمینان می‌گفتی برود جلو؟ می‌گوید مثلا من یک‌ذره شل جواب دادم، گفت: نه، کنسل است، تا شناسایی‌های‌تان دقیق بشود.آن نامه‌ای که خطاب به صاحب‌خانه‌ی اهل سنت می‌نویسد، موقعی که در منطقه‌ی جنگی تخلیه شده، چند ساعت را در آن خانه مانده است؛ نامه می‌نویسد برای صاحب‌خانه می‌گذارد، شماره تلفن می‌دهد، می‌گوید: «ما در این خانه نماز خواندیم، برای شما من دو رکعت نماز خواندم. حلال کنید؛ ولی اگر خواستید جبرانی هم اتفاق بیفتد، این شماره تماس بنده است.» نه امور بزرگ او را از دقت‌ها و ظرائف دین‌داری غافل می‌کرد، و نه توجه به امور جزئیِ دین‌داری از کلان‌نگری در مسائل که هدف‌های بلند است – [مثلا] خطاب به ترامپ بگوید که حریف تو منم! – غافل می‌کرد. این نوع تربیت و سرباز را هم دین خدا نیاز دارد و هم اولیاء خدا نیاز دارند و هم در ما ظرفیت‌ش هست. خب این قطره‌ای از اقیانوس امثال حاج قاسم که فرصت در این مجال به همین مقدار به ما اجازه می‌دهد که در مورد آن صحبت بکنیم و یک توسلی هم به اولیای حاج قاسم داشته باشیم – که در آنجایی که می‌آید می‌گوید که دستمان خالی است، می‌آید و می‌گوید که من سرمایه‌ام فقط اشک بر شما اهل بیت است، جایی که می‌توانم امید داشته باشم این است که من برای شما گریستم – بگوییم حاج قاسم چه کسی بیشتر از شما به اهل بیت خدمت کرد؟ اگر بگوییم مدافع حرم، تو به یاد می‌آیی، و اگر اسم تو همراه با دفاع از حرم برده شود، علمداری مثل قمر بنی هاشم به یاد می‌آید که موقعی که دیدند که آقا اباعبدلله الحسین (ع) با آن حالت منکسر دارد از میدان برمی‌گردد. سر پایین است، زمام اسب را در دست گرفته است که بچه‌ها می‌پرسند عموجان ما کجاست؟ امام دیگر صحبتی نمی‌کند. می‌رود عمود خیمه را می‌کشد، خیمه قمر بنی‌هاشم می‌خوابد. صدایی که بلند شد چه بود؟ دیدند زن‌ها می‌گویند وای از اسارت! یعنی تا این مدافع حرم هست نگرانی از این‌که دشمن دست‌ش به حرم امام حسین (ع) برسد نیست. حالا که عباس نیست باید بترسیم از اسارت. چه شهادتی بود. بگوییم حاج قاسم خدا به تو این لیاقت را داد که شهادت تو روضه همه شهدا بود. موقعی که اولین تصویر از تو بود، تمام بدن تو خلاصه شده بود در دستی که یک انگشتری توش هست. بگوییم ای دستی که در راه خدا از بدن جدا شد! ای بدنی که در آن انفجار قطعه قطعه شد و آثار از او به اجزای بدن فقط اکتفا شد. بگوییم یاد دست قلم‌شده قمربنی‌هاشم است، ولی به انگشتری تو ما را به یک روضه‌ی دیگر منتقل می‌کند. ما را می‌برد به گودی قتله‌گاهی که برای شناسایی این شهید عزیز باید برویم به انگشتر، به لباس، به صورت او مراجعه کنیم؛ هیچ کدام از این‌ها همراه اباعبدالله (ع) نیست. آن عراقی نوشته بود حاج قاسم، تو ما را یاد مسلم می‌اندازی. تو میهمان ما بودی، سفیر بودی و به شهادت رسیدی. تو ما را یاد قاسم می‌اندازی، یاد قاسمِ امام حسن (ع)، ما را یاد علی اکبر می‌اندازی. آمدند به مقام معظم رهبری گفتند آقا تیمم بدن ایشان خیلی سخت بود، نتوانستیم غسل‌شان بدهیم، بدن اینقدر تکه تکه و قطعه قطعه شده بود. آقا فرمودند ایشان شهید معرکه بود، بگویید شیبه آن شهیدی بود که اباعبدالله الحسین (ع) فرمود ای جوانان بنی هاشم بیایید این عزیزتان را ببرید.«علی لعنت الله علی قوم الظالمین و سیعلم الذین ای منقلب ینقلبون»

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *