مثل یک بیگانه

مثل یک بیگانه

صبح شنبه، ۲۱ دی‌ماه بود که ستاد کل نیروهای مسلّح در بیانیه‌ای اعلام کرد، سقوط هواپیمای اوکراینی، بر اثر برخورد موشک‌های مجاورتی سامانه پدافندی خودی بوده است. این‌بار امّا بر خلاف غم ناشی از ترور حاج‌قاسم، آتش روشن شده در دل‌ها، روشنی راه نبود. گیج‌کننده بود. مردم غمگین بودند اما چگونه ناراحتی خود را باید ابراز می‌کردند؟ مردم خشمگین بودند. اما بر سر چه کسی خشم خود را فرو می‌ریختند؟ برادران خود؟ محافظان خود؟ یا آمریکای جنایت‌کار که این بار دخلی به ماجرا نداشت؟ این سکوت ادامه یافت تا جایی که موجب دلسردی حتی تعداد زیادی از جامعه نخبگان انقلابی شد. علی رغم وعده‌های مسئولین مربوطه، هنوز شفافیت لازم در این حادثه برای مردم به وجود نیامدهتعدادی از دانشجویان در این شرایط سالروز سقوط. به دیدار خانواده برخی قربانیان این حادثه رفته‌اند تا بلکه مرحمی بر غم فرزندانشان باشند. در ادامه، حاشیه نگاری این دیدار را می‌خوانیم:زمان قرار نزدیک غروب بود. بچه‌ها کم‌کم رسیدند. رفتیم مسجد محل قرار نماز را به جماعت یکی از دانشجو ها خواندیم، از مسجد زدیم بیرون و به سمت حسینیه خانواده شهیدان اسدی لاری راه افتادیم. حدود یک ساعتی از مغرب گذشته بود که به جمع ایشان پیوستیم، حسنیه‌ای یو (U) شکل که قرار بود بین دو مراسم یادبودی که خانواده برگزار می‌کردند ما ایشان را در آنجا ملاقات کنیم، پدر، مادر، خاله و پسرخاله محمدحسین و زینب، به همراه یکی دو دوست خانوادگی در جمع ما حضور داشتند، یکی از دانشجویان سعی کرد یخ جمع را با اشاره به یکی دو خاطره از شهیدان اسدی لاری آب کند خاطرات از کتاب نخبگان آسمانی که به تازگی و به همت خانواده ایشان و توسط انتشارات کویر به طبع در آمده است بودندمادر شروع به صحبت کرد. گفت محمدحسین من پزشکی خوانده بود و MD (پزشکی عمومی) داشت در عین حال برای گرفتن Phd (دکتری تخصصی) نیز اقدام می‌کرد، و برای دانشگاه هاروارد هم میخواست درخواست بدهد خیلی فعال بود همیشه در حال فعالیت بود، وقتی از او میپرسیدم به دنبال چه هستی و واقعا این همه تلاش برای چی است؟ میگفت میخواهم به انتهای هر چیز برسم و بهترین باشم، محمدحسین خیلی مقید بود از نماز اول وقت تا روزه مثلا وقتی خارج از ایران که بودیم می‌خواستیم جایی برویم همیشه محمدحسین اوقات شرعی را به ما میگفت برای خودش هم که همیشه در سفر بود همین طور بود، محمدحسین خیلی دغدغه‌مند بود، نسبت به اطرافیان خودش نسبت به مدرسه و نسبت به افرادی که با او ارتباط داشتند، به فکر بچه‌های مدرسه بود حتی برای بچه‌های دوره‌های بعدی مدرسه معلم المپیاد آورد و سعی کرد بچه‌ها را دخیل کند، و این دغدغه فقط درسی نبود یعنی مثلا بچه یکی از اعضای فامیل برایش مشکلی پیش آمده بود میپرسید و مدام پیگیری میکرد که چطور شد؟ این تلاش و فعالیت و مراتب علمی به کنار، محمدحسین خیلی متواضع هم بود، مثلا یک ساعت راه میرفت در( ترونتو یا ونکوور) تا برود مسجد و به بچه‌های ایرانی‌هایی که آن جا می‌آمدند نماز خواندن یاد بدهد به او میگفتم یک ساعت راه خیلی زیاد است لازم نیست خودت کلی کار مهم داری ولی میگفت که این کاری است که باید انجام بدهد و میرفت با بچه‌ها سر و کله میزد و سعی میکرد در تربیتشان موثر باشد کلیپ‌هایش هم هست، محمدحسین خیلی فعال بود و این فعالیت هم انرژی زیادی میخواست برای همین مصرف قهوه زیادی داشت از عادت‌های جالبش این بود هر بار میرفت قهو بخرد دو تا میخرید یکی برای خودش یکی هم برای بی‌خانمان‌های اطراف یا به اصطلاح هوم‌لس‌ها، یا عادت دیگری که داشت در ایام محرم و صفر محاسنش را کوتاه نمی‌کرد و چون من ناراحت میشدم که نامرتب باشد توی این دو ماه برای من عکس نمی‌فرستاد که نارحت نشوم خاله شهیدان محمد حسین و زینب لاری این جا صحبت را قطع کرد و گفت بله محمدحسین همین طور بود عکس خودش را ایام محرم و صفر که برای من میفرستاد میگفت به مادرم نشان ندهید.محمدحسین یک شال مشکی داشت که ایام محرم و صفر وقتی بیرون میرفت می‌انداخت یک بار که ارائه مهمی داشت از او پرسیدم چرا این شال را می‌اندازی؟ گفت برای این که وقتی در جمعشان حاضر میشوم از من در مورد این شال مشکی بپرسند و بتوانم به این بهانه برایشان از حوادث اتفاق افتاده برای امام حسین بگویم اینجا اما غم دلش بیرون ریخت و گفت برای ایران این جور اهمیت قائل بود ولی با او چه کار کردند؟ یکی از دانشجویان که از دوستان شهید هم بود ادامه داد که من در ایران دورادور او را میشناختم دبیرستان که بودیم یک بار حتی با او تماس گرفتم و در رابطه با مسائلی از او سوال پرسیدم، اما آن جا که رفتم در ونکوور در نزدیکی خوابگاه‌ آن‌ها یک جا اجاره کردم در ایام محرم در اتاق مهمانی خوابگاه‌ما هر شب قبل از مراسم سیاهی‌های عزا را میزدیم و بعد از مراسم پارچه‌ها را مجبور بودیم جمع کنیم بعد از مراسم یادم هست که محمدحسین با من صحبت کرد و جویای احوالم شد اصرار میکرد که همان لحظه شماره‌اش را ذخیره کنم تا اگر هر ساعتی از شبانه‌روز برایم مشکلی پیش آمد و احساس کردم کمک لازم دارم با او تماس بگیرم. به او گفتم در همین گروهی که در فضای مجازی داریم پیدایش میکنم ولی محمدحسین اصرار میکرد که همین حالا شماره‌اش را ذخیره کنم که در مواقع ضروری مشکلی پیدا نکنم.این رفتار گرم محمدحسین را هنوز به خاطر دارم. بعد از این خبر این حادثه برای ماهایی که باز نسبت به خانواده از او دور تر بودیم خیلی خیلی تاثر به وجود آمد بود زنگ زدم به پسر خاله‌ام که از دوستان نزدیک محمدحسین بود، پشت تلفن فقط گریه کردیم و میخواستیم به هم دلداری بدهیمصحبت به این جا که رسید بچه‌ها و دانشجوها هم بیشتر به حرف آمدند و کم کم خودشان را معرفی کردنداینجا مادر به زینب هم اشاره کرد، گفت زینب اینجا یعنی در ایران به اندازه محمدحسین در فعالیت‌های اجتماعی مشارکت نداشت، اما آن جا هر جا میرفت سعی میکرد در مقابل اسلام‌ستیزی بایستد با منطق و استدلال از حجاب خود دفاع میکرد و سعی میکرد لااقل بقیه حجابش را به عنوان مسئله عادی بپذیرنددکتر وطنخواه، همسر خاله محمدحسین و زینب و استاد دانشگاه، در مورد این که محمدحسین چقدر مقید به نماز بود گفت برای ماهایی که در پروازهای خارجی حضور پیدا میکنیم نماز در آن شرایط سخت میشود و گاهی با تاخیر یا بدون وضو یا با تیمم مجبوریم نماز بخوانیم، محمدحسین اما سعی میکرد با وضو در پرواز حاضر شود و اول وقت نمازش را بخواند یا وقتی که ایام ماه رمضان روزه بود همین تقید را داشت نکته دیگری که میخواهم اشاره کنم درمورد پرواز 752 همه این افراد جوان و نخبه بودند. معمولا این طور است که در پروازها تعدادی ویلچری و و افراد پیر و ناتوان حضور دارند که معمولا پدر و مادر این بچه‌ها هستند و می‌روند به فرزندانشان سر بزنند ولی نکته جالب اما تاسف‌برانگیر در این پرواز این بود که همه مسافران جوان و نخبه بودند. وقتی این حادثه رخ داد ما انتظار داشتیم که متناسب با آن تغییری رخ بدهد، دادگاه برگزار بشود شخص مسئولی عزل بشود در ادامه دلداری بدهند به ما. حداقل کار همین دلداری بود. از ما دلجویی نشد علی‌رغم وعده‌هایی که داده بودند، ما در روز سالگرد این اتفاق، به همراه تعدادی از خانواده این عزیزان میخواستیم به محل حادثه برویم در آن جا با یک ماشین راه را بسته بودند و ظاهرا ماموری هم مانع بوده از این که این عزیزان به محل حادثه بروند و این عجیب است. آخر چه اتفاقی ممکن است رخ بدهد آن جا که اجازه نمیدادند این چند خانواده بروند و عزاداری انجام بدهند؟ و بعد هم خبرگزاری‌ها این اخبار را پوشش میدهند که با این خانواده‌ها همکاری نمیشود از همه مهم‌تر، این که از ما میترسند مثل یک بیگانه با ما برخورد میکنند، چه صداوسیما چه برخی از خبرگزاری‌ها و این برخورد خیلی نامناسب است؛ انگار ما مقابل نظام هستیم، چرا باید این طور باشد؟ پدر شهیدان اسدی لاری که تا الان مشغول گفت‌وگوی با تلفن بود به بحث اضافه شد و از دانشجوها احوال پرسی کرد در ادامه گفت و برای محمدحسین مسئولیت اجتماعی خیلی مهم بود و از همه جویای احوال بود حتی در تد تاکی (ted talks) که از او دعوت کرده بودند هم در همین مورد صحبت کرد. ما اینجا در مورد این صحبت میکردیم که مثلا چه خوب میشود که فلان انجمن وجود داشته باشد بعد متوجه میشدیم محمدحسین رفته و آن جا و همچین انجمنی تاسیس کرده. خیلی حواسش به اطرافیانش بود با این که به لحاظ دینی مقید بود اما به همه کمک میکرد بدون این که در نظر بگیرد که طرف مقابل مسلمان هست نیست چیست؟ اینجا پدر محمد حسین به خاطره ای اشاره کرد که مادر شهید آن را ادامه داد محمد حسین حدود چهار سال قبل پستی در اینستاگرام گذاشته بود که از روی آن برایتان میخوانم در مورد پرچم حرم امام حسین که آورده بودند هیات شان همان جا، یکی دو تا از دانشجو ها هم اضافه کردند که این پست را دیده بودند، مادر از روی گوشی خواند: « السلام علیک یا فاطمه الزهرا. السلام علیک یا ابا عبد الله این هم از عزای شب شهادت خانم دو عالم حضرت صدیقه کبری سلام الله علیها در این غربت، نمیتونم وصف کنم چه حالی داشت که پرچم گنبد حضرت اباعبدالله رو که به تازگی از کربلا آوردن امشب برکتی داد به عزا داری دانشگاه در این شهر غربت نور اهل بیت در این مراسم ها واقعا دل ها رو گرم و امیدوار میکنه، که در این شب شنبه که همه مشغول گناهن، در دل دانشگاه مراسم عزاداری خانم برپاست با پرچم گند پاره تنشان،بوی خاک میداد بوی عجیبی بود، هوش و حواس آدم رو می گرفت، خیلی عجیب بود، خدا واقعا آرامش و توفیق حاصل از این عزاداری ها رو از بندگانش نگیره. این جا خیلی ها هستن که توی ایران اهل این حرف ها نبودن ولی در این فضا قدرشو میدونن و توفیقان عجیبی خدا بهشون داده. از همگی التماس دعا، باشد که توفیق درک قطره ای از دریای عظومت حضرت صدیقه (س) رو داشته باشیم و توفیق یاری فرزند غائبشون، ارواحنا له الفدا یا علی» همه بغض کرده اند و کلمات آهسته شده اند، گویی مرور این خاطره سخت تر است، آرام آرام و با تلاش متن را تمام کرد،در این حال روحانی و که در همسایگی این خانواده زندگی میکند و در این یک سال با ایشان نزدیکی بیشتری پیدا کرده میگوید با این که این دو عزیز را از نزدیک ندیده ولی در این یک سال آن قدر از خوبی ها و فضائلشان شنیده است که حس میکند این دو شهید را به مصداق انسان های تزکیه شده محسوب میشونددر ادامه یکی از دانشجویان، به و مداحی و ذکر مصیبت اهل بیت علیهم‌السلام پرداخت ، در خاتمه پدر خانواده به دانشجویان گفت این که شما در تشکل‌های دانشجویی خودتان به فکر رشد بقیه دانشجویان باشید باعث رشد خودتان میشود محمدحسین ما این کار را میکرد در خامته ( یکی از دانشجوها با تقدیر از صبر پدر و مادر شهید خواست که حضار جمع بشوند و دور هم عکس یادگاری بگیرند) مراسم حدود ساعت ۲۰ به پایان رسید، هنگام بیرون آمدن یکی از دانشجو ها میگوید با این که محمد حسین را تا حالا نمیشناختم ولی انگار آشنایی عجیبی با او داشتم انگار که یکی از دوستان خودم را از دست داده باشم، این را گفت و بچه ها از هم جدا شدند، در راه مترو به این فکر میکنم این شهید چقدر خودساخته بود و چقدر تلاش میکرد جامعه اطراف خود را هم بسازد و این امید چقدر راه گشای شرایط امروز جامعه ما است.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *