راهِ تو دور…

راهِ تو دور…

لعنت به سرزمینی که عشاقِ آن سر قرار اول، بعد از سلام بپرسند قصد رفتن داری یا ماندن؟(پادکست این متن را در تلگرام من بشنوید.)گفته بودی غم غربت می ارزد به تمام این غم‌ها. گفته بودی می خواهی بروی تا کامل شکفته شوی. تا دیگر به جرم هوشِ بی عقیده‌ت و نبوغ بی ایمانت، جلویت چاله‌ی ناقصی پرونده نکنند. گفته بودی می‌خواهی بروی تا سنگینی پای آن همه بی‌سوادِ بی‌خودی به نام و نان رسیده، از روی گلویت برداشته شود.سر قرار اول بود که گفتی همین‌ها را، و لعنت به سرزمینی که عشاقِ آن سر قرار اول، بعد از سلام بپرسند قصد رفتن داری یا ماندن؟گفتی می‌خواهی بروی و این خواسته‌ی قلبیِ توست. گفتم چه عالی. من رفتن ها یم را رفتم و گشتن هایم را گشته ‌ام. بورسیه‌هایم را شده‌ام و اپلای‌هایم را هم کرده‌ام. دیگر برایم اینجا و انجا ندارد. ماندن و رفتن برایم یکرنگ است. چشمت درشت شد و درخشید و من از پشت آن مژه‌های انبوه خواندم که با طعنه‌ای صامت می‌گویی «مگر می‌شود اینجا و انجا یکی باشد؟ مگر می‌شود وطنی که در ان عاشقی کردنت را هم چپ چپ گاه می‌کنند وطن باشد؟ نگاه کن این همه نگاه سنگین را…»آن آغازِ ما بود و آغاز ترجیع بندِ برویم یا بمانیم‌هایمان.نم نم فهمیدیم، هم من و هم خودت که همه چیز به ماندن و رفتن نیست و خیلی چیزها را چه بخواهی بروی و چه بخواهی بمانی، باید انجام بدهی. زندگی کردن و عاشقی کردن و کارکردن از همان‌هاست. تو معلم ریاضی دبیرستان بودی و دانش‌آموزانت عشقت بودند. می‌گفتی من اگر این‌ها را روشن نکنم و میل و امیدِ وطن ساختن در دلشان نیندازم، پس چه کسی روشنشان کند و امید در دلشان بکارد؟یکبار گفتی، و چه شیرین گفتی «اینها همه آرزویشان رفتن است تا بتوانند با شلوارک در خیابان اصلی منهتن مک‌دونالد گاز بزنند. اگر همینطور بمانند که وطن مسافرخانه می‌شود و کاروانسرایی برای رسیدن به آن طرف. گفتی فاتحه‌ی وطن را باید خواند، چون مگر آدم برای کاروانسرا دل می‌سوزاند؟ مگر ککش هم می‌گزد چه کسی در کجای این کاروانسرا چه می‌کند و چه می‌دزدد کدام سقف را سوراخ می‌کند؟»و هم حتی یکبار هم نگفتم که جان من… این حرف‌ها اگر حرف دلت است، آن بدرودنامه‌ی قرار اولمان چه بود پس؟گذشت و کلی طول کشید تا تو درآمدی و به من گفتی من و بی‌وطنی‌ام بود که میل وطن و ماندن در دلت انداخته بود. نشد که بگویم، ای جان من… من در وطن بیگانه مانده‌ام، بی وطنی درد است و نه افتخار. به جایی می‌رسی که در خانه‌ی خودت هم غریبی.من را دیده بودی که غم این سوی مرز همانقدر جانم را می‌تکاند که غم آن طرف بودن. آدم مهجور همیشه همه‌جا مهجور است، این سو به زبان خودش مهجور است و ان سو در میان زبانی دیگر. خدا ولی نیاورد که کسی در اغوش محبوبش مهجور باشد. وطن آغوش محبوب است، و مهاجر و پناهنده هر ان کسی است که از آن دور بماند.ولی راست می‌گفتی.. مگر کشوری که دل معشوق را برنجاند، وطن می‌شود؟ خانه‌ی که بال شکفتن محبوب را بچیند، مگر مام و منزل است؟ همین شد که چندماهی بعد از اشنایی نشستم رو به رویت و گفتم برای تصمیم درست هم که شده باید بروی. برو، ببین بچش، بسنج و بعد تصمیم بگیر. ارشد را همین‌جا بخوان تا با دست پر برای دکتری اقدام کنی. من هم پا به پایت یک ارشد دیگر می‌خوانم. (و توی دلم به خودم نهیب زدم که نکند فکر کند عقب نگهم می‌دارد؟ نکند خیال کند وزنه‌ی پیشرفت من شده است؟ به خودم گفتم بگذار کمک ِ بالِ تجربه‌ش باشم… نه املا گوی حقیقتِ جهان به او.)تا ان موقع مادرت مرا چه قدر دوست داشت. به من می‌گفت پسرم و هر شب که خانه‌تان می‌آمدم هر غذایی که داشتید، برای من جدا کتلت می‌پخت که خیلی دوست داشتم.. تا تو به گوشش رساندی که نه همین شش ماه دیگر، بلکه دو سه سال دیگر می‌خواهیم برویم، از من یک دل بیزار شد. زن خوبیست مادرت، یک پارچه خانم و محبت و سادگی است. گمان می‌کرد که اپلای کردن و رفتن همان طوری‌است که صدا و سیما نشان می‌دهد، یعنی تو در دانشگاه خوب درس می‌خوانی و از دانشگاههای خارج برای بردن تو با التماس پیشت می‌آیند. دلش می‌تپید که تو بروی و بعد هم زود او را پیش خودت ببری. یکبار آمدم با گردن کج برایش تو ضیح بدهم که اوضاع چیست و فاند چیست و ویزا و استاد چه ملال‌های روح‌افکنی‌اند. نه گذاشت و نه برداشت گفت: «مگر الکیه!؟ شریف درس می‌خونه بچم!!»دیدم که نمی‌شود نرمش کرد، گفتم مگر چه ایرادی دارد؟ بگذار جهانی که ساخته خراب نشود.من و تو شدیم دو پنجره، به دو دنیای مختلف بر روی یک دیوار و خیز زندگی برداشتیم و خواستیم جوری بگذرانیم که هم به درد این طرف بخوریم و هم برای آن طرف کم نیاوریم.یک سال گذشت تا آن عصری که گفتی بیا تا در پارک هنرمندان همدیگر را ببینیم. گفتی که مادرت، از همان زمانی که به او تصمیمان را گفتیم، یک تنه وکیل گرفته و یک تنه خانه‌تان را فروخته و یک تنه درکانادا بیزنس خریده و یک تنه می‌خواهد کل خانواده‌تان را کوچ بدهد. و آنقدر چراغ خاموش همه ان کارها را کرده که تونمی‌دانستی. نمی‌دانستی تا همان شب قبل از دیدارمان که مادرت به تو گفته بود دو سه روز دیگر باید بروید استانبول برای انگشت نگاری،‌و مادرت انقدر روی وابستگی شخصیت تو حساب کرده بود که کل زندگی را بفروشد و بی‌آنکه به تو بگوید، خرج رفتن کند.قلبم شکست. نه از اینکه قرار بود بروی. نه از این که پشت تمام ان پسرم پسرم های مادرت، توی سرش بلیط ونکوور می‌چرخیده.قلبم شکست نه از اینکه یک عشق در اوج خودش در درون خشکید.قلبم شکست، ازاین که تو خود نمی‌خواستی بروی.ویزایتا ن آمد یا نه، نمیدانم… ولی حال مطمئنم آنجایی که در آن به کسی بگویی مادر و او بعد به تو و عشقت خنجر بزند، وطن نیست.مگر وطن می‌شود انجایی که در ان به زور محبوب را از آغوشت می‌ربایند و از گیت فرودگاه رد می‌کنند؟مگر وطن می‌شود انجایی که صبح تا شب لگد می‌خوری از این و ان، و می‌گویی عیب ندارد. دوباره سرپا می‌شوی و شب به منزل محبوب می‌روی و دست مادرِ معشوقت را می‌بوسی. همان دست‌هایی که برای همراهی تو ویارت، خنجر تیز می‌کننداصلا مگر وطن می‌شود آنجایی که اولین سوالِ سر قرار اول این است که میخواهی بمانی یا بروی؟وطن می‌شود مگر ان جهنمی که در ان عاشقی کردن را بلدی، اما باید همیشه چشم انتظار سرزدن‌های کریسمس و سوغاتی‌های محبوب بمانی. لعنت بر وطن، اگر وطن این است.لعنت بر وطن، اگر ذکر صبح و شبش این است که ندیدی جانم از غم نا شکیباست؟ چرا رفتی؟ چرا من بی‌قرارم؟لعنت به هر وطن که آغوش محبوب نیست.و لعنت به آنهایی که آدم‌های بعد خودشان را غیر قابل تحمل می‌کنند.پادکست این متن را در تلگرام من بشنوید.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *