یادآوری خاطرات

یادآوری خاطرات

عکسی که در ذهن دارم و نمادی است برای خاطرات و یادگاری‌ها/ عکس از گوگل من خاطرات قابل گفتن چندانی ندارم. دلیلش هم علاقه‌ام به خواندن و نوشتن و همینطور فضای آنلاین از کودکی تا الان که نوجوانی چهارده ساله‌ام بوده. با این حال، امروز در این نوشته چند خاطره می‌گویم. برای خودم نشاط آور و جذاب‌اند. برای شما، شاید حس خوبی داشته باشد. شاید فقط بخوانید و لایکی کرده خارج شوید. فرقی نمی‌کند. من برای خود می‌نویسم.همه ما در طی دوران تحصیل‌مان معلمانی خوب یا بد داشته‌ایم. معلمانی که مهربان بودند. یا معلمانی که آنقدر بد اخلاق بودند که تحملشان برایمان سخت بود. اما در طول تحصیل هشت ساله‌ی من، تا به حال کسی نبوده که از نظرم بد باشد. حداقل اگر در آن زمان فکر می‌کردم بداخلاق یا هر صفت دیگری که من برای بد بودن یک آدم به آن نسبت می‌دهم داشته، الان دیگر چنین فکری نمی‌کنم.در سال پنجم، معلمی داشتیم. در برابر دیگر مهربان بود؛ اما در کلاس، به خاطر تازه آمدنش بداخلاق بود. در چند روز اول من از او بدم می‌آمد. پسرکی را فرض کنید، از پنج یا شایدم چهارسالگی خواندن و نوشتن می‌داند و تمام تفریحش در طول روز خواندن‌کتاب‌هایی است که چیزی ازشان درک نمی‌کند. پسرکی که رسما هیچ چیز تلخی را تجربه نکرده است. حالا یازده یا دوازده ساله شده و در مدرسه از کسی بدش می‌آید. به خاطر آنکه اخلاقش بد است. تند است. عصبی است.خلاصه چند روزی میگذرد. در خانه می‌گویم دوست ندارم در آن کلاس باشم. برادرم می‌آید. می‌رویم می‌گوئیم کلاسمان را عوض کنید. می گویند:-چرا؟و من تنها یک جمله پاسخ می دهم:-من نمی خواهم در کلاس این آقا(!) باشم.معلم‌مان لبخندی می‌زند و با مهربانی می‌گوید به کلاس بروم؛اما من سرتقِ لج‌باز سر حرفم می‌مانم. در نهایت، برادرم با اجازه گرفتن از معلم و مدیر مرا به خانه بر می‌گرداند تا بعد از آرام شدنم مرا راضی کند به کلاس همان آقا بروم.امروز که به آن ماجرا فکر می‌کنم، خنده‌ام می‌گیرد. وقتی واکنش آن معلم را به یاد می‌آورم، ناراحت می‌شوم که چرا آن کار را کردم. اما فرقی ندارد. کار انجام شده و تنها خاطراتش مانده!چندهفته بعد، معلم‌مان عوض شد. مرد جوانی آمد. با عینکی که بر چشمانش می‌زد و چهره‌ی مهربانش که هنوز بین همکلاسی‌هایم محبوب است و همه از او به نیکی یاد می کنند.معلم اصلی‌مان او شده بود و همه از آمدن معلم جدید گاها سختگیر اما مهربان خوشحال بودند. معلم جدید از آنهایی بود که کارهای خلاقانه می کرد. فارسی را طور دیگری درس می‌داد و برایمان جذاب بود. بقیه دروس را به خوبی یادم نیست. ولی می‌دانم آخر سال، در بحث تاریخ اجتماعی‌مان و زنگ‌های فارسی‌مان کارهای تازه‌ای انجام می‌داد.مثلا متن آهنگ فاصله یک حرف سادست بین دیدن و ندیدن سیاوش قمیشی رو به ما داد و حفظ کردیم و همخوانی کردیم و مشاعره هم انجام می‌دادیم.البته جا دارد بگویم، پس از یکی دو هفته آمدن معلم جدید، برای آنکه بچه‌ها بهانه‌ای برای تعویض کلاس نداشته باشند، دروس تخصصی شد و هر سه معلمی که برای سال پنجم بود به هر سه کلاس درس می‌دادند.(بعدا در مورد دو معلم دیگر می‌نویسم)اما با وجود اینکه وقت محدودتری با معلم‌‌ فارسی و اجتماعی‌مان داشتیم، بازهم کارهای متفاوت معلم‌مان کلاس را به جایی خارج از مدرسه تبدیل می‌کرد و جو مدرسه را برایمان تغییر می‌داد.نکته‌ای که پس از آن سال دریافتم این بود که ذهنم را برای مشاعره پر از اشعار بی معنی نکنم و اشعاری را به خاطر بسپارم که از نظرم معنی خاصی دارند.بعد از آن سال من شیفته نوشتن شده‌ام و طی این مدت روزی نبوده که در آن چیزکی برای خودم ننوشته باشم.این قسمت دیگر مربوط به مدرسه نیست. مربوط به وبلاگ‌نویسی است. برگردیم به یک سال عقب‌تر از کلاس پنجم، ده روز مانده به آغاز سال چهارم، خانه ما:برادرم تازه لب‌تاب خریده است. بعد از مدتی کار با تبلت فهمیده بودم می توان با آن هم کتاب خواند. اما نوشتن به شکل کتاب برایم جذاب‌تر بود و می‌خواستم یک چیز جدید بنویسم و به صورت کتاب الکترونیکی(PDF) درش بیارم.از برادرم در این باره پرسیدم. برنامه ورد را برایم باز کرد و همه برای خوردن غذا رفتند(درست یادم نیست شاید داشتن حرف میزدن. میدونم صدام کردن نرفتم) من درون اتاق مشغول تایپ اولین داستانم بود.داستانی که تا همین چند ماه پیش آن را داشتم. در آن داستان شخصیتی به مدرسه می‌رفت. آب حیاط مدرسه را گرفته بود. با کمک بچه‌ها همه باهم پلی ساختند و وارد محیط مدرسه شدند.داستان جذابی نبود. اما خلاقانه بود. خلاقانه‌تر از تمام نوشته‌های فعلی من! بعد از نوشتن برادرم و مادرم و بقیه خواندند. همه خوش‌شان آمد و با تعجب پرسیدند:-خودت نوشته‌ای؟!و من گفتم:-بله!با تشویق‌های آنها نوشتن شد چیز تازه‌ای برایم و هر روز داستان کوتاهی می نوشتم. یکی چرت از دیگری. در همان روزها هم برادرم راهی برای انتشار داستان‌هایم معرفی کرد: وبلاگ‌نویسیماجرای تبدیل شدن به یک وبلاگ نویس فعال در بلاگفا و نهایتا رسیدن به اینجا رو در پست دوم این مطلب توضیح میدم.ممنون که تا اینجا همراه بودید.

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *