زندگینامه و تجربیات یه برنامه نویس ۱۰ ساله

زندگینامه و تجربیات یه برنامه نویس ۱۰ ساله

زندگینامه یک برنامه نویساول زندگینامه‌ کاری‌ام رو براتون مینویسم و بعدش تجربیاتم رو براتون بازگو میکنم. تجربیاتی که در نهایت براتون میگم بیشتر به درد کسایی که میخوره که یا میخوان قدم توی این راه پر فراز و نشیب بذارن یا شروع کردن و در اول راه هستن.چطوری برنامه نویسی رو شروع کردم؟چه چالش هایی داشتم؟چطوری چالش هام رو پشت سر گذاشتم؟چطوری اولین پروژه وب سایتم رو گرفتم؟چطوری اول شغلم رو در ۱۷ سالگی بدست آوردم؟چطوری بهترین شغل زندگیم رو به دست آوردم و استخدام شدم؟چکیده ۱۰ سال برنامه نویسیمهر ماه سال ۸۹یک مسابقه وبلاگ نویسی در سطح کشور برگزار شد که از طریق مدیر دبیرستانمون ازش مطلع شدم و چون بلاگفا رو می‌شناختم شرکت کردم. پایان مسابقه دی ماه بود که حسابی وقت داشتم وبلاگم رو زیبا طراحی کنم و مطلب بنویسم و منتشر کنم.سه ماه خواب و خوراک رو از خودم گرفتم و نزدیک ۴تا کتاب خریدم و دونه دونه‌اشون رو خوندم و چکیده‌اشون رو توی وبلاگم نوشتم. ۶بهمن ۸۹مدیر مدرسه وقتی سر کلاس فیزیک بودم صدام زد و منم گفتم خدایا چیکار کردم که مدیر مستقیما کارم دارم(چون اون زمان خیلی دانش آموز بدی بودم توی مدرسه)، بهم گفت که از تیم برگزارکننده مسابقه به مدرسه زنگ زدن که دو نفر از مدرسه ‌ی شما تو مسابقه برنده شدن و یکیشون دوم شده و اون یکی سوم(من). بهترین خبر زندگیم رو تا به اون روز شنیدم و اونی که نفر اول شده بود چهارم دبیرستان بود. قرار شد که روز بعدش با هزینه مدرسه بریم اصفهان برای جشن اختتامیه مسابقه با هزینه خود مدرسه(که در نهایت حتی پول اتوبوس رو هم ندادن). اونی که نفر دوم شده بود نزدیک ۵سال برنامه نویسی میکرد اون موقع و بجای وبلاگ یه سایت نوشته بود با DataLife Engine(DLE) و روی sub domain سایتش رو بالا آورده بود.اینکه من نتونسته بودم در حد اون ادم باشم به طرز عجیبی ناراحتم میکرد و کل مسیر رفت و برگشت رو من حرص خوردم و راستش حسودی کردم.۹ بهمن ۸۹:وقتی برگشتیم از اصفهان، با خودم عهد کردم که باید از اون ادم بزنم جلو. از هیچ شروع کردم. اصلا ایده ای نداشتم که از کجا شروع کنم و چیا رو بخونم. توی انگلیسی هم رسما گلدون بودم و هیچی از مقاله های خارجی نمیفهمیدم و به هر فیلم فارسی ای که پیدا میکردم چنگ میزدم و با جزئیات میخوندم. تا قبل از عید سال ۸۹نزدیک ۱۵تا قالب Static رو با HTML و CSS طراحی کردم. اومدم که یکی از اون قالب هایی که طراحی کرده بودم رو بذارم روی بلاگم و وقتی تموم شد حواسم نبود که ارتفاع تمامی بلاک ها رو مقدار ثابت داده بودم و ارتفاع داینامیک نبود. وقتی به اون دوستم گفتم منو پیچوند و کد کلی ادم دیگه رو توی اینترنت خوندم تا بالاخره فهمیدم مشکلم چیه!!!اولین و بزرگترین چالشم این بود که همه چیز رو با سرعت میخوندم و ذخیره و یادآوری حجم اطلاعات تو ذهنم برام یه چالش بزرگ شده بود.چندتا ایده به ذهنم رسید: نوشتن یه جزوه از چیزایی که یاد گرفته بودمتدریس چیزایی که یاد گرفتم به بقیه آدماایده اولیم رو پیاده کردم اما اونطوری که می‌خواستم جواب نداد. البته چون فاصله خونمون از مدرسه نزدیک ۴۵دقیقه پیاده روی بود باعث می‌شد که وقت خوبی برای مطالعه چیزایی که نوشتم بودم داشته باشم اما نتیجه ای که دوست داشتم حاصل نشد.ایده دوم خیلی قلقلکم میداد اما کار سختی بود که آدمای هم سن خودت رو قانع کنی که چیزی که تو بهش ایمان داری رو یاد بگیرن. اول از همکلاسی هام شروع کردم. تونستم ۸تاشون رو قانع کنم که بیان توی کلاس هام اما کدوم کلاس؟‌ کجا؟ رفتم با کانون فرهنگی تربیتی پویش شهرمون صحبت کردم و اونا رو هم تونستم قانع کنم که بهم یه کلاس بدن روز های پنجشنبه از ساعت ۸صبح تا ۲بعد از ظهر.این شروع راهی بود که سرعت پیشرفت منو۱۰برابر کرد. برای اینکه بتونم آماده بشم که به بقیه چیزایی که توی ذهنم هستش رو یاد بدم باید خودم کلی میخوندم و تمرین میکردم در حدی که اگر کسی ازم سوال پرسید نگم نمیدونم(از این جمله فراری بودم)!!!بعد از کانون فرهنگی تربیتی پویش رفتم یه آموزشگاه دخترونه و دخترای فامیل رو قانع کردم که بیان کلاس هام و اینم با موفقیت تموم شد.آموزش دادن باعث شد تلاش کنم که به آدم هایی که صفر هستن یا حتی کامپیوتر رو هم بلد نیستن بهشون HTML, CSS یاد بدم و کاری کنم که به خروجی برسن. و همین موضوع باعث شد امروز هرچیزی که اون روزا یاد بقیه داده بودم از ذهنم خارج نشن و بدون CTRL + S زدن کلی کد HTML, CSS بزنم و در نهایت نتیجه همونی باشه که انتظارش رو دارم.چندتا از مغازه هایی که بنر طراحی می کردن توی شهرمون رو نشون کردم و رفتم براشون متناسب با تم رنگی و یک سری معیارهای دیگه ای که داشتن قالب طراحی کردم و می رفتم پیششون و کاری که براشون نوشته بودم رو دمو میکردم و سعی میکردم پروژه طراحی سایت شون رو ازشون بگیرم که در نهایت دوتاشون جواب مثبت دادن. یکیشون با قیمت ۲۵۰هزار تومان کارش رو گرفتم اما در نهایت پولم رو نداد و اون یکی ۱میلیون و اومد خونه‌امون و بابام برامون یه قرارداد نوشت و کارش رو به بهترین شکل ممکن براش نوشتم و ۱میلیون رو گرفتم و اون روز بهترین روز زندگی من بود و با پولش سیمکارتی که امروز دارم رو خریدم.۲۳خرداد سال ۹۳که امتحانات دبیرستان مون تموم شد از شهرمون به تنهایی مهاجرت کردم به تهران، شهریار و کلا ۵۰هزار تومن پول داشتم. با پولم یه چسب خریدم و روی ۵۰تا کاغذ متن زیر رو چاپ کردمطراحی سایت شما با کمترین قیمت و بهترین کیفیتبعد از ۳ روز یه نفر بهم زنگ زد و در اول صحبت گفت:اون: کارت خوبه؟ چطوری کار میکنی؟من: بنظر خودم که کارم عالیهاون:‌ بیا دفترم فلان جا و نمونه کاراتم با خودت بیاربرام عجیب بود که چرا باهام محترمانه حرف نزد! اما برام مهم نبود. راس ساعت رفتم دفترش و کارش نمایندگی پارس آنلاین توی شهریار و حومه شهریار بود و پروژه هم می‌گرفت و میداد بقیه انجام بدن.کار هامو که نشون دادم خیلی خوشش اومد و بهم پیشنهاد داد که ماهی ۲۵۰هزار تومن بهم حقوق بده و بیمه هم نداره چون سنم زیر ۱۸بود. منم قبول کردم. خونه نداشتم و بهم کمک کرد که دنبال خونه بگردم و بالاخره یه خونه پیدا کرد برام که ۲۰۰تومن کرایه ماهیانش بود.خلاصه سرتون رو به درد نیارم. اون ادم هم ۳.۵میلیون از پولم رو خورد و بهم نداد و من هفته ها رو با نون بربری سپری کردم و هیچ پولی نداشتم و خونه‌امم در نهایت از دست دادم و در ادامه داستانی هست که علاقه ای به گفتنش ندارم چون روزگار سختی بود برام.چطوری بهترین شغل زندگیم رو به دست آوردم و استخدام شدم؟قبل از مهاجرتم به تهران، به طرز عجیبی شرکت بیان رو دوست داشتم و بهشون شب ها رو روزها و حتی توی خوابمم فکر میکردم. مقصد همه فکر های زندگیم شده بود ورود به شرکت بیان. شب ها روز ها رو سخت تلاش میکردم و وب سایت‌هاشون رو دنبال میکردم و تمام تلاشم این بود که طوری طراحی کنم که نزدیک به طراحی‌های اونا باشه و اگر روزی خواستن باهام مصاحبه کنن و نمونه کارام رو ببینن صد درصد ازم خوششون بیاد.چندین بار رفتم کوچه‌ی زهره پشت در شرکتشون می‌نشستم و خودم رو تصور میکردم که صبح وارد شرکت میشم و غروب خارج میشم و کلی خیال بافی‌های دیگه. یکی از روزایی که پشت در نشسته بودم و اتفاقا لپ تاپمم باهام بود ، زد به سرم که در رو بزنم و برم داخل و ازشون خواهش کنم که با مدیر عامل که آقای علی قدیری بود صحبت کنم که منو استخدام کنن.وقتی در رو زدم آقای سنا در رو باز کرد و بهش گفتم که چقدر شرکتشون رو دوست دارم و میخوام که با مدیرعامل صحبت کنم و بهم گفت که نمیتونی و باید بری و از طریق وب سایتمون اقدام کنی.براشون ۳بار اپلای کردم و دفعه اول رد شدم و رفت تا ۳ماه دیگه. بدجوری ناراحت شدم. عمیقا از شکست متنفرم و بابت اینکه دیگه اینطوری نرم تو دیوار مجدد کلی سایت دیگه طراحی کردم که یکی از یکی خوشگل تر بودن و رزومه‌ام رو بهتر کردم و مجدد اپلای کردم و بازم رد شدم.اما از رو نرفتم و سه ماه بعدش دوباره اپلای کردم و ایندفعه بهم زنگ زدن که بیا برای مصاحبه. شاید باورتون نشه اما نمی‌تونستم حجم خوشحالی خودم رو پنهون کنم و طوری داد زدم توی خونه که حنجره‌ام درد گرفت. روز مصاحبه دقیقا سر وقت رفتم و اقای محمد صالحه(CTO بیان که ایشون سال گذشته در حادثه هواپیمای اوکراینی جان باختند) و اقای محسن حق‌شنو باهام مصاحبه کردن و از پس مصاحبه حسابی براومدم. و جلسه که تموم شد گفتن که جوابش رو بهم میدن.دو هفته طول کشید تا جواب بدن و من توی اون دو هفته خواب و خوراک نداشتم. در نهایت باهام تماس گرفتن که برم با مدیرعامل مصاحبه کنم.وقتی مدیرعامل رو ملاقات کردم و داستانم رو براش گفتم که چقدر برای بیان اومدم تلاش کردم خیلی حس خوب گرفت و ازم استقبال کرد و بهم پیشنهاد حقوق ۲.۵میلیون رو داد. اون موقع تازه ۱۸سالم شده بود و در پایان صحبتمون بهم گفت که خوش اومدی به بیان و این بود آغاز زندگی کاری جذاب من.بهترین روزای زندگیم رو در بیان گذروندم و هنوزم که هنوز من داخل دوران قشنگی که تو بیان سپری کردم گیر کردم و نتونستم فراموشش کنم. سرعت پیشرفتم 100برابر شده بود. ادمایی که کنارشون بودم هر کدوم داخل حوزه‌ی کاری خودشون جزو خدایان اون حوزه بودن و خیلی چیزا یاد گرفتم.بیان بخاطر اتفاقی که عاجزم از گفتنش شکست خورد.کارت رو زندگی کنعاشق کد هایی باش که بابت نوشتن هر خطش داری عمرت رو صرف می‌کنیتدریس کن به ادمایی که صفر هستن و این باعث میشه مباحث fundamental رو درست و حسابی یاد بگیری و هیچ وقت فراموش نکنی.تدریس فرایندی طولانی هستش که مستلزم زمان هم هستش. اگر زمانش رو نداری پس سعی کن یه چیزی رو خیلی خوب یاد بگیری و توی یه ورکشاپ ۲ ساعته یا بیشتر به بقیه یادش بده.اگر باهوشی جایی کار کن که ادمای اونجا از تو باهوش ترن در غیر این صورت به صورت اتوماتیک ترد میشی از اون شرکت چون نه تو اون آدما رو درک میکنی و میفهمی و نه اونا تو رو.اگر به راهی که داری واردش میشی ایمان داری، اگر حتی ۱۰۰۰۰ بار هم زمین خوردی بازم بلند شو و ادامه بده. ۱۰۰۰۰ بار شکست یعنی ۱۰۰۰۰ راه جدید.تو خالق کدهایی هستی که میزنی،‌ پس حسابی مواظب باش تمیز خلق کنی و ادمای دیگه از مخلوقت لذت ببرن.تا میتونی کتاب های حوزه زبان برنامه نویسی ای که کار میکنی رو با جزئیات فراوان بخون. توی کارت همیشه به جزئیات توجه کن. توجه به جزئیات یعنی موفقیت.با حرف هر آدمی راهت رو عوض نکن و از این شاخه به اون شاخه نپر. نمیتونی با یه دست چند تا هندونه رو نگه داری پس سعی نکن چند تا زبان رو بلد یاد بگیری، تمرکز کن فقط روی یک زبان و توی اون Deep شو و علمی یادش بگیر.از کد زدن فرار نکن و هر وقت خالی که پیدا کردی رو صرف خواندن یا کدنویسی کناگر میخوای بدونی بقیه چطوری کد میزنن ساده ترین راهش گشت و گذار توی گیت هابه. کد پروژه ها رو بخون. این کار هم کلی بهت ایده میده و هم چیزای جدید و خلاقانه پیدا میکنی توی کدهاشون.تجربه رو دوباره تجربه نکن، بلکه ازش استفاده کن. روی چیزی که بقیه بهترینش رو نوشتن تمرکز نکن، بلکه چیزی رو بنویس که بقیه یا هنوز پیاده سازی نکردن یا خوب پیاده سازیش نکردن.اگر باهوشی و به هوش خودت ایمان داری پس کاری رو بکن که بقیه نمی کنند و راهی رو برو که بقیه نمیرن و طوری فکر کن که بقیه نمی کنند. همین یه مورد تجربیاتی رو برات رقم میزنه که بقیه هنوز تجربه نکردن.هرجا میخوای بری کار کنی یا داری کار میکنی، سعی کن پیشرو باشی و کارشون رو از خودت بدونی. اینطوری میدرخشی.از شکست نترس، شکست یک تجربه گران بهاست. اگر تجربه شکست های فراوان داشته باشی اونوقت اونقدر تجربه داری که برای شروع هر کاری، بدونی چطوری میتونی باعث بشی اون کار موفق بشه یا شکست بخوره.از آدمهایی که از تو قوی تر هستن سعی کن یاد بگیری، به هر قیمتی.سعی نکن توی زندگیت یک شخص موفق رو تارگت کنی و بگی که من میخوام شبیه اون بشم،‌ از خودت بخواه که اون شخص موفق رو ببینه و متفاوت از اون باشه. اینطوری دوتا ادم موفق خواهیم داشت که میتونن اسطوره بقیه باشن.سعی کن همیشه تجربیاتت رو با بقیه به اشتراک بذاری و ازشون بخوای که اونا هم همین کارو بکنن. کلی چیز جدید یاد میگیری از بقیه با همین کار.منتظر این نباش که کسی بیاد و چیزی رو بهت یاد بده. خودت با تمام توان شروع کن و آدما خودشون کم کم میان سمتت که چیزایی که بلدی رو ازت یاد بگیرن.همونطور که بقیه میتونن باعث پیشرفت تو بشن، پس تو باعث پیشرفت بقیه باش.اگر تا اینجای مطلب رو خوندی که دمت گرم و خوشحالم کردی حسابی. یادت نره که هیچوقت خودت رو با کسی مقایسه نکنی و اونطوری کد بزن که درسته نه اونطوری که بقیه میگن.(حالا بعدا تجربیاتم درباره اینکه چی درسته و چطوری بفهمیمم چی درسته و یا نه هم مطلب مینویسم).گر خواهی شوی رسوا، همرنگ جماعت شو

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *