معرفی کتاب «طنین همت»

معرفی کتاب «طنین همت»

📚 نام کتاب: طنین همت: زندگانی سردار شهید محمدابراهیم همت✒ مولف: ابراهیم رستمی💠 ناشر: جمال📆 سال نشر: ۱۳۸۴طنین همت، گوشه‌ای از زندگانی سردار شهید محمد ابراهیم همت فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) را روایت می‌کند. از ویژگی‌های کتاب طنین همت بیان مکالمه‌های حاج ابراهیم همت با دیگر فرماندهان است که سرشار از معنویت و صفاست. مصاحبه‌های شهید همت، وصیت‌نامه و گلچینی از سخنان آن شهید، مطالبی خواندنی و جذاب فراهم آورده است که ما را به جبهه‌های نورانی حق رهسپار می‌کند.محمد ابراهیم همت در دوازدهم فروردین سال ۱۳۴۴ در اصفهان به دنیا آمد. پس از شروع جنگ تحمیلی، به صحنه جنگ وارد شد و در مدت حضورش در جبهه های نبرد، خدمات موثری ارایه کرد و در نهایت در هفدهم اسفند سال ۱۳۶۲ در جزیره مجنون به شهادت رسید.مردی که در برابر خواسته همسرش برای خواندن خطبه عقدشان توسط حضرت امام میگوید: «راضی نیستم روز قیامت جوابگوی این سؤال باشم که چرا وقت مردی را که متعلق به یک میلیارد مسلمان است به خودت اختصاص دادی.» همت کسی بود که به گفته همسرش دست خانوادهاش را جهت خرید برای او باز گذاشته بود، اما برای خودش جز یک حلقه ساده که قیمت آن به دویست تومان هم نمیرسید، خرید دیگری نکرد. مراسم عقدشان به دور از هرگونه تجملات و ریخت و پاش برگزار شد. همسر شهید با لباس ساده سرسفره حاضر شده و همت نیز یک دست لباس سپاه به تن کرده بود.قصهٔ همت بعضی صفحاتش مثل قصهٔ خیلی‌های دیگر است و بعضی‌هایش فقط مال خود اوست. او هم قصهٔ به دنیا آمدنش هرچه بود، مثل همهٔ ما، وقتی آمد گریست. بچگی کرد. مدرسه رفت. حتی گاهی از معلمش کتک خورد و گاهی به دوستانش پس گردنی زد. بعضی تابستانها کار کرد. دوست داشت داروسازی بخواند، ولی در کنکور قبول نشد. بعد دانشسرا رفت و معلمی کرد. او هم قهر، و هم عشق، هردو را داشت. خندید و خنداند و زندگی کرد و همراه شد. و در آخر رفت و گریاند.در مقدمه کتاب این سخن زیبا از شهید مرتضی آوینی ذکر شده است:«من هرگر اجازه نمی‌دهم صدای حاج همّت در درونم گم شود، این سردار خیبر، قلعه قلب مرا نیز فتح کرده است»🔸 بخشی از کتاب:«محمّد ابراهیم» روز دوازدهم فروردین ۱۳۳۴ در «شهرضا» در خانواده‌ای محروم، امّا متدین و پرهیزکار پا به عرصه هستی گذاشت. پیش از تولّد او، پدر و مادرش به کربلای حسینی مشرّف شدند. گویی مادر، روح شهادت را در فضای جان‌بخش حرم ابا عبدالله الحسین ۷ در رگ و جان فرزندش دمید. وی ماجرای خود را چنین بازگو می‌کند:اوایل پاییز ۱۳۳۳، همسرم علی‌اکبر و عدّه‌ای دیگر از بستگان می‌خواستند به زیارت آقا امام حسین (ع) بروند. شش ماه مانده بود که ابراهیم به دنیا بیاید؛ به همین خاطر، علی‌اکبر نمی‌خواست مرا همراه خود ببرد. پدرم هم مخالفت می‌کرد؛ می‌گفت: «برای بچّه و خودت ضرر دارد. هوا گرم است و راه خراب. می‌ترسم بلایی سرت بیاید.خیلی اصرار کردم؛ ولی قبول نمی‌کردند. دلم شکست. آن ایام در خانه پدر علی‌اکبر مجلس روضه‌خوانی بر قرار بود. رفتم به مجلس و پای منبر نشستم و با آقا امام حسین (ع) درد دل کردم. خیلی گریه و زاری کردم و از آقا خواستم تا مرا هم بطلبد.شب وقتی به خانه برگشتم، دوباره از علی‌اکبر خواستم تا مرا هم ببرد. هر چه او گفت قبول نکردم و همچنان روی خواسته خودم پافشاری کردم تا اینکه قبول کرد و گفت: به یک شرط حاضرم.پرسیدم: چه شرطی؟گفت: به این شرط که بروی و پدرت را راضی کنی.گفتم: قبول!فردا پیش پدرم رفتم. راضی کردن او نیز کار چندان ساده‌ای نبود. از سختی راه و گرمی هوا و شرایط جسمی‌ام با من کمی گفتگو کرد. بغض گلویم را گرفت و زدم زیر گریه. گفتم: بابا! آخه مگر ما چند تا جان داریم. هر چه قسمت باشد همان می‌شود. اگر قرار باشد بلایی سر من بیاید، اینجا و آنجا ندارد. عزرائیل هر وقت بخواهد جان مرا بگیرد، می‌گیرد. ایران و کربلا که برایش فرقی نمی‌کند. تازه اگر قرار به مردن است، چه بهتر آدم همانجا بمیرد. من اصلا آرزویم همین است. دوست دارم بروم زیارت و همانجا بمیرم و مرا در قبرستان وادی‌السلام دفن کنند.⬛@sut_kongere_shohada⬛

منبع

Author: admin

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *