گنج ِآشکار ِنهان

گنج ِآشکار ِنهان

فارسی اَم که تَه می کشد، می روم سراغ شعر خواندن . و معمولا زیاد هم ته می کشد؛ به وقت نوشتن، فکر کردن، با خود حرف زدن. حداقل به این نقطه رسیده ام که چه قدر از همین زبان مادری را نمی دانم، یا بهتر بگویم که تقریبا هیچ چیز نمیدانم! بی هدف و فال گونه میخوانم و بیشتر از ادبیات گذشته، و از معاصرین هم آنها که پُر کلمه و سرشار هستند: مثل نیما یوشیج، مهدی اخوان ثالث، شهریار، حسین منزوی، شفیعی کدکنی و دو سه نفر دیگر. دل خوش بودن به نهایت دو سه هزار کلمه ای که در مکالمات روزمره به کار میرود و نیاز ِ زندگی را پاسخ می دهد، بدترین مخدّر و سَمّ است برای ذهنی که سودای نوشتن دارد. اصلا اینطور بگویم که نوشتن با حرف زدن آن قدر تفاوت دارد که انگار دو زبان متفاوتند. از استفاده ی زبان محاوره در شکل های نوشتاری مانند داستان، روایت یا گفت و گو حرف نمیزنم. بحث ِشکل و چگونگی استفاده از آنها چیز دیگری است و اتفاقا به مهارت زیادی هم نیاز دارد. درباره ی ضعف ِطبیعی ِ ذهنی صحبت می کنم که نیاز دارد به ابزار و دنیای نوشتن برای بیان ِ خود. و این ضعف هر چه قدر هم که با روش های «محاوره نویسی» یا «شِبه ساده نویسی» بخواهیم بپوشانیمش، آخر در جایی دور یا نزدیک خودش را چون واقعیتی بی انکار نشانمان می دهد. و معمولا این واقعیت در شکل های جدی تر و حرفه ای تر ِنوشتن پیدا می شود. جایی که قرار است ایده ی موجود در ذهن را با کمک «کلمات» وارد دنیای واقعی کنیم. ایده ای که بی کلمه، چیزی جز یک مِه و غبار بی صورت و رَمَنده نیست. پس نیاز داریم به کلمات بیشتر. اما از کجا کلمه یاد بگیریم؟ از تلویزیون؟ رادیو؟ روزنامه یا مجله؟ کتاب؟ جواب همه اینها هست و نیست. و بیشتر نیست، چون زبان ِ فارسی رایج در این رسانه ها هم معمولا چیز بیشتری از آنچه که ما می دانیم نیست. دلایلش زیاد است. لابد چون اینها هم مثل اتفاقات ِروزانه ی ما مصرف کوتاه مدت دارند. همان زبانی که تاریخ انقضا دارد. و البته که تاریخ انقضایش را خودش تعیین می کند: با سستی و سهل انگاری و عجله در عرضه. به عبارت بهتر بازاری بودن و تجاری بودن زبان، همان چیزی است که کیفیت و اعتبار ِ زبان را پایین می آورد. پس چاره ی واقعی چیست؟ اگر ذهن داری که جویا و تشنه ی گسترش دنیای خویش است، چاره ای جز گسترش زبان خود نداری. به این کلام واقعا باور دارم که ذهن و زبان دو روی یک سکه هستند: یک ذهن ضعیف، زبان ضعیف دارد. و از آن طرف یک زبان قوی، نشانه ی ذهن بارور و آماده ی جوشش و تولید است. در زبان فارسی، به دلایل مختلف، در طول قرن ها، ذهنیت آدم های زمان های مختلف، در زبان ِ «شعر» است که فرصت حضور و نمایش پیدا کرده است. چه وقتی شعر «عرفانی» می خوانیم که حضور ذهن های تابوشکن و نوطلبی چون مولوی، عطار در آن پررنگ است، چه وقتی از حماسه ی میخوانم که فردوسی به نظم اش درآورده یا چه بسیار عاشقانه هایی که نمونه بسار دارند؛ باروری این زبان و قدرتمند شدن شکل های بیانی آن را می بینیم. شاعرانی که دست به معماری های زیبا در این زبان زده اند و یادگارهای بسیار گذاشته اند از کلمات، ترکیب ها و زبان ورزی ها. پس انگار شعر می تواند همان مرجعی باشد که زبان نوشتن را یادمان بدهد. این نتیجه ای نیست که کشف من باشد! در صحبت های بسیاری از نویسندگان و شاعران خوب معاصر خوانده ام که بر ضرورت « خوانش دقیق و زیاد گذشتگان» تاکید کرده اند. ساختن پایه های کار نوشتن بر زمین محکم و استوار ِزبان ورز خورده و پُر کلمه فارسی ِ شعر و نوشتار، نه پا گذاشتن بر باتلاق ِ زبان های من درآوردی و بی ریشه به اسم «تجربه گرایی» یا «نو بودن» های از هر کهنه یی پوک تر!

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *