ماجرای تبدیل شدن من به یک نویسنده (2)

ماجرای تبدیل شدن من به یک نویسنده (2)

از نوشتن برای مجله تا نویسندگی در وبلاگ https://virgool.io/@mahdiba/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-1-b5bb8wub2cd5 مدتیازارسالبرایمقالهبرایمجلهگذشتهبودوطبقعادتهمیشگیدرحالخوندنمجلهمامانمبودم.درکمالتعجببهمقاله‌ایرسیدمکهموضوعومتنآنشبیهمقالهخودمبود.بعدازخوندنمقالههنوزشکداشتماینمقالهمنهستیانه.تااینکهوقتیچشممبهبالایمقالهخورد،دیدماسممننوشتهشده. یه لحظه خشکم زد و دوباره اسم بالای مقاله رو چک کردم. آره اسم من توی مجله چاپ شده بود و سر از پا نمی‌شناختم. مجله رو بردم پیش مامانم و گفتم: «ببین اسم من داخل مجله نوشته شده. این مطلب رو من نوشتم. چند هفته پیش براشون این مقاله رو فرستادم. اونا هم خوششون اومده و چاپش کردن.»مامانم بعد از چند بار جلو عقب کردن مجله و باز و بسته کردن چشماش گفت: «ذلیل مرده به جا این کارا بشین پای درس و مشقت. حالا که چی؟ این کارا که برات نون و آب نمیشه بدبخت.» خلاصه پدر و مادرم از این قضیه استقبالی نکردن. مسئله این جا بود که نوشتن به من کیف داده بود و قصد نداشتم ولش کنم. این شد که دنبال نوشتن مقاله‌های جدید رفتم.این رو هم بگم که اون اوایل چون مقالات من رو خیلی ویرایش میکردن عصابی میشدم. بعدا شروع کردم به مقایسه مقالات خودم با نسخه‌ای که توی مجله چاپ میشد. به همین دلیل کم کم مقالاتم بهتر شد و به جایی رسید که مقاله‌ها فقط با یکی دوتا ویرایش کوچیک توی مجله چاپ میشدن.من از این که مقاله‌هام رو توی مجله میدیدم خوشحال بودم و حسابی پز میدادم. مجله هم احتمالا از این که یکی مفتی براشون مقاله میفرسته حسابی سر کیف بودن.این ماجرا تا زمانی ادامه داشت که توی مجله دیگه‌ای دیدم که نویسنده استخدام میکنن. پیش خودم فکر میکردم حالا یه نویسنده بزرگ هستم و میتونم از نوشتن پول دربیارم. برای استخدام به شماره داخل آگهی زنگ زدم. کسی که پشت خط بود بعد از این که فهمید من دانش آموز هستم و هنوز مدرسه میرم، گفت: «انشالا بزرگ‌تر که شدی زنگ بزن شاید استخدامت کردیم.»این اتفاق باعث شد بفهمم برای کسب درآمد از نویسندگی، باید تا 19 سالگی صبر کنم. مدتی بعد پیش خودم گفتم حالا یک نویسنده بزرگ هستم و باید کتابی چاپ کنم. شروع کردم به نوشتن کتاب و فکر می‌کردم کتابم خیلی فروش کند. بعد از چند ماه چهار داستان کوتاه نوشتم و می‌خواستم آن‌ها را به یک کتاب تبدیل کنم.خلاصه خیلی سرتون رو درد نیارم چون پیدا کردن ناشر آن هم برای کتاب نوجوان 16 ساله تقریبا غیرممکن است. به همین دلیل داستان‌های من بعدا در یک مجله مخصوص نوجوانان چاپ شد.اون زمان فکر می‌کردم چاپ کردن کتاب راحت باشه :)در این مدت با اینترنت و وبلاگ آشنا شدم. سال 89 بود که تصمیم گرفتم یک وبلاگ با بلاگفا بسازم و توی اون بنویسم. به این ترتیب رسما به تولیدکننده محتوای دیجیتال تبدیل شدم.بعد از چند ماه بازدیدکنندگان وبلاگم بیشتر شد. حتی تعدادی بازدیدکننده پر و پا قرص هم پیدا کردم که تمام مطالب من رو می‌خوندن. به همین دلیل نوشتن توی مجله‌ها رو ادامه ندادم و فقط داخل وبلاگم می‌نوشتم.بعد از این که مدتی در بلاگفا فعالیت داشتم با سرویس‌های وبلاگی دیگری مثل بلاگ اسپات (بلاگر) و وردپرس آشنا شدم. بعد از این که بلاگ اسپات و سرویس وبلاگ دهی وردپرس در ایران مسدود شدن، دوباره به بلاگفا برگشتم.این بار به همراه دوستانی که از طریق وبلاگم پیدا کرده بودم، یک وبلاگ مشترک ساختیم. کم کم یک دامنه هم برای وبلاگ گرفتیم تا به سایت شباهت پیدا کند.در قسمت بعدی این ماجرا متوجه میشید که بالاخره به کجا رسیدم.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *