بی لبخند زیبای تو، دل من همرنگ زلفهای ف و کلمات غیاث است ..

بی لبخند زیبای تو، دل من همرنگ زلفهای ف و کلمات غیاث است ..

داشتم برای ف غیاث می خواندم. تکیه داده بود به من … می خواندم و هر بار حسرت بیشتری وجودم را در خود می گرفت که آخر چرا من نباید بتوانم این کلمات را مستقیما از لب های غیاث بخوانم … چشمانم کلمات را لمس می کرد و او به تماشای من مشغول … گاهی انگشتانش به نوازش بر صورت یا موهایم کشیده می شد و گاه سرش را می گذاشت روی شانه ام و گوش می سپرد به کلمات، به بالا و پایین احساس، به صدای من، به غیاث که در گلوی من خانه کرده بود … وسط خواندن صبر کردم … و بهش گفتم می بینی این جناب غیاث چقدر حسابیه …اصلا نباید گول جمع و جوری این کلمات را بخوری … می بینی چقدر عالیه، آهی کشیدم و ادامه دادم که” و متاسفم که اینقدر عالیه …” آری … داشتم می خواندم و فکرم هزار جا می رفت با کلماتش … بعدها بهش گفتم دلم می خواست گریه کنم … تا حالا وقتی با ف بودم گریه نکرده بودم … هنوز هم گریه من را ندیده است … البته مشکلی برای اشک ریختن پیش او نداشتم … و اصولا چیزی به نام هیبت مردانه و این چرت و پرت ها میان من و او جایی نداشت… ولی دلم نمی خواست آن وقت گریه کنم … می دانستم که نوازشم می کند و می گذارد گریه ام را ادامه بدهم … ولی نمی توانستم از عمق چیزی که در وجودم می گذرد برایش بگویم … و این سخت تر بود تا گریه …سرش را گذاشت روی شانه من … و من ادامه دادم … زلفهایش،‌چون کلمات شعر غیاث بر من فروریخت … چون گلوله هایی که بر سوری ها فرو می ریزد … چون دوری تو … چون دلتنگی من … زلفهای تو به سیاهی بعضی روزهای من است … روزهای دلتنگی، روزهای معمولی که با لبخند کار می کنم، وقتی بی هیچ معنایی تلاش می کنم که پولی در بیاورم تا بریزم در گلوی تعمیرکار و نانوا و بقال … آری … نمی دانم این حس بی معنایی از کجا آمده است که اینطور من را در خود فرو کشیده است … دستش را گذاشته بود زیر چانه اش، روی شانه من و زلفهایش ریخته است روی پیراهنم… زلف های تیره ف مواجند … چون وزش باد … مثل خود رویا … و صورتش سپید، به سپیدی فواصل کلمات … می بینی … او خودش یک متن تمام عیار است … متنی از کلمات سیاه بر زمینه ای سپید … و من نویسنده و خواننده متن … و متن شیفته متن … متن یا متون ؟ نمی دانم … من کلا شیفته کلماتم … با انگشت روی صورتم خط می کشد و مرا می بوسد … و من می خوانم …- این گوشه ریش هات ر نزدی !- کجا ؟- این گوشه … اینجا، گوشه چونه ات …دست می کشم …- آره … همیشه یک جاییش می مونه … هر کاریش بکنم …- آره … می فهمم … ما ریش نداریم ولی با تیغ سر و کار داریم بالاخره …و می خندد …- آره فکر می کنم مشکل ما نباشیم … اصلا مشکل خود تیغ است … که موها را تا ته نمی زند … یا مشکل موها هستند که برای بقا تلاش می کنند و باقی می مانند …مثل دل من … هر چه دلتنگی تو را در کلمات می ریزم تمام نمی شوند … هر چه دوش می گیرم، از وجودم پاک نمی شوند و نمی روند که نمی روند… در چه باید خودم و افکارم و احساسات و دنیام را بشویم تا بلکه این فقدان از آن پاک شود؟ اصلا پاک خواهد شد؟ من که فکر نمی کنم … صدایی در من نجوا می کند که ” دلتنگی از دلت رخت نخواهد بست … ” آخر این چه وضعیتی است …می چرخم و پیشانیش را می بوسم … باید اشعار غیاث را بگذارم کنار … تو را که نمی توانم و نمی خواهم دور کنم … پس غیاث را باید از پنجره طبقه دوازدهم پرت کنم بیرون … راستش را بخواهی مشکل غیاث نیست … غیاث خود منم… مساله تویی … وقتی من را به تاراج بردی و بعد من ماندم و دشتی بایر از خودی که دیگر وجود نداشت … من سوری ها را خوب می فهمم، فلسطینی ها را هم … چون دوری را زیسته ام … تبعید و رهایی را زندگی کرده ام … چون دلتنگی را نفس کشیده ام …چقدر این نوشته سخت و سنگین پیش می رود … دارم فرو می روم … با هر کلمه ای بیشتر و بیشتر پاهایم فرو می رود در کلمات …این متن به هیچ جایی نمی رسد … همانطور که من هم به هیچ جایی نمی رسم … بیا این تعابیر را بگذاریم کنار … این چه دنیایی است که من تو را در آن ببینم و بعد مجبور باشیم دور از هم نفس بکشیم ؟ این چه دنیایی است که من می دانم ما با هم هم نمی توانستیم نفس بکشیم … اگر این زندگی پارادوکس و بی معنا نیست پس چیست … ؟ این روزها از مرد منطقی با درک و شعور و و نظریه پرداز دارم تبدیل می شوم به نوجوانی خام و احساساتی … از خودم خسته می شوم … 
وقتی کتاب غیاث که برای ف خریده بودم رسید دستش گفت ” تو همه اش را خواندی ؟ ” گفتم نه … گفت چرا خوانده ای … می دانم … این کتابی است جمع و جور و کوچک … به شوخی حالت عصبانی گرفتم … ولی عمق دلم همین حس بود … این که کتاب را از کوچک و بزرگیش قضاوت نمی کنند … و راستش را بخواهی چند روز است نمی روم طرفش … دلم تحمل ندارد … چند کلمه می خوانم و می گذارم کنار … نمی توانم … ف آدم درست و حسابیی است … و کتاب و کلمه را خوب می فهمد … گفت باشد تا خودت بیایی و با هم بخوانیمش … و برایش خواندم همان چند صفحه را …کلمات باید به آدم وصل شوند … وگرنه هیچ جایی نمی برند آدم را… حتی به درد گور هم نمی خورند … هر کسی هم می خواهد گفته باشدشان … ببین کلماتی که حسی توی آدم ایجاد نکند یا چیزی به آدم ندهد را باید گذاشت لای جرز دیوار … همین … نه بیشتر . این هفته رفته بودم برای اولین بار سر خاک اشکان … حدود هفت و نیم صبح رسیدم بهشت زهرا … و گشتم تا محل را پیدا کردم … می دانی که قطعه و محلش را توی دفترچه تلفن گوشیم اضافه کرده ام به توضیحات ذیل اسم او … می بینی … کانتکت لیست داره کاربردهای جدیدی پیدا می کنه … از روی سنگ قبری نزدیک پیداش کردم … سنگ قبر یک ارمنی بود که شکل خاصی داشت … رفتم نشستم پایین پاش … و یکم این طرف و آن طرف را نگاه کردم … هیچ احساس خاصی نداشتم … البته جز دستشویی که داشت فشار می آورد … خصوصا که هوا حسابی سرد بود … یکم نشستم دیدم اینجور نمی شود با این فشار دستشویی نشست… بلند شدم و رفتم سوار ماشین شدم و جلوتر کنار پای یکی از کارگران نظافتچی ایستادم و شیشه را دادم پایین … آدرس دستشویی را ازش پرسیدم … اتفاقا یکی نزدیک اشکان هست … اگر دستشوییش بگیرد می تواند برود تا آن دستشویی و برگردد همینجا … آره باید برگردد بالاخره ممکن است بیایند دیدنش … نمی شود که بیایند و در این منزل ابدی کسی نباشد … اصلا خانه ابدی معنایش مگر غیر از این است … که نیاز نیست دیگر جای دیگری بروی … هر وقت بیایی ما همین جا خانه هستیم … همین پایین … خوبی دستشویی نزدیک همین است … رفتم و سبک شدم و برگشتم سر قرارم با اشکان … از صندوق عقب یک پتو برداشتم و آوردم روی قبر کناری پهن کردم … البته فقط لبه قبر … چون خیلی کیپ کیپ هم هستند … می دانی آدمهایی که اونجور می خوابند که ما بهشان می گوییم مرحوم مثل اینکه با هم بیشتر از ما رفیقند … چون یک عمر کنار هم دراز می کشند و هیچ وقت هم دعوایشان نمی شود … اگر هم می شود بین خودشان حلش می کنند و هیچ وقت صدایش را در نمی آورند … خلاصه من که صدایی نشنیدم … پتوی تا شده را پهن کردم و نشستم همانجا … یکی دو تا فاتحه خواندم و دیدم نه … این کلمات به درد من و اشکان نمی خورد … می دانی اشکان چند سالی بود که هیات علمی دانشگاه تهران شده بود. همانجایی که با هم درس خوانده بودیم … در جریان گزینشش یک بار به من زنگ زد و گفت مجتبی یه روزی ببینیم همدیگه را … گفتم باشه .. ولی چرا ؟ گفت می خوام یکم بهم قرآن یاد بدی اگه بهم گفتند از روی قرآن بخوانم بلد باشم … خندیدم و گفتم با کمال میل … آخر هم نیازی نشد .. نمی دانم چه کرد و اصلا ازش خواستند قرآن بخواند یا نه … اما به هر حال بدون مشکل خاصی عضو هیات علمی شد … و حالا من پایین پایش نشسته بودم و برایش قران می خواندم … ولی حسی نداشتم بهش… می دانی آنها کلمات میان من و اشکان نبود … پس همه را گذاشتم کنار … و معمولی شدم … بی خیال این که او نامردانه یهو ول کرد و رفت … بی خیال این که از دستش شاکی بودم … و گوشی را در آوردم … و گفتم ببین اشکان این را تازه گوش دادم این چند روزه … مرتب … خیلی برام جذابه … بیا با هم گوش بدهیمش … و پخش کردم …و شروع کرد …It’s been a few years since you’ve been goneThere’s been a few tears, but that was years and years agoYeah, I grew up to be exactly what you wantedYeah, I’ve been living out the dream that you dreamt upIt’s been a few years with more to comeIt’s been a few years since I’ve felt sure of what I wantAnd I woke up today and found that you were waiting here for me and I thoughtWhoa, old friend, it’s bittersweetWhoa, how could you do this to me?How could you do this to me?Yeah https://www.aparat.com/v/8Ehxi و رها شدم … و گریه آمد … و دلم بارید … و از معمولی ترین چیزها گفتم … از این که دلم برایش تنگ است … از این که چرا ول کردی … از این که چقدر دوستش دارم … با معمولی ترین کلمات … نه به فکر آخرت و این خرت و پرت ها بودم نه هیچی … من بودم و اشکان … و با هم موسیقی گوش می دادیم … من با اشکانی که در دل داشتم صحبت می کردم … با کلماتی که واقعی بودند … با کلماتی که برای من بودند … حتی اگر معمولی ترین کلمات دنیا باشند … ولی از عمق دل من می آمدند … و می دانم اشکان همین را در من می دید … و این همان چیزی بود که در اشکان می دیدم … از موسیقی گفتم … از دلتنگی … از دخترش که تازه به دنیا آمده بود … از چیزهای معمولی دیگر … وسط صحبت ها لای خاک های روی قبر او یک تکه چوب دیدم … یک تکه چوب کوچک … دست بردم و برش داشتم … یک چوب ساده هوازده برش خورده از شاخه یا ساقه یک درخت … با خودم فکر کردم تن نازنین اشکان هم زیر خاک به چنین وضعی دچار می شود … و بعدتر تن و اندام من … فقط او سریعتر دست به کار شده بود … مثل دکترایش که سریعتر گرفت … مثل تصمیم های درست و حسابی اش که زودتر گرفت … از گوشی موبایلم صدای موسیقی می آمد و من حرف های معمولی می زدم … و وسطش گاهی صبر می کردم … تمام دلتنگی این مدت ریخته بود بیرون … و اشک شده بود در آسمان دلم … و لرزش های شانه ام … من آدم قیافه گیری ها نیستم … من از جدی بودن الکی بدم می آید … حتی با اشکانی که الان آن زیر خوابیده بود … و من هیچ درکی از آن زیر نداشتم … من ترجیح می دهم وقتی پیشش هستم خودم باشم … همانی که او می شناخت … همانی که او را دوست داشت و او دوستش داشت … من رفیق قیافه گیری نیستم … او هم نبود … پس من همانی باقی می مانم که هستم … اگر بخواهم فاتحه هم بخوانم می خوانم اگر دلم بکشد … ولی بعد باز همان موجودی میشوم که برای هم حرف می زدیم … با همان کلماتی که بلدم … نه کلماتی که برای من نباشد …آن کلمات از دل من کنده می شد … از لبهایم ، از چشمانم و از تن لرزانم روی قبر اشکان می ریخت … وقتی غیاث می خوانم هم همین احساس را دارم … نمی دانم آن کلمات از آن من است که برای غیاث می خوانم یا اوست که دل من را با کلماتش بمباران می کند … فقط می دانم کلمات غیاث با دل من همان می کند که دوری دوست می کند … که غم و فقدان می کند … همین را می دانم که کلماتش از جنس فاتحه سر قبر اشکان نیست … که از جنس همان موسیقی گوش دادن و اشک ریختنمان بود …نوشته های کوتاه تر من در ویرگول را می توانید تحت سربرگ ” تلگراف از باجه ای در Midwest ” مطالعه بفرمایید. https://virgool.io/@yekbidar/telegraph-fpvfy1psicfs نوشته های من حول یک فیلم را می توانید در سربرگ ” درو کردن رویا ” مطالعه بفرمایید. https://virgool.io/@yekbidar/r%C3%A9colter-le-r%C3%AAve-3-a-bout-de-suffle-kd35sih9eqhl https://virgool.io/@yekbidar/r%C3%A9colter-le-r%C3%AAve—comme-quelqu%27un-amoureux-jguvi9owv06k آخرین نوشته های من در ویرگول https://virgool.io/TellAboutYourLife/je-ne-sais-pas-ce-que-je-peux-toffrir-vbayjuh8j6tc https://virgool.io/@yekbidar/nazim-hikmet-pscsyu3djxi2 https://virgool.io/Delaneh/te-me-manques-o3ijvhwfxcvv https://virgool.io/@yekbidar/nazim-hikmet-pscsyu3djxi2

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *